بهائيت، اشکالات و انتقادات وارد بر آن

جمعه, 19 مهر 1398 06:25 نوشته شده توسط  اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

 بهائیت در ایران : فرقه بهائيت از جمله مسلك‏هاى بشرى بى‏بنياد است كه فاقد اصول، معيارها و ملاك‏هاى دينى قوى و مستند مى‏باشد؛ عقايد و اصول فكرى آن نه تنها فاقد شالوده مستحكم اديان آسمانى است، بلكه از لحاظ اصول و معيارهاى اوليه شكل‏گيرى و منابع مستند، كاملاً ضعيف و غيرعلمى است به همين دليل نقد اين فرقه در قالب انتقادهاى رايج در علوم مربوط به اديان و مذاهب امكان ندارد و به تعبير ديگر از آنجا كه فرقه بهائيت در مورد مسائل اعتقادى گنگ و نامفهوم بوده و آسمان و ريسمان را به هم بافته، ساختار فكرى و عقيدتى منسجم و مستقلى ندارد و قابل دفاع و استناد نيست. از اين رو به هيچ وجه توان اقناع افراد آگاه و تيزبين را ندارد و تنها صاحبان و متوليان آن، با استفاده از ابزارها و شگردهاى سياسى، تبليغاتى، اجتماعى، اقتصادى و...، در گوشه و كنار جامعه سعى مى‏كند افراد ساده و كم‏اطلاع را فريب داده و جذب نمايند. برخى از اين اشكالات و انتقادات عمده عبارتند از:

يكم. تناقضات درونى‏
انسجام، هماهنگى و عدم ابتلا به تناقض و تعارض درونى آموزه‏ها، يكى از شاخصه‏هاى مهم اديان الهى است. مرورى كوتاه بر تعاليم و كتب بهائيت بيانگر تناقضات و تعارضات درونى بسيار متعدد است كه نارسائى‏ها، مجهولات و پرسش‏هاى فراروى محققان و حتى معتقدان به اين فرقه به وجود آورده تا آنجا كه اين موضوع به عنوان يكى از مشخصات اصلى بهائيت و چالش‏اساسى رهبران و طرفداران آن محسوب مى‏گردد. به عنوان نمونه؛

1-تلوّن در عقيده، تغيير در ادعا

به اعتراف خود بابيان و بهائيان، على‏محمد شيرازى بنيان‏گذار فرقه بابيه، شش مرتبه ادعاى خويش را تغيير داد.
مرحوم حسين محبوبى اردكانى در تعليقاتش بر «الم‏آثر و الاثار» مى‏نويسد: «باب در 1260 ادعاى ذكريت كرد يعنى كه مفسر قرآن است. در 1261 ادعاى بابيت كرد يعنى وسيلهِ رابطه با امام زمان است. در 1262 ادعاى مهدويت كرد يعنى امام زمان است. در 1263 ادعاى نبوت كرد يعنى كه پيغمبرم. در 1264 ادعاى ربوبيت كرد يعنى كه پروردگار عالميانم. در 1265 ادعاى الوهيت كرد. در 1266 تمام دعاوى خود را منكر شد و توبه كرد و توبه نامه نزد وليعهد فرستاد» چهل سال تاريخ ايران در دورهِ پادشاهى ناصرالدين شاه (الم‏آثر و الاثار)، به كوشش ايرج افشار، 629/2؛ بهائيت در ايران، پيشين، صص 104 -105؛ كتاب بهائيان، پيشين، صص 216-214..
ميرزا حسينعلى (بهاءاللَّه) نيز مقامات زيادى براى خود ادعا داشت؛ گاهى ادعا مى‏كرد بر او وحى نازل شده، زمانى اعلام مى‏نمايد كه «من هيچم و كم ز هيچ هم بسيارى» و زمانى ديگر خويشتن را بر تخت الوهيت نشانده و «خداى خدايان»، «آفريدگار جهان»، «كسى كه لم يلد و لم يولد است» و «معبود حقيقى»، مى‏نامد. ميرزا حسينعلى در قصيده «ورقائيه» چنين مى‏سرايد: (مكاتيب، ج‏2، ص‏254)
من ذرتى شمس المحيط تكوّرت‏و عن فطرتى بحر الوجود تسبّحت‏
كلّ الغنامن اهل الورى ظهرعندى كغنة نمل او كرنة نخلة
كلّ العقول من جذب سرى تولّهت‏كلّ النفوس عن فنّ روحى تحيت‏
كلّ الألوه من رشح أمرى تألّهت‏و كل الربوب عن طفح حكمى تربت‏

و در لوح عهدى كه به منزله وصيت نامه از خويش باقى گذاشت از موضع الوهيت، پيروانش را به اطاعت و تبعيت از جانشينان خود تشويق و ترغيب نمود! ميرزا حسينعلى نورى، مجموعه الواح، قاهره: مطبعه سعادت، 1338 ق، صص 400-403. و همه اينها در حالى است كه بهائيان خود را «موحد و يكتاپرست» مى‏نامند! و عباس افندى در اثبات پيامبرى حسينعلى مى‏كوشد.
2- وحدت عالم انسانى‏
بهائيان ادعاى «وحدت عالم انسانى» و برابرى تمام انسان‏ها دارند كه منظور از آن اتحاد واقعى و تساوى انسان‏ها از نظر حقوق روحانى، اجتماعى، فردى و مدنى است. شعار وحدت عالم انسانى در بهائيت برگرفته از آموزه‏هاى اصيل اسلامى است؛ قرآن مجيد ميان نژادهاى مختلف انسانى (اعم از سياه وسفيد و...) تفاوتى قائل نمى‏شود و تنها معيار برترى را پرهيزكارى و تقواى الهى مى‏داند: «يا أَيهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»؛ اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.» (حجرات (49)، آيه 13). و اين در حالى كه در كتاب «اقدس» علناً هر كس به ديانت بهائى باور نداشته باشد، گمراه شمرده شده است‏ ميرزا حسينعلى نورى، بديع، تهران: مطبعه آزادگان، ص 140..
همچنين عبدالبهاء بر اين عقيده است؛ «سياهان آفريقائى خلقتشان گاوى است!» خطابات بزرگ، ص 119. و «غيربهائيان نزد خدا به شكل حيوان هستند!» بديع، پيشين، ص 213.
خود بهاءاللَّه،كور و بينا را مساوى نمى‏داند. و خانواده او در برخورد بين ايرانيان و خارجى‏ها، رفتارى آكنده از تبعيض و بسيار متفاوت از خودشان نشان مى‏دادند. موارد متعددى را در كتاب خاطرات خويش بيان مى‏كند. آن وقت چگونه با اين همه تناقض از وحدت عالم سخن مى‏گويند؟! نگاهى به زندگى و عملكرد رهبران اين فرقه نيز كه مدعى وحدت عالم انسانى بودند نشان مى‏دهد كه آنان به تنهائى خود از جمله ناقضين‏
اين شعار بوده‏اند و بر سر حكومت و رهبرى جامعه بهائى به فحاشى و بد و بيراه گفتن نسبت به يكديگر و وارد نمودن انواع اتهامات زشت و ناپسند نسبت به يكديگر پرداخته‏اند؛ بهاءاللَّه با اينكه ادعا مى‏كند: «ادب پيرهن من است و بايد ادب سرلوحه باشد.» اما در نزاع قدرت با برادرش مى‏گويد: «يحيى سگ و گرگ و كلاغ و مار و الاغ و پشه و وزغ است». ميرزا حسينعلى نورى، مائده آسمانى، تهران: مؤسسه ملى مطبوعات امرى، جزء يكم، ص 40؛ ر.ك: بهائيت در ايران، پيشين، ص 196.
از اين رو عبدالبهاء خود اعتراف مى‏نمايد: «انصاف بايد داشت از نفسى كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده، چگونه اميد تربيت اهل آفاق نماييم و آيا در اين قضيه ذره‏اى شبهه و ترديد است؟ لا واللَّه» مكاتيب، عبدالبهاء، جلد دوم، ص 182. از سوى ديگر «طرد روحانى» منتقدين توسط تشكيلات بهائى نيز از ديگر شاهكارهاى مدعيان وحدت عالم انسانى است. به عنوان نمونه حسين فلاح يكى از نجات‏يافته گان از فرقه بهائيت در اين زمينه مى‏گويد: «من با يكى از بهائيان همدان كه حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت كردم. گفتم شما تاكنون خودت هم پى برده‏اى كه بهائيت اعتقادى نيست كه قبول داشته باشى، بطلان آن را مى‏دانى پس چگونه تاكنون اقدامى نكرده‏اى؟ او دستش را روى قرآن گذاشت و گفت من خيلى وقت است كه مسلمان شده‏ام در دل خود مسلمان هستم ولى جرات ابراز آن را ندارم. چون سنى از من گذشته است و مى‏ترسم در اين سن به امر تشكيلات بهائيت زن و بچه‏ام مرا رها كرده و آواره شوم...به همين خاطر نمى‏توانم مسلمانى خود را علنا اعلام كنم!» (خاطرات حسين فلاح، ويژه‏نامه ايام 29).
3- تبليغ و نشر نفحات‏
در بهائيت تبليغ در همه جا و هر وقت و براى همه‏كس امرى واجب است؛ عبدالبهاء مى‏گويد: «تكليف هر نفسى از احباى الهى اين است كه شب و روز آرام نگيرد و نفسى بر نيارد جز فكر نشر نفحات اللَّه» الواح وصايا، عباس افندى، مصر، ص 13. و بدين‏وسيله ديگران را در بلاد دور دست به تبليغ و نشر نفحات بهائى تحريص مى‏نمودند؛ اما در عين حال تبليغ بهائيت در اسرائيل ممنوع است.! همچنين براى آشنائى با ساير مواردى كه بزرگان بهائيت براى راحتى خودشان محافظه كارى نموده و تبليغ را ممنوع مى‏كردند (ر.ك: كتاب بهائيان، سيدمحمد باقر نجفى، قم: مشعر، 1383).
نكته قابل تأمل ديگر اينكه ورود به اسرائيل و حتى زيارت اماكن بهائى از سوى بهائيان، بايستى با اجازه بيت‏العدل باشد و توقف بيش از 9 روز در ارض اقدس (به اصطلاح بهائيان) بدون اجازه بيت‏العدل با مجازات طرد روبرو خواهد شد!
4- تساوى حقوق مردان و زنان‏
تساوى «حقوق رجال و نساء» از جمله تعاليم و ادعاهاى دوازده‏گانه بهائيت است، كه بدين وسيله اديان الهى را مورد حمله قرار مى‏دهند و اين‏ در حالى است كه در خود بهائيت نه تنها زنان حق شركت و عضويت در بيت‏العدل را ندارند، بلكه در سهم الإرث نيز از مردان عقب‏ترند. به علاوه‏ نه تنها ميان زنان و مردان تساوى حقوق وجود ندارد، حتى ميان زن روستايى و شهرى هم تفاوت وجود دارد؛ مهريه زن روستايى برابر با نوزده مثقال نقره است و مهريه زن شهرى نوزده مثقال طلا! ر.ك: گنجينه حدود و احكام، عبدالحميد اشراق خاورى، تهران: مؤسسه ملى مطبوعات امرى، صص 171-167.
صبحى از مبلغان بهائى در خاطراتش مى‏نويسد: «چنان كه در اسلام رعايت حقوق زن شده در هيچ شريعتى نگشته و اگر مقصود تساوى در جمع شئون است اين مخالف رأى اكثر حكما و قانون خلقت و طبيعت است و اگر آزادى مطلقه زنان منظور است سال‏ها قبل از تولد بها در اكثر نقاط اروپا اين شيوه عملى شده و تازه بعد از اين همه حرف‏ها، زن و مرد در شريعت بهائى مساوى نيست: اولاً؛ به موجب كتاب «اقدس» مرد مى‏تواند دو زن و يك باكره براى خود بگيرد در صورتى كه زن نمى‏تواند سه شوهر كند. ثانياً؛ مرد مى‏تواند زن خود را طلاق گويد و زن با شوهر خود اين معامله نتواند. ثالثاً؛ در ميراث خانه مسكونه و البسه مخصوصه به اولاد اناث نمى‏رسد. رابعاً: زن نمى‏توان عضو بيت عدل باشد و اعضا بايد مرد باشند (و هلّم جرّاً)» خاطرات صبحى، پيشين..
5- دين دوره‏اى‏
بهائيت به جهت اثبات حقانيت خويش، چنين استدلال مى‏نمايد كه چون هر دوره جديدى، مقتضيات جديد دارد؛ پس دائم بايد دين جديد بيايد!و بدين طريق جاودانگى اسلام را مورد تشكيك قرار داده و ديانت جديد بهائى را اثبات مى‏نمايد. اما با كمال تعجب نسبت به خود دين بهائيت،ديگر چنين استدلالى را بر نتابيده و يا اينكه موكول به گذشت سال‏هاى بسيار متمادى مى‏كند؛ زيرا از يكسو در حالى كه به زعم بهائيان هنوز 20 سال از«ظهور مستقل مقام صاحب شريعت و نبوت و رسالت على‏محمد شيرازى» مفاوضات، عباس افندى، لندن: انتشارات بريل، 1908، ص 124. نگذشته و شرايط زمانه، دستخوش هيچ دگرگونى اساسى نشده بود، حسينعلى ميرزا پاى به ميدان نهاده و به نوشتن احكام و شريعت جديدمبادرت مى‏ورزد و حال آنكه خود ميرزا حسينعلى در كتاب اقدس تصريح مى‏كند: «من يدعى امراً قبل اتمام الف سنه كامله انه كذاب مفتر» اقدس، ميرزا حسينعلى، ص 35. يعنى؛هر كس ادعاى امرى را، پيش از اتمام هزار سال كامل، مدعى شود، دروغگو و افترا زننده است. و از سوى ديگر در كتاب اقتدارات چنين مى‏نويسد: «سوگند به نفس كه همه ظهورات به اين ظهور بزرگتر، پايان گرفت، و هر كس كه پس از چنين ظهورى، مدعى ظهور جديدى شود، او دروغگو و افتراء زننده است» اقتدارات، ميرزا حسينعلى، ص‏237. و در جايى ديگر با كمال تعجب آمده؛ «امتداد دين بهائيت بسيار، لااقل پانصد هزار سال است.»! مكاتيب، ج 2، ص 76. و بدين‏گونه براى بهائيت جاودانگى قائل مى‏شوند!! جهت آگاهى كامل از اين تناقضات و نقد و بررسى عقايد بهائيت ر.ك: بهائيان، پيشين.
واقعيت اين است، از آنجا كه عقايد فرقه بهائيت بناى وحيانى ندارد و صرفاً بر ادعاها و اظهارات لفظيه رؤساى خود استوار گرديده، در سطوح مختلف دچار تناقض‏هاى آشكار مى‏باشد. وجود اين قبيل تناقضات در منابع‏
و متون بهائى و مسائل عقيدتى اين فرقه به حدى است كه به گفته بهائى‏پژوهان «در صورت اتكاء به متون خودشان مجبوريم نصى را با ردّ نصى ديگرپذيرا شويم!» همان. و حتى خود رهبران اين فرقه براى فرار از اين تناقضات‏
و اغلاط فراوان، مجبور شده‏اند دراين صد ساله اخير چند بار منابع مذهبى فرقه خود را تغيير داده تصحيح نموده يا آنها را دور از دسترس پيروان خويش قرار دهند. آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، پيشين. تا آنجا كه دسترسى و مطالعه برخى از منابع اصلى بهائيت حتى براى پيروان آن ممنوع است.
دوم. ناسازگارى با اصول اديان الهى‏
اديان توحيدى داراى سه اصل كلى و مشترك يعنى توحيد، نبوت و معاد باشند؛ اما از آنجا كه فرقه بهائيت آسمانى و الهى نبوده و تنها بر اثر خواست نفسانى و شيطانى عده‏اى شكل گرفته، عقايد و باورهاى آنها نيز با اصول مشترك اديان الهى در تضاد و تناقض است، زيرا؛
1-انكار توحيد
نه تنها توحيد در آيين بهائيت مورد اشاره و تأكيد قرار نگرفته بلكه با ادعاهاى الوهيت رهبران و بنيانگذاران اين فرقه به شرك گرفتار گرديده است.
به عنوان نمونه على‏محمد باب در نامه خود به يحيى (صبح ازل) چنين مى‏نويسد: «هذا كتاب من اللّه الحى القيوم قل كلّ من اللّه يبدون قل كلّ الى اللّه يعودون» ر.ك: نقطة الكاف، ميرزا جانى كاشانى، ضميمه كتاب، به همّت ادوارد براون. يعنى اين نامه‏اى است از خداى زنده و بر پادارنده‏ى جهان (-(باب )-)بگو همه از خدا آغاز مى‏شوند و همه به سوى او باز مى‏گردند.!
و همچنين ايشان در لوح هيكل‏الدين تصريح مى‏كند؛ «ان على قبل نبيل ذات اللَّه و كينونته» لوح هيكل الدين، ص 5.، يعنى على قبل نبيل - كه به حساب ابجد نبيل 92 است‏
و محمد هم 92 - ذات خدا و كنه اوست.! حسينعلى ميرزا نيز به صراحت در كتاب اقدس ادعا مى‏كند: «گوش فرا دهيداى جماعت بهائيان كه خداى شما از زندان بزرگ پيام مى‏دهد كه نيست خدائى جز من توانا و متكبر و خودپسند» كتاب اقدس، ص 77..
و در كتاب مبين نيز مى‏گويد: «اسمع ما يوحى من شطر البلأ على بقعه المحنه و الابتلأ من سدرةالقضأ انه لا اله الا انا المسجون الفريد» ميرزا حسينعلى نورى، كتاب مبين، چاپ 1308 قمرى، ص 286. يعنى؛ «گوش‏دار كه از مصدر بالا بر زمين محنت و ابتلا اين وحى نازل شد كه نيست خدايى مگر من تنها كه در زندان به دست بندگان ظالم خود گرفتارم» خندق آبادى، جامعه جعفريه، كتابفروشى و چاپخانه پامنار، 1335ه.، ص 28. و با اين ادعا مردمان را به اطاعت و خشوع از خويش فرا خوانده و مى‏گويد: «به تحقيق ظاهر شده است محبوب عالمين و مقصود عارفين و معبود اهل آسمان‏ها و زمين و محل سجده و سجود اولين و آخرين» همان، ص 36..
نقد و بررسى‏
ادعاى خدايى توسط رهبران بهائى بر خلاف فطرت خداشناس بشر، عقل سليم و آموزه‏هاى توحيدى تمام اديان الهى وكتب آسمانى خصوصاً قرآن كريم مى‏باشد؛ هر انسانى بر اساس فطرت و وجدان پاك خود مى‏يابد كه خودش مخلوق است و آفريدگار او هيچ شباهت و سنخيتى با او ندارد. پيامبران راستين الهى نيز همصدا با اين نداى فطرى همواره اساس دعوت خويش را بر مبناى توحيد و پرستش خداى يگانه قرار داده‏اند. تكيه بر اصل بنيادين، «لا اله الا اللَّه» مبارزه با شرك و بت‏پرستى و دعوت به سوى بندگى و عبوديت خالق جهان سرلوحه رسالت همه پيامبران الهى بوده است. بر اين اساس پيامبران الهى‏ به هيچ وجه اجازه نداشته‏اند كه مردم را به سوى عبادت و بندگى خود دعوت نمايند.
خداوند در قرآن كريم به شدت اين موضوع را محكوم مى‏نمايد: «وَمَن يقُلْ مِنْهُمْ إِنِّى إِلَهٌ مِّن دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِى الظَّالِمِينَ»؛ انبياء (21)، آيه 29.؛ «و هر كس از آنان بگويد من (-(نيز)-) جز او خدايى هستم او را به دوزخ كيفر مى‏دهيم (-(آرى )-) سزاى ستمكاران را اين‏گونه مى‏دهيم
از اين منظر يكى از ويژگى‏هاى پيامبران راستين اين است كه هرگز ادعاى الوهيت و ربوبيت نداشته و مردم را دعوت به بندگى خود نمى‏كردند: «مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يؤْتِيهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَادًا لِّى مِن دُونِ اللّهِ»؛ آل‏عمران (3)، آيه 79. يعنى براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند، كتاب آسمانى و حكم و نبوت به او بدهد سپس او به مردم بگويد: «غير از خدا مرا پرستش كنيد
نكته قابل توجه اينكه سردمداران بهائيت پيوسته تلاش دارند چنين ادعاهايى را كتمان، تحريف يا توجيه نمايند؛ به

عنوان نمونه ادعا مى‏كنند باب يا بهاء انعكاس دهنده فيض يا نور الهى يا محل ظهور صفت يا اسم خدا بوده است، نه خود خدا. و اين در حالى است كه تعابير صريح و شرك آلود باب و بهاء به هيچ وجه پذيراى اين قبيل توجيهات نمى‏باشد. مثلاً باب خود را«ذات و كُنه خدا» ايشان در صفحه 5 لوح هيكل الدين تصريح مى‏كند «ان على قبل نبيل ذات اللَّه و كينونته». مى‏داند و جناب بهاء هم به اين معنا گواهى مى‏دهد؛ «ان علياً قبل محمد ذات اللَّه و كينونيته الباقيه» رحيق مختوم، عبدالحميد اشراق خاورى، مؤسسه ملى مطبوعات امرى، ج 1، ص‏356. و خودش نيز به همين ترتيب در منتسب كردن خود به خداوند حد و مرز خاصى را نمى‏شناسد؛ چنانكه در لوح سياح علاوه بر آن كه خود را «ظهور خدا» دانسته، خود را «باطن خدا در غيب ناپيدا» نيز مى‏خواند چنين اظهار مى‏دارد: «و كل خلقوا بأمرى» كه همه موجودات را مخلوق خود دانسته است!!! ايشان در لوح سياح، از ميرزا على مراغه‏اى مى‏خواهد كه بدين ترتيب شهادت دهد: «فاشهد بأنى ظهوراللَّه فى جبروت البقاء و بطونه فى غيب العماء... و كل خلقوا بأمرى» (گنج شايگان، عبدالحميد اشراق خاورى، مؤسسه ملى مطبوعات امرى، ص 80.) كه همگى در تضاد كامل با فطرت و عقل سليم، آموزه‏هاى اصيل وحيانى و سيره پيامبران راستين الهى مى‏باشد.
2-  نبوت جديد
بهائيان در جهت زمينه‏سازى براى پذيرش نبوّت حسينعلى ميرزا (بهاء)، تلاش دارند كه «على‏محمد باب» را از جمله پيامبران خداوند محسوب كنند كه به اراده خداوند متعال بعد از حضرت رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله مبعوث گشت و اهل عالم را به دينى جديد دعوت كرد! پيروان مسلك ساختگى بهائى، مدّعى‏اند كه «باب» دو مقام داشت:
الف) پيامبرى مستقل و صاحب كتاب بود!
ب) بشارت دهنده به ظهور پيامبر ديگرى به نام ميرزا حسينعلى بود! بدين‏گونه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغاء گرديده و شريعتى مستقل و آيينى جديد به نام بهائيت به وجود آمده است. بيان، واحد اول، باب 15؛ واحد دوم، باب اول؛ واحد سوم، باب 14؛ و نيز ر.ك: نصائح الهدى إلى مَنْ كان مسلمِ فصار بابيا، علاّمه شيخ محمّدجواد بلاغى، ص 16. اين كتاب، به زبان فارسى، توسط سيد على علامه فانى اصفهانى ترجمه شده و با نام: نصيحت به فريب‏خوردگان باب و بهاء، انتشار يافته است: چاپ اوّل، 1331 ش، اصفهان، و چاپ دوم، 1405 ق، چاپخانه اسلام، قم.
نقد و بررسى‏
ادعاى نبوت جديد توسط بهائيت و نسخ شريعت اسلام از زواياى مختلفى باطل بوده و داراى اشكالات اساسى مى‏باشد:
ادعاهاى متناقض‏
ادعاهاى متناقض على‏محمد باب - در زمينه رابطه با امام زمان(عج) مهدويت، نبوت و الوهيت - و ميرزا حسينعلى نورى - نظير من يظهراللهى، مهدويت، ربوبيت و الوهيت -، تناقضات و تعارضات درونى آموزه‏ها ناسازگارى با منطق و عقلانيت، وجود اغلاط و اشتباهات متعدد جالب است بدانيم حسينعلى ميرزا در پاسخ دانشمندان و ادباى عرب، كه از عدم رعايت اصول زبان عربى توسط وى، ايرادهاى زيادى گرفته‏اند، مى‏گويد: «يا معشر العلماء لا تفرقوا كتاب اللَّه بما عندكم من القواعد والعلوم انه لقسطاس الحق بين الخلق قد يوزن ما عند الامم بهذا القسطاس الا عظم و انه بنفسه لوانتم تعلمون» (اقدس، ص 28) يعنى اينكه؛ علما نبايد نوشته‏هاى اين كتاب را با قاعده‏هاى صرف و نحو بسنجند؛ بلكه بايد قاعده‏هاى ادب عرب را با اين نوشته‏هاى من بسنجند!!! در كتاب‏ها، الواح و نامه‏ها، فقدان معجزه‏اى قابل پذيرش براى اثبات پيامبرى، جالب است بدانيم؛ از ديدگاه بهائيت، «بهاءاللَّه يك معجزه است، زيرا بدون اينكه به مدرسه برود! توانسته الواح مقدس فارسى و عربى را املاء نمايد.» و خود ميرزا حسينعلى نورى نيز تلاش مى‏نمايند تا خود را «اُمّى» و درس نخوانده معرفى نمايد. (عباس افندى، مقاله شخصى سياح، تهران: مؤسسه ملى مطبوعات امرى، 119 بديع، 117-116.)
و اين در حالى است كه اسناد معتبرى از جنبه‏هاى مختلف دعوى امى بودن ايشان را تكذيب مى‏نمايد. زيرا ميرزا حسنيعلى در سنين كودكى نزد پدر و بستگان و معلمان خصوصى به فرا گرفتن علوم و فنون مقدماتى پرداخته و بدين‏سبب از رفتن به مدرسه بى‏نياز بود. (الكواكب الدريه فى مأثر البهائيه، آيتى معروف به آواره، جلد يك، ص 254.)
و در ايام جوانى چون هيچ اشتغالى نداشت، همه اوقاتش صرف گردش وتفريح يا مطالعه و تقرير و يا حضور در مجالس عارفان و حكيمان و محافل شاعران و اديبان مى‏گشت و از اين راه معلوماتى پراكنده و فراوان آموخت. هم چنين خواهرش عزيه خانم نيز او را تحصيل كرده و غير امى مى‏دانسته است. ناتوانى در پاسخگويى به سؤالات و عجز در مناظره با علما و بالاخره تكذيب مكرر ادعاها و نوشتن توبه‏نامه توسط باب، جملگى دليلى آشكار بر بطلان چنين ادعائى است؛ كه با منطق و سيره پيامبران و اصول اديان الهى در ناسازگارى كامل مى‏باشد. ر.ك: بهائيان، پيشين.
جهت تبيين بيشتر اين موضوع كافى است نگاهى به مناظرات علما با باب و نوشتن توبه نامه باب بيندازيم:
رسوائى در مناظرات‏
مطابق اسناد تاريخى باب در شيراز، اصفهان و تبريز با علماى عصر خود مواجهه مستقيم و مناظره داشت و پس از ناتوانى و شكست مفتضحانه در دفاع از ادعاها و عقايد خود به استغفار و تكذيب روى مى‏آورده است؛ چنانكه به اعتراف سيد حسين يزدى - كاتب و دستيار باب - محمد على باب همهِ مدعيات خود را بالاى منبر مسجد وكيل شيراز در حضور علما و مردم تكذيب مى‏كند. و به تصريح نبيل زرندى (نويسندهِ مشهور بهائى)، بر فراز منبر گفت: «لعنت خدا بر كسى كه مرا باب امام بداند» در اين باره ر.ك: از منابع بهائى: تلخيص تاريخ، نبيل زرندى، ترجمه: اشراق خاورى، لجنهِ ملى نشر آثار امرى، تهران 1325- 13329، ص‏103؛ بديع، ص 138..
پس از آن نيز در ابلاغيهِ معروف به «ابلاغيهِ الف»، ضمن تصريح به جاودانگى احكام اسلام، از ادعاى بابيت و نيابت خاصهِ امام عصر(عج)برائت مى‏جويد. در اصفهان نيز باب پس از مناظره با برخى از علماى شهر، به دليل عجز و ناتوانى در دفاع از ادعاهاى خويش از پاسخ به سؤالات‏علمى آنان طفره مى‏رود. مجله گوهر، سال 5، ش 7، مهر 1356، ص 501 به بعد، مقاله استاد محيط. درباره مذاكرات باب و علماى اصفهان، و نقد اظهارات منابع بهائى در اين زمينه، ر.ك: بهائيان، پيشين، صص 176183؛ گزارش جلوه، از زبان محيط طباطبايى، ويژه‏نامه ايام.
در تبريز نيز على رغم اينكه ابتدا باب تلاش مى‏كرد به اعتبار «سيادت»
و انتشار شايعاتى دربارهِ ارتباطش با امام عصر «عج»، مردم آن سرزمين را به سوى خود جلب نمايد، و تا حدودى نيز موفق مى‏شود، اما پس از برگزارى جلسه مناظره باب با علماى تبريز و ناتوانى باب در دفاع از عقايد و ادعاهايش و پاسخ به سؤالات علما، «عمقِ جهالت» وى و بى‏بنيادى ادعاهايش در آن مجمع به وضوح آشكار گرديده و علما و مردم تبريز يكپارچه با وى مخالف مى‏شوند. نكته قابل ملاحظه در آن مناظره، اين است كه سؤالات علما از باب، حتى به اعتراف منابع بهائى پرسش‏هايى ساده و در حد پايين» بوده و حتى «سير نزولى» داشته است. مناظره باب با نظام العلماء در مجلس وليعهد ناصرالدين ميرزا كه به توبه ظاهرى باب انجاميد چنين است: «نظام العلما:... شما ادعاى خود را در حضور علماى اسلام بيان نماييد تا تصديق و تكذيب آن محقق گردد. اگرچه من اهل علم نيستم و مقام ملازمت دارم و خالى از غرضم، تصديق من خالى از فايده نخواهد بود و مرا از شما سه سؤال است:
اولاً؛ آيا اين كتبى كه بر سنت و سياق قرآن و صحيفه و مناجات در اكناف و اطراف ايران منتشر شده از شما است يا نه؟ و آيا آنها را شما تأليف كرده‏ايد و يا به شما بسته‏اند؟
باب:

 از خدا است.

نظام‏العلما: من چندان سواد ندارم، اگر از شما است بگوييد آرى و الاّ نه.
باب: از من است.
نظام‏العلما: آيا معنى كلام شما كه گفتيد از خدا است اين است كه زبان شما مثل شجره طور است؟
باب: روا باشد انا الحق از درختى *** چرا نبود روا از نيكبختى‏
بدين خاطر باب پس از شكست مفتضحانه در بحث با علما، چوبكارى شد و سپس عريضه‏اى خطاب به وليعهد نوشت و در آن، ضمن برائت از ادعاى بابيت و ديگر ادعاها، اظهار ندامت، توبه و استغفار كرد.
توبه نامه باب‏
توبهِ باب از دعاوى خويش، كه از مسلّمات تاريخ است و نسخهِ اصلى اين توبه‏نامه به خط وى، هم‏اينك در كتابخانهِ مجلس شوراى اسلامى موجود است. هر چند به اعتراف فضل‏اللَّه صبحى - منشى و كاتب عباس افندى كه بعداً از بهائيت برگشت - «بابيان و بهائيان نمى‏خواستند» اين نوشته «پخش شود تا مردم ندانند كه سيد باب سخن خود را پس گرفته و از آنچه گفته بازگشت كرده» است. اسناد و مدارك درباره بهائى‏گرى، (جلد دوم خاطرات صبحى)، چاپ سيد هادى خسروشاهى، ص‏97. و بدين خاطر همواره تلاش نموده‏اند تا اصل اين سند را به روش‏هاى گوناگون سرقت نموده و محو نمايند. ر.ك: كتاب بهائيان، پيشين، ص 224.
متن توبه نامه باب چنين است:
«فداك روحى، الحمد لله كما هو اهله و مستحقّه كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر كافّهِ عباد خود شامل گردانيده، فحمداً ثم حمداً كه مثل آن حضرت را ينبوع رأفت و رحمت خود فرموده كه به ظهور عطوفتش، عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحم بر اعيان فرموده. اُشهِدُ اللَّه و مَن عَبَده‏ يعنى: شاهد مى‏گيرم خداوند و پرستندگان او را. كه اين بندهِ ضعيف را قصدى نيست كه خلاف رضاى خداوند عالم و اهل ولايت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولى چون قلبم موقن به توحيد خداوند جلّ ذكره و شيوهِ رسول او و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقرّ بر كلّ مانزل من عند اللَّه‏ يعنى: تمامى آنچه كه از سوى خداوند (-(بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏)-) نازل شده. است، اميد رحمت او را دارم و مطلقاً خلاف رضاى حق را نخواسته‏ام و اگر كلماتى كه خلاف رضاى او بوده از قلبم جارى شد غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را. و اين بنده را مطلق علمى نيست كه منوط به ادعايى باشد. استغفر اللَّه ربى و اتوب اليه من ان ينسَب الى امر يعنى: از خداوند طلب آمرزش، و به درگاه او توبه مى‏كنم از اينكه امرى به من نسبت داده شود. و بعضى مناجات و كلمات كه از لسان جارى شده دليل بر هيچ امرى نيست و مدعى نيابت خاصهِ حضرت حجةاللَّه(عج) را محض ادعى (-(ادعا )-)مبطل است و اين بنده را چنين ادعايى نبوده و نه ادعاى ديگر. مستدعى از الطاف حضرت شاهنشاهى و آن حضرت چنان است كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمايند. والسلام» علاوه بر نسخه اصلى توبه نامه باب، متن توبه نامه باب را حتى ابوالفضل گلپايگانى (مبلغ برجستهِ بهائى) در كتاب «كشف الغطاء» چاپ تاشكند آورده است؛ ادوارد براون نيز عكسى از توبه‏نامه على‏محمد شيرازى برداشته و كليشه آن را در كتاب « for the study of the babi religion.Cambridge 8191 ,by E.G.Brown , Materials» به چاپ رسانيده است و به علاوه اين توبه نامه مورد تصويب عباس افندى و بهائيان است.
همچنين ر.ك: خشت اول: بازشناسى و بازخوانى اسناد و نسخه‏هاى توبه‏نامه سيد على‏محمد باب، احسان‏اللَّه شكراللهى طالقانى، فصلنامه مطالعات تاريخى، شماره 17 (ويژه بهائيت)، ص 155؛ كشف نسخه‏هاى جديدى از توبه‏نامه باب، خبرگزارى مهر، 31 ارديبهشت 1386..
و اين‏گونه بود كه على‏محمد شيرازى همانند ساير پيامبران دروغين تنها به سبب يك تنبيه جزئى كليه ادعاهاى خويش را انكار مى‏نمايد. امرى كه به هيچ‏وجه در سيره پيامبران الهى وجود نداشته است و اين خود دليلى روشن در بطلان ادعاهاى باب و بهائيت در جهت اثبات نبوتى جديد مى‏باشد.
خاتميت و جاودانگى اسلام‏
دين اسلام، دينى جهان شمول، جاودانه و خاتم اديان و شرايع الهى است. تبيين اين موضوع نيازمند مراجعه به آموزه‏هاى وحيانى و منابع اصلى دين اسلام است كه حقانيت آن و صحت نبوت پيامبر گرامى اسلام مورد پذيرش على‏محمد باب و حسينعلى ميرزا (بهاءاللَّه) و ساير بهائيان قرار گرفته و بدان اذعان داشته و دارند.
مرورى بر آموزه‏هاى اسلامى مبين اين واقعيت است كه «خاتميت»، يكى از ضروريات، اصول اساسى و مورد اتفاق ميان همه مذاهب و فرق اسلامى است؛ بر مبناى اين اصل، حضرت محمدبن عبداللَّه، پيامبر گرامى اسلام، آخرين پيامبر و فرستاده الهى در روى زمين است؛ يعنى، آخرين فردى است كه از سوى خداوند، به عنوان «نبى» و «رسول»، به سوى بشر فرستاده شده و دين و شريعت وى (اسلام) آخرين آئين آسمانى است.
آيات قرآن كريم و احاديث پيشوايان معصوم، با تعابير گوناگون، كراراً به اين اصل (خاتميت پيامبر و دين او) تصريح و تأكيد كرده‏اند، چنانكه خداوند در سوره احزاب مى‏فرمايد: «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَى‏ءٍ عَلِيمًا»؛ احزاب (33)، آيه 40.؛ محمد پدر هيچ يك از
مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر هر چيزى داناست».
واژه «خاتم‏النبيين» در آيه فوق هرگونه كه تلفظ شود، لازم به ذكر است لفظ خاتم در آيه فوق به چند صورت قابل تلفظ است، هرچنداختلاف در تلفظ آن، كوچك‏ترين اثرى در مفاد و معناى آن پديد نمى‏آورد:
الف) خاتِمْ بر وزن حافظ كه به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم‏كننده است.
ب) خاتَمْ به فتح تا، بر وزن عالَم و معناى آن آخر و آخرين است.
ج) خاتَم بر وزن عالَم است، ولى به معناى چيزى كه با آن پايان اسناد و نامه‏ها را مهر ميكردند، است.
د) خاتَمَ به فتح تاء و ميم بر وزن ضَارَبَ فعل ماضى از باب مضاربه است و به معناى كسى است كه پيامبران الهى را ختم كرد. به اين معناست كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله آخرين پيامبر الهى بوده و پيامبرى با او ختم شده است. و بر همين اساس، «خاتم‏الانبياء» يكى از القاب پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله مى‏باشد. اين امر علاوه بر كاركرد لفظ خاتم در ديگر آيات قرآن‏ ر.ك: سوره مطففين، آيات 25 و 26؛ سوره يس، آيه 65؛ سوره جاثيه، آيه 23؛ سوره بقره، آيه‏7.، حقيقتى است كه مفسران مسلمان و همچنين فرهنگ‏نويسان صاحب‏نام تاريخ اسلام، نيز بدان تصريح كرده‏اند. و درك عامه‏ ر.ك: خاتميت؛ نفى مسلك باب و بهاء، عزالدين رضانژاد، ماهنامه زمانه، ش 61؛ ابن فارس، مقاييس‏اللغة، ج 2، ص 245؛ فيروزآبادى، قاموس اللغة، 4، ص 102؛ جوهرى، مختارالصحاح، ص‏130؛ ابن منظور، لسان‏العرب، ج 4، ص 25؛ و... . مسلمانان نيز در سراسر تاريخ اسلام از واژه «خاتم النبيين»، همان بوده است.
افزون بر آيه فوق خاتميت و جاودانگى دين اسلام، در آيات و روايات متعدد ديگر تبيين و تأكيد شده است. جهت آشنائى با نصوص ديگر قرآنى مربوط به اصل خاتميت ر.ك: مفاهيم‏القرآن، ج‏3، صص 139-130. از جمله؛
1- خداوند در قرآن كريم صراحتاً پيامبر اعظم‏صلى الله عليه وآله را به عنوان رحمةللعالمين معرفى مى‏نمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ»؛ انبياء (21)، آيه 107.؛ «و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم». تعبير به العالمين (جهانيان) - و استثناء در جمله منفى و نكره آمدن رحمت - آنچنان مفهوم وسيعى دارد كه همه انسان‏ها را در تمام اعصار و قرون تا پايان جهان را شامل مى‏شود.
2- «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا»؛ سبأ (34)، آيه 28.؛ ما تو را جز بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم نفرستاديم.» اين آيه به صورت شفاف مخاطبان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را نه معاصران يا انسان‏هاى چند سده بعد بلكه همه مردم توصيف مى‏كند.
3- همچنين خداوند به پيامبر دستور داده كه بگويد: «وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ»؛ انعام (6)، آيه 19.؛ «اين قرآن به من (پيامبر) وحى شده است تا شما و كسانى را كه اين قرآن به آن‏ها مى‏رسد انذار كنم».
«
مَن بلغ» مطلق است و شامل تمام كسانى كه در طى تاريخ، قرآن و تعاليم نبوى‏صلى الله عليه وآله به دستشان مى‏رسد، مى‏شود.
علامه طباطبايى در ذيل آن مى‏نويسد: «يدل على عموم رسالته بالقرآن لكل من سمعه منه او سمعه من غيره الى يوم القيامة»؛ الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمدحسين طباطبايى، بيروت: الأعلمى، بى‏تا، ج‏7، 39..
4- پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در ضمن خطبه‏اى مى‏فرمايد: «انا خاتم النبيين و المرسلين و الحجة على جميع المخلوقين اهل السموات و الارضين؛؛ مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج 3، 247. من خاتم انبياء و رسولان و حجت بر همه آفريدگان از اهل آسمان‏ها و زمين‏ها هستم».
همچنين در روايات بسيار متعددى، پيامبرگرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله صراحتاً و كراراً مظهر «ختم نبوت»، «ختم‏رسالت»، «ختم ماسَبَق» و «ختم وحى» اعلام شده است. جهت آگاهى بيشتر در اين ر.ك: خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، آيةاللَّه جعفر سبحانى، نشر مؤسسه سيدالشهداء، 1369. و «ختم نبوت» نوشته استاد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، تهران: صدرا، 1372، ج 3.
چنانكه در حديثى مشهور و متواتر پيرامون جاودانگى دين اسلام آمده: «حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامه وحرامه حرام ابدا الى يوم القيامه لايكون غيره ولا يجى‏ء غيره‏؛ الاصول من الكافى، محمدبن يعقوب كلينى، تهران: چاپ آخوندى، 2/717، حلال محمدصلى الله عليه وآله براى هميشه تا روز قيامت حلال خواهد بود و حرام او هم براى‏هميشه حرام مى‏باشد؛ غير آن نمى‏باشد و غير آن هم نمى‏آيد».
همچنين در حديث متواتر «منزلت» آمده: «يا على انت منّى بمنزله هارون من موسى الا انّه لانبى بعدى‏؛ به صورت مكرر در كتب معتبر شيعه و سنى آمده است. ر.ك: صحيح بخارى، ابو عبداللَّه محمدبن اسماعيل البخارى، بيروت دارالمعرفه، 3/58؛ صحيح مسلم، القشيرى نيشابورى، مسلم‏بن حجاج، بيروت: دارالكتب العربى، 2/323؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، دارالاحياء التراث العربى، 1403ق، 37/254-289.؛ اى على منزلت تونسبت به من همانند منزلت حضرت هارون نسبت به موسى است ولى بعد از من نبى ديگر نخواهد بود
5- مولاى متقيان على‏عليه السلام، در نهج‏البلاغه، هنگام وصف پيامبر اكرم كراراً بر ختم نبوت و رسالت، و پايان يافتن وحى به وجود آن حضرت تأكيد كرده است. به عنوان نمونه در خطبه 133 مى‏فرمايد: «ارسله على حين فترةٍ من الرّسل... فقفّى به الرسل و ختم به الوحى»؛ «خداوند پيامبر اسلام را زمانى فرستاد كه پيامبران نبودند... پس او را در پى پيامبران فرستاد و ارسال وحى را با او پايان داد.» و نيز در خطبه 173 چنين بيان مى‏دارد: «امين وحيه و خاتم رسله»؛ «پيامبر امانتدار وحى الهى و خاتم رسولان او بود
6- از امام باقرعليه السلام و امام صادق‏عليه السلام نقل شده است كه فرموده‏اند: «لقد ختم اللَّه بكتابكم الكتب و ختم بنبيكم الانبياء؛ الاصول من الكافى، تهران: چاپ آخوندى، ج‏1، ص 177. خداوند به وسيله كتاب شما «قرآن»، كتاب‏هاى آسمانى و به وسيله پيامبرتان محمدصلى الله عليه وآله، سلسله انبياء را خاتمه داد».
و همچنين امام صادق‏عليه السلام در حديثى ديگر مى‏فرمايد: «اللَّه عز وجل ختم بنبيكم النبيين فلا نبى بعده أبداً، وختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبداً؛ اصول كافى، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1388ه، ج 2، ص 10؛ و ج 1، ص 69.؛ همانا خداوند به وسيله پيامبر شما سلسله پيامبران را به پايان برد؛ پس هرگز پس از او پيامبرى نخواهد آمد، و به كتاب شما قرآن كتاب‏هاى آسمانى را پايان بخشيد؛ پس هرگز پس از آن كتاب ديگرى نخواهد بود».

 شبهه افكنى‏ها
از آنجا كه خاتميت پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله راه را بر هرگونه ادعايى در زمينه طرح نبوت و شريعت جديد مى‏بندد، طرفداران فرقه بهائيت، با طرح شبهات و مطالب بى‏اساس، درصدد تفسير، توجيه و تأويل خاتميت نبوّت پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله برآمده تا به زعم خودشان، ثابت كنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبى صاحب شريعت و دين جديد، همچنان باز است.
به عنوان نمونه يكى از پيروان اين گروه، به نام روحى روشنى در كتاب خاتميت مى‏نويسد: «بعث رسول و نبى صاحب شريعت، ختم نشده، بل ظهور انبياى تابع و غيرمستقل كه در خواب ملهم شوند، ختم گرديده است... بنابراين، جمله‏ى خاتم النبيين دلالت بر ختم و انقطاع بَعْثِ رسول ندارد؛ زيرا، هر رسولى، نبى نيست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آيد» ر.ك: خاتميت، روحى روشنى، فصل اوّل، و نيز ص 33 و... . و بدين‏گونه نتيجه مى‏گيرد كه در قرآن، خاتم‏النبيين، ذكر شده، ولى خاتم‏المرسلين نيامده است و لذا آمدن رسول ديگرى پس از پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله نفى نشده است.
در نقد و بررسى اين قبيل ادعاهاى مخدوش و بى‏اساس، علاوه بر دلايل نقلى فراوان از كتاب و سنّت و اجماع مسلمانان كه بر خاتميت نبوّت و رسالت و جاودانگى شريعت اسلام، استوار است، به اختصار گفتنى است؛ كه ختم نبوت، مستلزم ختم رسالت و شريعت است.
توضيح اين كه؛ «نبوّت، عبارت است از اين كه از جانب خداوند، به فردى، وحى شود كه او به مقام نبوت برگزيده شده است، و نيز معارف و احكام الهى كه بيان كننده‏ى اصول و فروع دين است، به او وحى مى‏گردد. رسالت، به اين معنا است كه از ميان كسانى كه به مقام نبوّت برگزيده شده‏اند، از جانب خداوند، مأموريت ويژه‏اى يافته‏اند تا معارف و احكام الهى را در سطحى وسيع‏تر، به بشر ابلاغ كنند و با كوشش در جهت اجراى آن‏ها در جامعه‏ى بشرى، بشريت را به سوى كمال و سعادت سوق دهند. البته، پيامبران الهى،
هر دو مقام را داشته‏اند؛ يعنى، هم حامل وحى و شريعت آسمانى بوده‏اند و هم مسئوليت ابلاغ و اجراى آن احكام را در جامعه‏ى بشرى بر عهده داشته‏اند. از اين رو، قرآن كريم، آن‏جا كه از نبوت عامّه سخن گفته، گاهى از پيامبران‏
با واژه‏ى النبيين‏ «فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»، (بقره (2)، آيه 213). تعبير آورده است كه مسئوليت بشارت و انذار مردم رابر عهده داشتند و گاهى با واژه‏ى رُسُلَنا. «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَينَاتِ»، (حديد (57)، آيه 25). گويا آنان به خاطر گستردگى كار،چه بسا نياز داشتند از بينات و معجزات بيش‏ترى استفاده كنند. با اين بيان، مطلب ديگرى هم به دست مى‏آيد و آن اين كه مى‏توان فرض كرد كه كسى‏در شرايطى داراى مقام نبوّت باشد، ولى هنوز به مقام رسالت دست نيافته باشد و در زمان بعد، به عنوان رسول برگزيده شود، ولى عكس آن (كسى رسول باشد و به نبوت مبعوث نباشد) معقول نيست؛ زيرا، برگزيده شدن به مقام رسالت، بدون اين كه داراى مقام نبوّت باشد و شريعت الهى به او وحى شده باشد، نامعقول است» برگرفته از مقاله خاتميت، نفى بابيت (به ضميمه‏ى كتاب‏شناسى نقد بابيت)، عزّالدّين رضانژاد، فصلنامه انتظار، ش 6..
بنابراين با ختم نبوت خود به خود ختم رسالت هم پديد مى‏آيد. چون رسولى كه نبى نباشدكارش عبث خواهد بود؛ مى‏شود فرستاده‏اى كه خبرى از وحى و آسمان ندارد! پس هنگامى كه خداوند در قرآن پيامبر گرامى اسلام را به عنوان «خاتم النبيين» معرفى مى‏نمايد، ديگر آمدن رسولانى كه خبر از جانب خداوند بياورند، معنا نخواهد داشت. به سخنى ديگر با پايان يافتن مقام نبوت، مقام رسالت نيز پايان پذيرفت به اين معنا كه ديگر خبرى از آسمان نمى‏آيد و كسى به نبوت برانگيخته نمى‏شود تا معناى رسول خدا هم تحقق يابد. با پايان يافتن نبوت، رسالت هم خود به خود پايان مى‏يابد.
در يك جمع بندى با توجه به منابع اصيل اسلامى، خاتميت پيامبر گرامى اسلام بيان كننده سه موضوع مهم است:
1-پس از پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله فردى به عنوان «نبى»، از جانب خداوند برگزيده نخواهد شد؛ يعنى، به كسى وحى نخواهد شد تا او پيامبر الهى باشد.
2-پس از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و شريعت اسلام، شريعت ديگرى از جانب خداوند، براى بشر تشريع و نازل نخواهد شد و شريعت اسلام تا آخرالزمان، جاودانه باقى خواهد ماند.
3- پس از پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله هيچ كس به عنوان «رسول خداوند» كه مأموريت ابلاغ شريعت جديدى به مردم دارد، مبعوث نخواهد شد و از آن‏جا كه باب نبوت، بسته است، باب رسالت نيز بسته خواهد بود ر.ك: كلام تطبيقى، على ربّابى گلپايگانى، دفتر تحقيقات و تدوين متون درسى مركز جهانى علوم اسلامى، صص 106 - 108.. و هرگونه ادعايى در اين زمينه كذب و غيرقابل پذيرش است.
چنانكه در حديثى پيغمبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: «در امت من سيزده دروغگوى بزرگ (دجال) به دنيا خواهند آمد كه همگى ادعاى پيغمبرى خواهند كرد. اما من آخرين پيغمبر هستم و پس از من پيغمبرى نخواهد آمد» سنن ابو داوود، ابى داود سجستانى، بيروت: دارالاحياء التراث العربى، ج‏2، ص 225؛ صحيح ترمزى، مطبعه دارالفكر، 1292، جلد 2، ص 45..

 اعتراف بهاء، لجاجت عبدالبهاء

در هر صورت اصل خاتميت پيامبرگرامى اسلام و جاودانگى دين آن حضرت از هر جهت روشن و غير قابل خدشه است ودر طول تاريخ اسلام نيز همواره ذهنيت مسلمانان هم بر ختم نبوت استوار بوده است. حتى شيخ احمد احسايى و سيد كاظم رشتى كه از بزرگان فرقه شيخيه و مورد تأييد حسينعلى بهاء و بهائيان مى‏باشند، اقتدارات، ص‏210؛ رحيق مختوم، جلد 2، ص 648. و على رغم اينكه در عقايد شيعه بدعت‏هايى نهادند و موجبات بروز و ظهور بابيه و سپس بهائيت شدند؛ در تمامى نوشته‏هاى خويش به اين كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله آخرين پيامبر خداست، تأكيد داشتند و هم اينك نيز از هر يك از پيروان ايشان در اين باره پرسش گردد بى‏ترديد همان را مى‏گويد كه تمامى شيعيان مبتنى بر آيات قرآن و روايات پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏گويند.
به عنوان نمونه؛ شيخ احمد احسايى به استناد آيه چهلم سوره احزاب و حديث معروف منزلت، چنين مى‏گويد: «حضرت محمدبن عبداللَّه‏صلى الله عليه وآله خاتم پيامبران است و پس از او هرگز پيامبرى نخواهد آمد زيرا خداوند درباره ايشان فرموده است: ولكن رسول اللَّه و خاتم النبيين... و پيامبر اكرم خود نيز فرموده است: لا نبى بعدى. پس فرمايش آن حضرت حق است و بايد بپذيريم و بنابراين عقيده ما اين است كه پس از آن حضرت پيامبرى نيست و او خاتم رسولان است» جوامع الكلم، جلد دوم، ص 7 و 247..
سيدكاظم رشتى نيز در وصيت نامه‏اش مى‏گويد: «وصيت من آن است كه شهادت مى‏دهم... محمدبن عبداللَّه بنده و فرستاده خداست. تمام شرايع منسوخ شده‏اند، به جز اسلام كه تا روز قيامت باقى خواهد بود» اين وصيت‏نامه در ابتداى كتاب مجموعة الرسائل آمده است؛ همچنين ص 281 رساله ملاحسينعلى؛ صفحه‏ى 147 رساله عزيه..
نكته جالب توجه اينكه حتى اصل «خاتميت» پيامبر اسلام، كراراً مورد اعتراف و استعمال مؤسس فرقه بهائيت (ميرزا

حسينعلى بهاء) نيز قرارگرفته است؛ سيد باب نيز در ابلاغيه معروف به اَلف (هزار) كه قسمتى از آن در صفحات‏179تا182 كتاب اسرار الاثار نوشته فاضل مازندرانى، قسمت الف آمده، چنين اعتراف مى‏كند: «وَلا اَعتَقِدُ فى شَأنٍ اِلّا بِما نَزَّلَتَ فى القرآنِ عَلى حَبيبِكَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ وَ خاتَم النَّبيين...؛يعنى و در هيچ شأنى جز به آنچه در قرآن بر جبيب خود محمد رسول خدا و خاتم پيامبران فرستاده اى، اعتقاد ندارم.» بدين‏گونه باب نيز لقب پرافتخار و جاودانه و يگانه «خاتم النبيين» را براى محمد مصطفى‏صلى الله عليه وآله، قائل است. حسينعلى بهاء در عبارات گوناگونى كه در كتاب‏ها و الواح گوناگون وى آمده، علاوه بر اطلاق عناوينى چون «خاتم رسل»، «خاتم انبياء» و «خاتم‏النبيين» بر شخص پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله، «خاتميت» آن حضرت را نيز صريحاً
و دقيقاً به معنى «انتهاء» و «پايان يافتن» سلسله نبوت و رسالت توسط آن حضرت گرفته است‏ جهت آشنائى كامل ر.ك: خاتميت؛ نفى مسلك باب و بهاء، عزالدين رضانژاد، ماهنامه زمانه، ش 61، 1387.: (لانّ اللَّه تبارك و تعالى بعد الّذى ختم مقام النّبوه فى شأن حبيبه و صَفيه و خِيرَتِه مِن خلقه كما نزّل فى ملكوت العزّه: ولكنّه رسول اللَّه‏
و خاتم النبيين وعد أبصار بلقائه يوم القيمه‏ آثار قلم اعلى، تهران: مؤسسه مطبوعات امرى، 3/49.؛ زيرا كه خداى

 تعالى بعد از آنكه‏ مقام نبوت را در شأن حبيب و برگزيده و بهترين فرد از بندگانش پايان بخشيده، همان‏طور كه در ملكوت عزّت (قرآن) نازل‏شده است، ولكن محمدرسول‏خدا و خاتم نبيين است، ديدگان (عباد) را به لقايش وعده داده است....».و همچنين بهاء در جايى ديگر چنين اذعان مى‏دارد؛ «الصلوه و السلام على سيد العالم و مربى الأمم الذى به انتهت الرساله و النبوه‏؛ اشراقات، ميرزا حسينعلى نورى، بى‏جا، بى‏تا، ص 293.؛ سلام و صلوات برسيد عالم و مربى امت‏ها. همو كه رسالت و نبوت به وسيله‏ى او به انتها رسيده است. توجه داشته باشيد ايشان معترف است كه «رسالت و نبوت» به وجود آن حضرت خاتمه يافته است» و با توجه به اين امر، منطقاً راه بر هرگونه سفسطه و توجيه نارواى بهائيان از آيه 40 سوره احزاب و موضوع خاتميت، مسدود مى‏باشد. نكته قابل توجه اينكه، در اين فرقه تفسير و تأويل بيانات پيشوايان بهائى به هيچ وجه جائز نيست وسخن صريح بهاء را هيچ كس حق ندارد توجيه و تأويل و تفسير كند. ميرزا حسينعلى مى‏نويسد: «ان الذى يؤل ما نزل من سماء الوحى و يخرجه عن الظاهر انه ممن صرف كلمة اللَّه العليا و كان من الاخسرين فى كتاب مبين (اقدس، ص 101) يعنى؛ همانا كسى كه آنچه از آسمان وحى فرو فرستاده شد تأويل كند و از صورت ظاهريش خارج نمايد همانا از كسانى است كه كلام برتر خداوند را تحريف نموده و در كتاب خدا جزو زيانكارترين مردم است. و حتى عباس افندى در اين خصوص، و به پيروى از پدر خود مى‏نويسد: «از جمله وصاياى حتميه و نصايح صريحه اسم اعظم (يعنى بهاءاللَّه) اين است كه ابواب تأويل را مسدود نمائيد و به صريح كتاب يعنى به معنى لغوى مصطلح قوم تمسك جوييد.» (گنجينه حدود و احكام، ص‏340).
جالب است كه با وجود تمام اين تصريحات و على‏رغم پذيرش صريح حسينعلى بهاء، عباس افندى (عبدالبهاء) باب و بهاء را پيامبرانى در رديف ساير انبياء شمرده! و چنين مى‏نويسد: «آن مظاهر نبوّت كلّيه كه بالاستقلال اشراق نموده‏اند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح و حضرت محمد و حضرت اعلى (-(باب‏)-) و حضرت جمال مبارك (-(بهاء)-)»! مفاوضات، عبدالبهاء، ص 124.
قضاوت پيرامون چنين افرادى را بر عهده فريدون آدميت وامى‏گذاريم كه اعلام مى‏دارد: «كسى كه مى‏گويد بهاءاللَّه در زمره پيامبران بزرگ است و نام او را در كنار موسى و عيسى و زرتشت و محمد مى‏آورد نمى‏تواند ادعا كند كه من نماينده تفكر عقلى هستم؛ شارلاتانى است كه مى‏خواهد مردم را تحميق كند» يادداشت‏هاى پراكنده، عبداللَّه شهبازى، 5/11/1384 سايتhttp://www.shahbazi.org.
من يظهراللهى بهاء
در مقابل عده‏اى ديگراز بهائيان با توجه به قطعيت ختم رسالت و نبوت توسط پيامبرگرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله، در صددند با تمسك به ادعاهاى بى‏پايه و مغالطه‏آميز، خاتميت را به نحوى ديگر توجيه نمايند؛ از اين منظر تكامل بشريت داراى مراحل كودكى و بلوغ است؛ پيامبران آسمانى گذشته مربوط به دوره اول بوده كه 6000 سال طول كشيد و نبوت بالاترين مقام اين دوره بود و اينك بشر وارد دوران طلائى بلوغ خود شده كه سر شار از محبت و اخلاق نيك بوده، از لعن و طعن و افترا و دروغ و حسادت دور شده و از جنگ‏
و جدال خبرى نيست. بر اين اساس حسينعلى بهاء نبى و رسول نيست؛ ولى ايشان مظهر ظهور الهى هستند كه با ظهورش دور جديدى با مظهريت او شروع شده است.
عبدالحميد اشراق خاورى، نويسنده و مبلغ مشهور بهائى، مى‏نويسد: «در قرآن سوره الاحزاب محمد رسول‏اللَّه را خاتم‏النبيين فرموده جمال مبارك (-(حسينعلى بهاء)-) جل جلاله در ضمن جمله مزبوره مى‏فرمايد كه: مقام اين ظهور عظيم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است؛ زيرا نبوت به ظهور محمد رسول‏اللَّه ختم گرديد و اين دليل است كه ظهور موعود عظيم (-(يعنى بهاء)-)، ظهوراللَّه است و دوره نبوت منتهى گرديد زيرا كه رسول اللَّه خاتم‏النبيين بوده» رحيق مختوم، ج‏1، ص‏78؛ قاموس توقيع منيع، ج 1، ص 114..
توجيه فوق نيز همانند ساير ادعاهاى فرقه بهائيت داراى ايرادات و اشكالات اساسى است؛
از جمله اينكه منظور از «من يظهره اللَّه» چيست؟ آيا با وحى آسمانى ارتباط دارد يا خير؟ مطابق تصريحات فوق بهاء نبى نبوده و ارتباط وحيانى به خاطر خاتم‏النبيين بودن پيامبر گرامى اسلام گسسته شده است؛ پس آوردن شريعت جديد و آوردن نام حسينعلى بهاء در رديف پيامبران اولوالعزم توسط عبدالبهاء چگونه پذيرفتنى مى‏باشد؟ و همچنين ادعاى ظهور الهى و داشتن مقامى بالاتر از پيامبران با اينكه بنا به تصريح خود بهاء هيچ‏گونه ارتباطى با وحى ندارد، زيرا خود بهاء به پايان يافتن و قطع شدن وحى تصريح مى‏كند: «الصلوه و السلام على الذى به انتهت النبوه و الرساله و انقطعت نفحات الوحى و على آله و اصحابه بدوام الملك و الملكوت و العزه و الجبروت.» حسينعلى ميرزا، مجموعه الواح مباركه (عندليب)، موسسه ملى مطبوعات امرى ايران، 132 بديع، ص 36. سخنى لغو و بيهوده است.
از سوى ديگر بنا بر تصريح بهاء؛ «منتهى رتبه تكميل هياكل بشريه (-(آدمى‏زادگان‏)-) به رتبه نبوت است» بديع، ص 110. يعنى آخرين رتبه‏اى كه يك انسان مى‏تواند داشته باشد، مقام نبوت است و اصلاً صحبتى از دوان كودكى بشر نيست.
حال با اين سخن خود بهاء و مقايسه آن با سخن ديگرشان كه مقامش از مظاهر سابقه بالاتر است، يا بايد بگوييم

ايشان خارج از هياكل بشريه‏اند!يا مقام من يظهره‏اللهى پايين‏تر از پيامبرى است.همچنين ادعاى اينكه منتها رتبه در دوران بلوغ بشر، «مظهريت ربوبى و الهى» است و انبياى قبل «مظهر» نبودند نيز با متون بهائى در تعارض است.
به عنوان نمونه عبدالبهاء تصريح دارد؛ «انبياى الهيه مظاهرند» مفاوضات، صفحه 97. يعنى، انبياء قبل هم مظهر بودند. همچنين؛ «مظاهر كلّيه الهيه مطّلع بر حقائق‏ اسرار كائناتند لهذا شرايعى تأسيس نمايند كه مطابق و موافق  حال عالم انسان است» مفاوضات، ص 119.. از اين رو با توجه به تأسيس شريعت توسط انبياء الهى مظهريت اختصاصى به دوران جديد ندارد.

گذشته از اين طرح دوران بلوغ بشريت - كه سرشار از اخلاق نيك و حسنه بوده و از جنگ و جدال خبرى نيست و حسينعلى بهاء مظهر الهى‏
در اين دوران است - نيز به هيچ وجه با رفتارهاى بزرگان بهائيت و كشمكش‏هاى خونين اتهامات زشت، فحاشى‏هاى ركيك ميان آنان و ايجاد قتل و آشوب داخلى در ايران و كشورهاى اسلامى توسط بابيه و بهائيان‏
و دو جنگ خانمان‏سوز جهانى و جنگ‏ها و جنايات ديگرى كه در نقاط مختلف اين كره خاكى در حال وقوع است، سازگارى ندارد و با توجه به ساير اشكالات فوق سفسطه‏اى بيش نيست.
اكنون با توجه به مباحث گذشته اثبات مى‏گردد كه بالاترين مقام بر خلاف ادعاى بهائيت، «نبوت» است كه با توجه به دلايل متعدد و اعترافات بهاء و بسيارى از پيروانش توسط پيامبر گرامى اسلام به پايان رسيده است. و بنا بر تعاليم اسلام و قرآن كه بهائيان هم آن را بايد قبول داشته باشند، سرآمد و اجل امت اسلام روز قيامت است. بدين ترتيب بازهم مخمصه‏اى سخت فراروى بهائيت قرار مى‏گيرد كه بالاخره مقام حسينعلى بهاء چيست؟ و ادعاى نسخ اسلام و ديانت جديد چگونه و بر اساس كدام دليل قابل اثبات مى‏باشد؟ جهت آشنايى كامل با ساير ادعاها و توجيهات فرقه بهائيت و اشكالات آن ر.ك: بهائيان، پيشين، صص‏420، ج 464.
تداوم فيض الهى‏
علاوه بر شبهات فوق عده‏اى از بهائيان براى تحريف خاتميت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله و نفى جاودانگى دين اسلام، موضوع «تداوم فيض الهى» را مطرح مى‏كنند كه ايجاب مى‏نمايد براى تأمين سعادت بشر و تكامل معنوى وى همواره دين جديدى مطابق با مقتضيات زمان بيايد. از اين روى ختم رسالت و نبوت،
به زعم بهائيت منافى مقتضيات زمانه و تداوم هميشگى فيض الهى است.
شبهه فوق نيز از ابعاد گوناگون داراى اشكالات اساسى است؛ زيرا از منظر آموزه‏هاى اسلامى تداوم فيض الهى، اصلى ضرورى است‏ ر.ك: خاتميت و استمرار فيض، عباس مهاجرانى قم: انتشارات دليل ما، 1385. و ختم نبوت تنها به معنى انقطاع مأموريت الهى است براى ارشاد و هدايت، نه انقطاع فيض معنوى نسبت به سالكين الى اللَّه. ختم نبوت، مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، تهران: صدرا، 1372، ج 3، ص 172.
از سوى ديگر معلوم نيست كه چرا تداوم فيض الهى بايد با عرضه دين‏هاى جديد پيوند زده شود؟! آيا لازمه تداوم فيض، ظهورات متعدد است يا كمال ظهورات؟ آيا اين از عهده خدا خارج است كه دينى جامع و كامل را به عنوان برنامه جاودانه سعادت بشر در اختيار او قرار دهد؟ آيا مى‏بايست هر ادعائى را فيض الهى و محتواى عقايد مدعيان را، پاسخگوى مقتضيات زمانه و نشانه شدت گرفتن فيض الهى بدانيم؟! آيا با نسخ قرآن و تعاليم آسمانى، و جايگزين شدن آن با كتاب بيانِ باب يا كتاب اقدسِ بهاء با آن ويژگى‏هاى شگفت‏آور، واقعاً فيض خدا شدت گرفته است يا رو به سوى سستى و ضعف و ناپديدارى نهاده است؟ و اين در حالى است كه اساساً با بررسى جامع در آثار و منابع اوليه بهائيت، به اين نتيجه مى‏رسيم كه طرح مسئله فيض از سوى اين عده، تنها به خاطر اثبات ادعاى ميرزا حسينعلى است، نه اينكه به حقيقت تداوم فيض ايمان و اعتقادى داشته باشند.
چنانكه ميرزا حسينعلى مى‏نويسد: «و نفسى الحق قد انتهت الظهورات الى هذا الظهور الاعظم و من يدعى بعده انه كذاب مفتر» اقتدارات، ميرزا حسينعلى، ص‏237. يعنى؛ سوگند به نفس كه همه ظهورات به اين ظهور بزرگتر، پايان گرفت، و هر كس كه پس از چنين ظهورى، مدعى ظهور جديدى شود، او دروغگو و افتراء زننده است. و افندى در مواضع متعدد بر «غيرمتناهى» و ابدى بودن بهائيت تصريح دارد؛ رحيق مختوم، عبدالحميد اشراق خاورى، تهران: مؤسسه ملى مطبوعات امرى، ج‏1، ص‏320. از جمله در «مكاتيب» خود اذعان مى‏دارد كه: «چه كه اين كور كور تاريخ، تعليم، دوره تحصيلى. (فرهنگ فارسى معين). را امتداد عظيم است و اين دو را فصحت و وسعت و استمرار سرمدى ابدى» مكاتيب، ج‏2، ص‏68.؟! چطور مى‏شود جاودانگى اسلام را به خاطر عقيده به عدم قطع فيض الهى مورد تشكيك قرار مى‏دهند ولى اعتقاد به اصل تداوم هميشگى فيض الهى، به موجب عقيده بهائيت به تحقق ظهورات بعدى نيست؟!
از ديگر سو توجه به اين نكته ضرورى است كه اديان الهى در سير تاريخى خود يك دوره تكاملى را گذرانده‏اند و اين پيشرفت و گسترش، تضادّى با خاتميت اسلامى ندارد. زيرا؛ يكى از انگيزه‏هاى تغيير شرايع در گذشته، پيدايش نياز راستين به يك نظام قانونى كامل‏تر بوده است. در حقيقت، مبناى گذاردن قانون نيازهايى است كه از نهاد يا فطرت انسانى سرچشمه مى‏گيرد و چون سرشت بشر، حقيقتى ثابت مى‏باشد، خواه ناخواه اصول و بنيان‏هاى قانون الهى يكنواخت و تغييرناپذير خواهد بود. البته چون طبيعت انسانى به تناسب شيوه زندگى، نمودها و پديدارهاى گوناگونى را از خود بروز مى‏دهد زمينه‏رو بنائى قانون، بنابر آن دگرگونى‏ها، تحوّل مى‏يابد و از اين رو چنانچه يك نظام حقوقى پايه‏گذارى شود كه تمام نيازهاى طبيعى بشر را به نحو كامل مورد عنايت قرار داده بنيان‏هايش الهام گرفته از آنها باشد و آنگاه براى پديده‏ها و رويدادهاى جزئى و روبنائى هم، راهى قانون‏ساز پيش‏بينى نمايد،لزومى براى نسخ اين نظام نخواهد بود بلكه آن سيرتكاملى در درون همين نظام نهفته است و آن را به مرور زمان رو به كمال مى‏برد و دين اسلام نيزبر همين فطرت ثابت بشرى استوار است. گفتارهايى در بى‏اعتبارى دلايل بهائيت در نفى خاتميت اسلام، پايگاه خاتميت؛ همچنين ر.ك: ختم‏نبوت، مرتضى مطهرى، ص 40-42، و ص 50-52 وص 57-58 و ص 63-64/60-62 و ص 64-58.

رمز جاودانگى اسلام‏

و بالاخره ممكن است اين پرسش براى خوانندگان محترم مطرح شود كه؛ چگونه دين پانزده قرن پيش، پاسخ‏گوى جهان امروز است؟ با اضافات از؛ رمز جاودانگى اسلام، حميدرضا شاكرين، مجله پرسمان، ش 39، آذر 1384.
در پاسخ گفتنى است؛ اسلام همواره به عنوان دينى زنده و سازگار با نيازهاى اعصار و قرون مختلف، شناخته شده است.
جرج برنارد شاو، در مقدمه كتاب Mohammad The Apostle of Allah مى‏نويسد: «من هميشه نسبت به دين محمدصلى الله عليه وآله به واسطه خاصيت زنده بودن شگفت‏آورش، نهايت احترام را داشته‏ام. به نظر من، اسلام، تنها مذهبى است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگى و مواجهه با قرون مختلف را دارد. من چنين پيش‏بينى مى‏كنم و از هم اكنون هم آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمدصلى الله عليه وآله مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود». سيد هادى خسروشاهى، اسلام دين آينده جهان، ص 13.
اين كه چرا دين اسلام، زنده، پويا و ماندگار است، علل مختلفى دارد كه مى‏توان به بعضى از آنها اشاره كرد:
الف. عنصر امامت؛ خداوند متعال درباره ختم دين خود مى‏فرمايد: «امروز كافران از اين كه به دين شما اختلالى رسانند، طمع بريدند؛ پس شما از آنان بيمناك نباشيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و بهترين دين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم». مائده (5)، آيه 3.
بر اين اساس، عنصرى در دين تعبيه شده كه حافظ دين است و از آن‏جا كه مراد «اليوم»، روز غدير است، آن عنصر، «امامت» است. در تفاسير شيعى،
اين مسئله مسلّم است و در منابع اهل سنت نيز به آن اشاره شده است. نظير؛ ابن عساكر شافعى، به نقل از: جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 289؛ جلال‏الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 259؛ شهاب‏الدين آلوسى، روح المعانى، ج 6، ص 193؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 342.
و امامان معصوم‏عليه السلام براى محفوظ ماندن اسلام در طول تاريخ حضور خود، سه كار انجام دادند؛
الف. در كنار تأييد آيات قرآن، سنت نبوى را عيناً نقل كردند و نگذاشتند كه حوادث پس از رحلت و ممنوعيت نگارش حديث، سنت نبوى را نابود سازد و با اين كار، منابع دين را حفظ كردند.
ب. روش‏هاى فهم قرآن، سنت و استنباط احكام اسلام را آموزش دادند تا عالمان بتوانند رأى اسلام را در هر زمينه، از منابع آن، استخراج و استنباط كنند. اين روش - كه اجتهاد مصطلح شيعى بر پايه آن بنا شده است - راهى است كه مى‏تواند رأى اسلام را در همه زمان‏ها، درباره هر موضوعى از منابع دين به دست آورد.
ج. كسانى را كه داراى شايستگى لازم براى به كارگيرى اين روش هستند، به مردم معرفى كردند.
ب. عنصر اجتهاد؛ فرآيند «اجتهاد» به عنوان عاملى پايا و پويا در ادوار مختلف تاريخ و در مواجهه با مسائل هر عصر، راه استنباط و اكتشاف عالمانه معارف دينى را گشوده و حضور مستمر و پاسخ‏گوى دين را ميسّر ساخته است. در پرتو اصل اجتهاد است كه اسلام با مقتضيات زمان و نيازهاى نوين منطبق شده و به بن‏بست نمى‏رسد. فقها از طريق اجتهاد به تبيين و حل و فصل مسايل جديد مى‏پردازند. اجتهاد با تفويض اختيارات ويژه به حاكم دينى قلمرو اختيارات وى در اداره كشور را بسط داده و از بروز معضلات سياسى و اجتماعى جلوگيرى مى‏كند. جاودانگى شريعت، محمدحسن قدردان قراملكى، فصلنامه فقه و حقوق، شماره 3.
ج. قوانين ثابت و متغير؛ انسان داراى نيازهاى ثابت و متغير است و دين اسلام، براى نيازهاى ثابت، قوانين ثابت و براى نيازهاى دگرگون شونده، قوانين متغير وضع كرده است.

دكتر واگلرى - استاد تاريخ تمدن اسلامى در دانشگاه ناپولى ايتاليا - ضمن بيان امتيازات اسلام، درباره عنصر انطباق‏پذيرى قوانين آن با شرايط هر عصر مى‏نويسد: «... تعجب ما از دينى افزوده مى‏شود كه مبادى اساسى اخلاق را بر پايه انتظام و وجوب پايه‏ريزى مى‏كند و واجبات انسان را نسبت به خويشتن و ديگران، در قالب قوانين دقيقى مى‏ريزد كه تحوّل و تطوّر را پذيرنده است و با عالى‏ترين ترقّيات فكرى متناسب مى‏باشد» واگلرى، دفاع از اسلام، ترجمه فيروز حريرچى، ص 125..
د. پيوند با عقل؛ يكى از مهم‏ترين علل جاودانگى اسلام، پيوند مستحكم آن با عقل است. دين و خرد در اسلام، داراى رابطه و جدايى‏ناپذيرى است؛ آيات متعددى وجود دارد كه مسلمانان را به تعقل دعوت و از عدم تعقل منع مى‏نمايد نظير؛ «كَذلِكَ يبَينُ اللهُ‏لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛ بقره (2)، آيه 242؛ همچنين «قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»، (حديد (57)، آيه 17)؛ «إِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ»، (انفال (8)، آيه 22).. اسلام در عرصه اعتقادات، تقليد را برنمى‏تابد و پذيرفتن اصول عقايد را به دليل و عقل منوط مى‏نمايد و در عرصه شريعت و فقه نيز عقل عِدل قرآن و سنت و از منابع استخراج شريعت محسوب مى‏شود؛ «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرع حكم به العقل‏؛ شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 27، ص 131.؛ هر آن چه عقل حكم مى‏كند شرع نيز حكم مى‏كند و آن چه شرع حكم مى‏كند، عقل نيز همان‏گونه حكم مى‏كند».
ه. جامع بودن؛ همه سونگرى و در نظر گرفتن تمامى ابعاد و جوانب حيات بشرى و فرو ننهادن هيچ يك از حوزه‏هايى كه انسان در آنها نيازمند هدايت‏هاى الهى و دينى است، سهم به سزايى در جاودانگى اسلام دارد.
ادوارد گيبون(Edward Gibbon - 834) مى‏نويسد: «قرآن... قانون اساسى، شامل رويه قضايى و نظامات مدنى و جزايى و حاوى قوانينى است كه تمام عمليات و امور مالى بشر را اداره مى‏كند... دستورى است شامل مجموعه قوانين دينى و اجتماعى، مدنى، تجارى، نظامى، قضايى، جنايى و جزايى. همين مجموعه قوانين، از تكاليف زندگى روزانه تا تشريفات دينى، از تزكيه نفس تا حفظ بدن و بهداشت و از حقوق عمومى تا حقوق فردى و از منافع فردى تا منافع عمومى و از اخلاقيات تا جنايات و از عذاب و مكافات اين جهان تا عذاب و مكافات جهان آينده، همه را در بر دارد». جان ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعيدى، ص 98-99.
و. هماهنگى با فطرت و طبيعت؛ انسان‏ها در عين دارا بودن تفاوت‏ها و دگرگونى‏هايى كه بر اثر شرايط زمانى و مكانى بر آنها عارض شده است، فطرت يگانه‏اى دارند. هر اندازه آيينى با اصول فطرى انسان، پيوند محكم‏ترى برقرار كند، از پايايى و ماندگارى بيشترى برخوردار خواهد بود و هر قدر از آن فاصله گيرد، گرفتار ناپايدارى و ناماندگارى خواهد شد. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يعْلَمُونَ»؛ روم (30)، آيه 30.؛ پس روى خود را با گرايش تمام به حق به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است آفرينش خداى تغييرپذير نيست اين است همان دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى‏دانند». اين آيه به طور صريح دين را - كه مراد اسلام است - يك نوع فطرت و خلقت الهى توصيف مى‏كند كه با آفرينش انسان در هم آميخته و چنان با آن عجين شده است كه قابل تبديل و انفكاك نيست. آيه شريفه نه تنها بر جاودانگى اسلام دلالت مى‏كند، كه در مقام تبيين و تفسير مبناى علمى آن نيز مى‏باشد. الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمدحسين طباطبايى، بيروت: الأعلمى، بى‏تا، ج‏1، ص 63.
ز. جهانى بودن؛ قرآن، هيچ گاه مخاطب خود را اعراب يا قوم ديگرى قرار نداده و همواره به جميع مردم و يا مؤمنان خطاب نموده و هدايت خود را شامل همه انسان‏ها (الناس‏ ر.ك: بقره، 185، 187، آل عمران، 138، ابراهيم، 1، 52، جاثيه، 20، زمر، 41، نحل، 44، كهف، 54، حشر، 21. و العالمين‏ ر.ك: انعام، 90، يوسف، 104، ص، 87، تكوير، 27، قلم، 52.) دانسته است.
ح. تحريف ناپذيرى؛ يكى از امتيارات مهم اسلام نسبت به ساير اديان الهى قبل از خود، تحريف ناپذيرى آن است؛ «وَ إِنَّه لَكِتابٌ عَزِيزٌ لاَ يأتِيهِ البَاطِلُ مِن بَينِ يدَيهِ وَ لاَ مِن خَلفِهِ تَنزِيلٌ مِن حَكِيمٍ حَمِيدٍ»؛ فصلت (41)، آيه 42. اين آيه صراحت دارد كه هيچ‏گونه بطلان و نسخى تا قيامت دامن‏گير قرآن نخواهد شد.

علامه طباطبايى در اين باره مى‏نويسد: «فالمراد بقوله «من بين يديه و لا من خلفه» زمان الحال و الاستقبال اَى زمان النزول و ما بعده الى يوم القيامه»؛ الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمدحسين طباطبايى، بيروت: الأعلمى، بى‏تا، ج‏17، ص 397.
ط. عصرى نبودن قرآن؛ اين كه قرآن به وقايع زمان خود و يا به گذشته‏ها اشاره كرده است، آن را منحصر به يك عصر نمى‏سازد؛ زيرا قرآن، منحصر به ذكر چند حادثه و نكته تاريخى گذرا نيست. اين كتاب، مشتمل بر معارفى جاودان، در باب خداشناسى، كيهان‏شناسى، انسان‏شناسى، راه‏شناسى، راهنماشناسى و مجموعه گسترده‏اى از احكام، اخلاق و... است كه همه زمان‏ها را پوشش مى‏دهد و هدايت بشريت به سوى سعادت را در هر مقطع تاريخى تأمين مى‏كند. در آيات قرآن موارد بسيار متعددى وجود دارد كه كاملاً فراتر از علوم زمان صدر اسلام بوده است به عنوان نمونه به هنگام نزول قرآن هيئت بطلميوس بر تمام محافل علمى دنياى آن روز حاكم بود كه زمين را مركز عالم و ثابت و بى‏حركت مى‏دانست در حالى كه قرآن براى آن حركت سريع و بى‏سر و صدا همچون حركت ابرهاى آسمان قائل است. همچنين قرآن مجيد در آن روز طبق آيه 40 سوره يس، خورشيد و ماه را در فضا شناور شمرده اين حقيقتى است كه بعد از هزار سال براى دانشمندان كشف شد و آن روز كسى از آن خبرنداشت.
از طرفى وقايع تاريخى بيان شده در قرآن، هر چند مربوط به گذشته است، ولى كار كرد آنها، مربوط به آينده است و به عبارت ديگر، هر يك از آنها، بيانگر نوعى سنت تغييرناپذير تاريخى يا حكم و قانون كلى عمومى است.
افزون بر اين، در قرآن، از آينده و آيندگان نيز سخن بسيار گفته شده است به عنوان مثال، قرآن از آينده بشريت سخن رانده و آينده‏اى درخشان در سايه حاكميت توحيد، تقوا و عدالت را نويد داده است. نظير: سوره قصص، آيه 5؛ سوره توبه، آيه 33؛ سوره فتح، آيه 28. با چنين ويژگى‏هايى دين مبين اسلام پاسخگوى تمامى نيازهاى بشر و جهان در همه زمان‏ها مى‏باشد.

انكارقيامت‏
قيامت به عنوان يكى از اصول مسلم اديان توحيدى از نگاه على‏محمد باب و حسينعلى ميرزا موهوم و دروغ پنداشته شده است؛ جامعه جعفريه، خندق آبادى، كتابفروشى و چاپخانه پامنار، 1335ه.، ص 36. باب در كتاب «بيان» با عبارات چند پهلو و مبهم و به هم بافته تحت اين عناوين كه «قيامت عبارت است از وقت ظهور شجره حقيقت در هر زمان و به هر اسم» بيان، واحد دوم، باب هفتم. و «يوم قيامت يومى است مثل كل ايام شمس طالع مى‏گردد و غارب» بيان، واحد هشتم، باب نهم. و «جنت عبارت است از اثبات يعنى تصديق و ايمان به نقطه ظهور» بيان، واحد دوم، باب اول. و «نار عبارت است از نفى يعنى عدم ايمان به نقطه ظهور و انكار او» بيان، واحد دوم، باب شانزدهم، به نقل از: بهائيت در ايران، پيشين، ص 103 - 100. به نفى قيامت و بهشت و جهنم مى‏پردازد و در ادامه به گونه‏اى خاص تعبيرهاى خود بافته و بسيار مبهم درباره مرگ، قبر، سؤال ملائك، ميزان، صراط، حساب، پاداش و جزا ارائه مى‏دهد و در نهايت به نفى آنها اقدام مى‏نمايد.
حسينعلى بهاء نيز بر اين عقيده است كه با ظهور او «قيامت برپا شده» است، در كتاب لوح اقدس مى‏گويد: «به تحقيق قيامت برپا شد و اسرافيل هم در صور دميد و منادى هم ندا داد. و زمين هم به ظهور من متزلزل شد و كوه‏ها هم به ظهور من مانند پنبه زده شد و آسمان‏ها هم پيچيده شد و بهشت هم در طرف راست قرار داده شد و آتش هم باشتغال درآمد باز هم انكار مى‏كند
بعد مى‏گويد: «اى جماعت بهائيان گوارا باد شما را اين بهشت كه بقاء جمال من است. و همچنين در جاى ديگر مى‏گويد: بگو به مردم كه قيامت برپا شد و گذشت قيامت تمام شد قيامت و صاحب قيامت كه من باشم آمد و زلزله زمين تمام شد و اگر كسى بگويد كه بهشت كو و كجاست آتش دوزخ، پس اى جماعت بهائيان جواب مردم را بگوئيد كه قيامت عبارت از ظهور ميرزا حسينعلى است و بهشت ديدن روى ميرزا حسينعلى است، آتش دوزخ همان جان توست. در صورتى كه ايمان به حسينعلى نياورده باشيد» جامعه جعفريه، پيشين..

بر اين اساس بهائيان معتقدند روز رستاخيز فرا رسيده است و آن ساعت موعود روزى بوده كه بهاء خود را به نبوت دعوت كرده است و قيامت مردمان گذشته برپا شد و مردم همه از قبرها بيرون آمدند و نتيجه اعمال خود را ديدند و زمين از وقايع گذشته خود خبر داد و همه مردمان روى زمين از زنده و مرده در پيشگاه رب‏العالمين حاضر گشتند و اهل بهشت با ديدار جمال ميرزا بهاء به بهشت رسيدند و اهل آتش چون از لقاء او محروم شدند و از نفس خود پيروى مى‏كردند، مستحق دوزخ شدند. شبهات بهائيت، پايگاه مركز مطالعات و پژوهش‏هاى فرهنگى حوزه علميه قم.

نقد و بررسى

به طور كلى مفهوم قيامت، بهشت و جهنم، برزخ و معاد از ديد اين فرقه با اصول و عقائد مشترك اديان الهى تفاوت اساسى داشته و به هيچ وجه در چارچوب آموزه‏هاى وحيانى نمى‏گنجد؛ قرآن كريم - كه حقانيت آن مورد تأييد بهائيت است - معاد و زندگى مجدد انسان‏ها را يك اصل مسلّم دانسته و هدف از آن را چنين برمى‏شمارد: «فَمَن يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيرًا يرَهُ. وَمَن يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يرَهُ»؛ زلزله (99)، آيات 7- 8.؛ «هر كسى ذره‏اى عمل نيك و خوب انجام داده آن را مشاهده كند و هر كسى عمل بد از او سر زده آن را ببيند» و پيرامون زمان قيامت، چگونگى وقوع و تحولات بعدى آن در آيات متعدد علائم و نشانه آشكارى را ذكر كرده است؛ نظير آنكه نظام كنونى عالم با پديد آمدن زلزله عظيم در زمين، شكافته شدن درياها، به حركت آمدن كوه‏ها و در هم كوبيدنشان، خاموش گشتن ماه و خورشيد و ستارگان عظيم، پر از دود و ابر شدن فضاى آسمان و... دگرگون شود. چنانكه در سوره قيامت مى‏فرمايد: «هنگامى كه چشم‏ها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود زمانى كه ماه بى‏نور شود زمانى كه خورشيد ماه يكجا جمع شود» قيامت (75)، آيه 9 - 7.. در چنين روزى مردم در برابر پروردگار جهانيان به پا خاسته و در يك صحنه جمع مى‏شوند، دادگاه عدل الهى تشكيل گرديده به محاسبه اعمال، افكار، عقايد، اوصاف و اخلاق آدمى پرداخته مى‏شود؛ مؤمنان روسفيد، شاد و خندان به سوى بهشت و كافران و منافقان، روسياه و اندوهگين به سوى دوزخ روانه مى‏گردند و علامت‏هاى ديگرى كه در آيات و روايات اسلامى بيان گرديده است. ر.ك: قيام قيامت، محمد شجاعى، تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1380؛ از مرگ تا قيامت، محمدرضا كاشفى، قم: نشر معارف، 1383، ص 82.
بنابراين ادعاى بهائيت پيرامون برپائى قيامت و ارائه تفسيرى متفاوت از آن، آن قدر سست و بى‏بنياد و فاقد پشتوانه دينى و منطقى است كه با اندك توجهى بطلان آن آشكار مى‏باشد. جهت آشنائى با منابع نقد بابيت و بهائيت ر.ك: خاتميت، نفى بابيت (به ضميمه‏ى كتاب‏شناسى نقد بابيت)، عزّالدّين رضانژاد، فصلنامه انتظار، ش 6.

سوم. ناسازگارى با اصل مهدويت‏

انتظار ظهور منجى عقيده ايست كه در اديان آسمانى و مذاهب مختلف جهان، به مثابه يك اصل مسلم، مورد پذيرش است. مطابق اين آموزه در آخرين دوره‏هاى تاريخ بشريت، در حالى كه جهان مملو از ظلم و جور شده است، مصلحى الهى خواهد آمد و نظام جهان را بر اساس پرستش و عبادت خداى يگانه بر مبناى عدل و دوستى برپا خواهد نمود.
قرآن كريم در اين زمينه مى‏فرمايد:

«وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ»؛ انبياء (21)، آيه 105.؛ «و در حقيقت در زبور پس از تورات نوشتيم كه بندگان صالح من وارث زمين خواهند شد».
در اسلام نيز اعتقاد به ظهور حضرت مهدى(عج) به عنوان منجى عالم بشريت بر پايه قوى‏ترين برهان‏هاى نقلى و عقلى استوار است؛ «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»؛ قصص (28)، آيه 5.؛ «اراده كرده‏ايم بر كسانى كه ضعيف نگاه داشته شده‏اند منت گذارده و آنها را پيشوايان خلق قرار دهيم و وارث ملك و جاه گردانيم» مطابق روايات، اين آيه بر ظهور امام زمان(عج) تطبيق داده شده است؛ به عنوان نمونه حضرت على‏عليه السلام درباره اين آيه مى‏فرمايند: منظور آل محمدصلى الله عليه وآله مى‏باشد كه خداوند، مهدى(عج) ايشان را بعد از سختى‏هايشان ظاهر كرده و باعث عزت آنها و ذلت دشمنانشان مى‏شود. (ر.ك: تفسير نورالثقلين، عبدعلى حويزى، ج 4، ص 110). و هيچ يك از مسلمانان به انكار يا تشكيك در آن نپرداخته‏اند.

تحريف مهدويت‏

سيد على‏محمد باب در ابتدا با توجه به اين اعتقاد راسخ در ميان جامعه اسلامى خود را باب و وسيلهِ ارتباط مردم با امام زمان(عج) دانسته و مى‏نويسد: «فرض است بر مقام رحمت خداوند عالم كه از جانب حجت خود عبدى را با حجت وافيه منتخب و اظهار فرمايد تا آنكه سبيل اختلافات را به نقطه وحدت برساند» صحيفة عدليه، على‏محمد شيرازى، منتشره از سوى بابيه مقيم طهران، بى‏تا، بى‏جا، ص 7. وى با اين جملات ضرورت وجودى باب و واسطه با امام زمان را متذكر مى‏شود.
باب به مرور زمان ادعاى خود را تغيير داده و از «مهدويت» سخن به ميان مى‏آورد و با ادعاى «قائم منتظر» و «مهدويت» مى‏گويد: «منم آن كسى كه هزارسال مى‏باشد كه منتظر آن مى‏باشيد» نقطةالكاف، حاجى ميرزا جانى كاشانى، ص 135.. سپس ملاحسين بشرويه‏اى را «باب» خويش ناميده و براى دعوت به خراسان فرستاد تا مردم را گرد آورده و با درفش‏هاى سياه خروج كنند.! على‏محمد خود نيز براى اين كه به مقتضاى حديثى كه مى‏گويد: «امام زمان(عج) از مكّه ظهور خواهد كرد و يارانش از خراسان بيرون مى‏آيد»، به حجاز مى‏رود هرچند به دليل ترس از مطرح كردن ادعاى خويش به بوشهر بازمى‏گردد.
سيد باب در نوشته‏هاى آخر خود تلاش نمايد با تفسيرها و تأويلات مضحك احاديث مهدويت را بر خود تطبيق دهد هرچند مدت دعوت قائميت و مهدويت او، حدود دو سال و نيم در آخر زندگى‏اش بيش نبود و با وجود توبه‏نامه، در ادعاى خويش، ثبات قدم نداشته است. ر.ك: بهائيان، پيشين.

انكار مهدويت‏

پس از باب، ميرزا حسينعلى نورى نيز ابتدا در نوشته‏هايش در صدد تطبيق روايات مربوط به امام مهدى(عج) بر خويش بر آمد. اما از آنجا كه پس از ادعاى الوهيت و خدايى وى اين عقيده سد راه او قرارگرفته بود، وجود امام زمان(عج) را موهوم دانسته و مى‏نويسد: «بعين بصيرت مشاهده كنيد هزارسال أو أزيد جمع فرق اثنى عشريه نفس موهومى را كه اصلاً موجود نبوده مع عيال و اطفال موهومه در مدائن موهومه محل معين نمودند» اقتدارات، مجموعة الواح و نوشته‏هاى بهاءالله، مطبعة سنگى، 1310، ص 244.. به همين طريق ديگر مبلغين بهائى وجود آن حضرت را انكار مى‏نمايند.

 نقد و بررسى‏

آموزه مهدويت اعتقادى سازنده، متكامل، اميدبخش و ترسيم‏كننده آينده‏اى متكامل براى جهان و بشريت است؛ كه از پشتوانه قويترين برهان‏هاى نقلى و عقلى استوار مى‏باشد. پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله و ائمه معصومين‏عليهم السلام ضمن بيان ويژگى‏هاى آن در احاديث متواتر، امّت را به انتظارى سازنده براى ظهور منجى دادگستر ترغيب نموده‏اند. هر چند در طول تاريخ همواره برخى از افراد بيماردل، جاهل و جاه‏طلب با طرح ادّعاهاى واهى در صدد سوء استفاده از اين آموزه الهى برآمده و با ايجاد انحراف و اختلاف در بخش‏هايى از جامعه اسلامى زمينه عقب ماندگى، نفوذ و تحقق اهداف شوم استعمارگران را فراهم آورده‏اند. و اين در حالى است كه چنين ادعاهائى آن قدر سست و بى‏بنياد است كه نه تنها با ويژگى‏ها و نشانه‏هايى كه در كتب آسمانى و و متون اصيل اسلامى پيرامون مهدويت وجود دارد، سازگار نيست بلكه در تناقض كامل با اعترافات محمد على باب مى‏باشد.
اقرار و اعتراف باب و بهاء؛ مبلغين بهائى در حالى وجود حضرت مهدى(عج) را انكار مى‏نمايند كه على‏محمد درباره وجود امام دوازدهم شيعيان و ساير خصوصيات  آن حضرت بارها اقرار و اعتراف نموده و منكرين وجود آن حضرت را كافر مى‏داند.
به عنوان نمونه در كتاب صحيفه عدليه صريحاً نام امام زمان(عج) را ذكر مى‏كند: «الحجة القائم محمدبن الحسن صاحب الزمان»؛ صحيفة عدليه، سيدعلى‏محمد شيرازى، منتشره از سوى بابيه مقيم طهران، بى‏تا، بى‏جا، ص‏27. و در صفحه 42 آن مى‏نويسد: «و شهادت مى‏دهم كه قائم آل محمد امام بر حق من است» و در تفسير سوره كوثر صفحه 88 راجع به غيبت حضرت مطلبى را آورده كه خلاصه و ترجمه آن چنين است: «فَلا شَكَّ فى وُجودِ الإمامِ الغائِبِ القائِمِ المَستور سَلامُ اللَّه عَلَيهِ...» يعنى؛ «پس شكى در وجود امام غايب نيست محققاً وجود او هم چون آفتاب در وسط ظهر ظاهر و هويدا است...» و ادامه مى‏دهد كه «هركس در باره او شك نمايد، در قدرت خدا شك نموده كه به تحقيق كافر شك زده‏اى است» همچنين در كتاب بيان فارسى و كليه آثارش سخن از «من يظهره اللَّه» دارد كه به عقيده باب منظور از من يظهراللَّه، «محمدبن الحسن العسكرى» است.
چنانكه مى‏گويد: «من يظهره اللَّه اسمش محمد است.» بيان فارسى، ص 309. و «محل ظهور او مسجد الحرام است» بيان فارسى، ص 230. ميرزا حسينعلى (بهاء) بعد از مرگ باب ابتدا ادعاى مهدويت و من يظهراللهى مى‏كند و امروزه نيز بهائيان معتقدند او من يظهراللَّه است. اينك بايد از عبدالبهاء و بهائيان پرسيد: اگر امام زمان موهوم است چرا سيد باب و ميرزا حسينعلى اسم و خصوصيات آن را در كتاب‏هاى خود ذكر مى‏كنند و ادعاى مهدويت مى‏نمايند و آغاز كار خود را مهدى معرفى كردنِ خود قرار دادند.؟!!

 

نشانه‏هاى مهدى(عج)

ويژگى‏هاى مهدى موعود در منابع اصيل اسلامى به نحوى دقيق و روشن و با ذكر جزئيات آن تبيين شده كه راه هرگونه ادعاى نادرست را مى‏بندد؛ مطابق روايات متواتر اسلامى حضرت مهدى(عج) پسر امام حسن عسكرى‏عليه السلام و مادرش كنيز است.
رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمود: «نهمين فرزند از نسل حسين همنام من است لقبش مهدى است، آمدن او را به جهانيان مژده مى‏دهم.» نصايح الهدى و الدين الى من كان مسلما وصار بابيا، شيخ محمد جواد بلاغى، ناشر: منشورات دليل‏ما، ص‏123 به بعد. آن امام معصوم، عابدترين، عادل‏ترين، عالم‏ترين، راستگوترين مردم است. و خَلقاً و خُلقاً شبيه‏ترين مردم به رسول خداصلى الله عليه وآله است. ابتدا از مكه قيام مى‏كند و انقلابى جهانى را سازمان دهى مى‏كند. تعداد سران سپاه او 313 نفر است تمام اشرار و پليدان را از بين برده و خداپرستى و درستكارى را در زمين رواج مى‏دهد، مهر و محبت و عدالت را در جهان مى‏گستراند و بر عرصه گيتى حكومت خواهد كرد. مردم در عصر آن مصلح الهى حكومت آسمانى را تجربه مى‏كنند كه همه پيامبران و امامان پيشين، آرزوى آن را داشته‏اند. در اين عصر است كه عيسى مسيح‏عليه السلام از آسمان بر زمين آمده و مهدى (عج) را يارى مى‏رساند. و سرانجام حضرت مهدى(عج) بعد از سال حكومت الهى، به دست شقى‏ترين مردم به شهادت مى‏رسد.

 فقدان علائم‏

نيم نگاهى بر نسب خانواده، خصوصيات اخلاقى و رفتارى على‏محمد باب و ادعاهاى متناقض وى و ساير اقداماتى كه در طول زندگى خويش انجام داد همگى مبين اين حقيقت است كه روايات مهدويت نه تنها بر على‏محمد باب صدق كند؛ بلكه از ابعاد متعدد ادعاهاى بابيت و بهائيت را تكذيب مى‏كند. و حتى «من يظهره اللَّه» بنا به گفته خود على‏محمد باب، نمى‏تواند ميرزا حسينعلى نورى باشد؛ زيرا نام او مى‏بايست محمد باشد كه حسينعلى است، لقب او مى‏بايست قائم باشد كه بهاءاللَّه است، و محل ظهور او مى‏بايست مكه باشد كه بغداد است. بهائيت در ايران، پيشين، صص 108- 109. واقعيت آن است كه بهائيت در رابطه با روايات مهدويت - كه مورد قبول و استنادشان هست - زمين‏گير شده‏اند؛ زيرا اگر اين روايات را نفى كنند اساس بابيت لطمه مى‏خورد در حاليكه آنان باب را همان حضرت مهدى و پيامبر اسلام را مبشر آمدن على‏محمد باب مى‏دانند و خود باب بارها به اين روايات استناد كرده؛ و اگر اين روايات را بپذيرند على‏محمد باب و بهاءاللَّه هرگز نمى‏تواند مصداق اين روايات قرار گيرند و روايات مهدويت بيگانه از على‏محمد باب و ادعاهاى بهائيت است. جهت آشنائى با اين روايات ر.ك: چشم به راه مهدى(عج)، جمعى از نويسندگان، قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم؛ چشم‏اندازى به حكومت حضرت مهدى(عج)، نجم‏الدين طبسى، قم: بوستان كتاب.

چهارم. عقل ستيزى و علم گريزى‏

بهائيت خود را دينى فوق العاده مترقى و جهانى دانسته و ادعا دارد يكى از آورده‏هاى جديد آن تطابق دين با علم و عقل است.
از ديدگاه عباس افندى (عبدالبهاء): «اگر مسائل دينيه مخالف عقل و علم باشد «وهم» است زيرا مقابل علم، جهل است. تعصبات مانع بزرگى است براى ايجاد صلح و سلام و وحدت و يگانگى و تا اين مانع يعنى تعصبات موجود است هرگز بشر روى خوشبختى نخواهد ديد» خطابات، عبدالبهاء، ص 18.. او مى‏كوشيد تا همه تعاليم مترقى را به پدرش بهاءاللَّه نسبت دهد، به‏گونه‏اى كه در مواضع گوناگون اعلام داشته كه چنين تعاليمى قبل از بهاءاللَّه در جوامع بشرى مطرح نبوده‏اند. ر.ك: افندى، عباس (عبدالبهاء)، خطابات مباركه، ص 191.
و اين همه از ابداعات ديانت بهائى است كه از طريق وحى به پدرش (بهاءاللَّه) نازل گشته است‏ شيفتگى عبدالبهاء به غرب در انديشه و عمل، سعيد شريفى، فصلنامه مطالعات تاريخى، شماره 17 (ويژه بهائيت)، ص‏210.!

 نقد و بررسى‏

مرورى كوتاه بر كتب و منابع دينى بهائيت مبين اين حقيقت است كه تعاليم به ظاهر مترقى و جديد عبدالبهاء چيزى جز گردآورى و التقاط تعاليم مذهبى «شرق» با انديشه‏هاى عقلانى و مدرن «غرب» نيست. عباس افندى (عبدالبهاء) در طول سفر سه ساله خود به اروپا و امريكا تعاليم باب و بهاء را متناسب با انديشه‏هاى رايج قرن نوزدهم در غرب نظير روشنگرى، مدرنيسم و اومانيسم، تحت عنوان تعاليم و اصول دوازده‏گانه بهائيت‏ امورى از قبيل؛ تحرى حقيقت، ترك تقليد، تطابق دين با علم و عقل، وحدت اساس اديان،وحدت عالم انسانى، ترك تعصبات، الفت و محبت ميان افراد بشر، تعديل معيشت عمومى، تساوى حقوق رجال و نساء، تعليم و تربيت اجبارى، صلح عمومى و تحريم جنگ از جمله اصول دوازده‏گانه بهائيت به شمار مى‏رود. به وجود آورد.
بسيارى از گفتارها و نوشتارهاى وى در كتاب «اقدس» نتيجه مطالعات، تجربيات و برداشت‏ها و اقتباس عبدالبهاء از تعاليم، آثار مذاهب و اديان ديگر و نيز ناشى از مطالعه و آشنايى او با آثار و انديشه‏هاى غربى است. ر.ك: دايرةالمعارف جهان اسلام، آكسفورد، ذيل واژه‏.Bahai

 رابطه عقل و وحى‏

افزون بر اين، ادعاى عبدالبهاء در نوآورى در تطابق دين با علم و عقل، مغاير با آموزه‏هاى اصيل وحيانى اديان الهى است؛ زيرا احكام دينى همه پيامبران الهى چون از جانب خداوند حكيم است هيچ‏گاه با علم و عقل فطرى مخالفت ندارد. در اديان توحيدى عقل به عنوان منبعى مهم در تبيين عقايد و احكام از جايگاه ممتازى برخوردار است. در طول تاريخ هر پيامبرى كه از طرف خدا مبعوث گرديده علاوه بر درستى معجزات، پيام‏هايى مطابق با موازين عقلى، علمى و فطرى از ناحيه خدا براى بشر آورده و آنها را براى مردم ابلاغ نموده است. در قرآن كريم نيز توجه به عقل، تفكر و علم مورد اهتمام جدى است؛ «كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛ بقره (2)، آيه 242.؛ «بدينسان خداوند آياتش را بر شما روشن مى‏گرداند، تا انديشه كنيد».
و «أَفَلَمْ يسِيرُوا فِى الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ»؛ حج (22)، آيه 46.؛ «آيا آنان در زمين سير نكردند، تا دل‏هايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند، يا گوش‏هاى شنوايى كه با آن (نداى حق را) بشنوند؟! چرا كه چشم‏هاى ظاهر نابينا نمى‏شود، بلكه دل‏هايى كه در سينه‏هاست كور مى‏شود».
علاوه بر اقامه براهين متعدد عقلى، خداوند ادله‏اى را كه به انبياء گذشته آموخته - و آن بزرگواران در مقام احتجاج با ملحدان اقامه نموده‏اند - در قرآن براى امت اسلامى بازگو فرموده است. ر.ك: دين‏شناسى، عبداللَّه جوادى آملى، قم: اسراء، 1381، صص 157-163؛ منزلت عقل در هندسه معرفت دينى، عبداللَّه جوادى آملى، قم: اسراء، 1386، ص‏61-69.
روايات بسيار زيادى نيز از سوى معصومين‏عليهما السلام در زمينه برهان عقلى، شأن و جايگاه عقل وجود دارد؛ نظير اينكه: «اِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَين، حُجَّهٌ ظَاهِرَهٌ وَ حُجَّهٌ بَاطِنَهٌ فَأَمَّا الظَّاهِرَهٌ فَالرُّسُل وَ الاَنبِياء وَ الاَئِمِه وَ اَمَّا البَاطِنَه فَالعُقُول»؛ تحف العقول عن آل الرسول‏صلى الله عليه وآله، ابن شعبه حرّانى، قم: جامعه مدرسين، 1404ق، ص‏386. اصولاً در تعاليم توحيدى از آنجا كه عقل و وحى هر دو از منبع واحد سرچشمه گرفته‏اند، بين حكم عقل و فرمان شرع نوعى همسويى و ملازمه برقرار است، كه از آن به قاعده ملازمه تعبير شود؛ «كُلما حكم به العقل، حكم به الشرع و كلما حكم به الشرع، حكم به العقل»؛ «هر آنچه را كه دين به آن حكم دهد، عقل نيز فرمان مى‏دهد و هر آنچه را كه دين تجويز كند عقل نيز آن را تصويب و تأييد مى‏كند».
همچنين در آموزه اسلامى جايگاه والايى در باره علم، علم آموزى، و تلاش براى توسعه و آبادانى وجود دارد.
چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: «قُلْ هَلْ يسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يعْلَمُونَ...»؛ زمر (39)، آيه 9.؛ «بگو آيا كسانى كه مى‏دانند و كسانى كه نمى‏دانند يكسانند تنها خردمندانند كه پند پذيرند
و پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمودند: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِم‏؛ جهت آشنائى بيشتر با آيات و روايات پيرامون جايگاه علم و عالم در اسلام ر.ك: ميزان‏الحكمه، محمدى رى‏شهرى، قم: مركز اعلام اسلامى، 1370، ج 6، صص 445-535.؛ طلب علم بر هر مسلمانى واجب است».
بر اين اساس ادعاى نوآورى بهائيان در زمينه توجه به عقل و علم پذيرفتنى نيست و اين در حالى است كه اساساً بسيارى از تعاليم و احكام بهائيت در تضاد كامل با معيارهاى عقلى، علمى و فطرى است كه خود دليلى آشكار بر بطلان اين دين بشرى مى‏باشد. براى نمونه در ادامه به تعدادى از اين قبيل احكام - كه مبلغين بهائى سعى در كتمان آنها دارند - اشاره مى‏شود.

عقلانيت بهائى‏

باب و بهاء ادعا مى‏كردند تعاليمى عقلانى، مترقى و مطابق با درك و فهم بشر امروزى و نيازهاى عصر مدرن نازل نموده‏اند؛ و اين در حالى است كه بسيارى از عقايد و آموزه‏هاى آن در تضاد كامل با اصول عقلى و منطقى مى‏باشد؛ به عنوان نمونه، هنگامى كه بهاء مى‏گويد: «لااله الا اناالمسجون الفريد؛ مبين، بهاءاللَّه، چاپ 1308 ه.ق، ص‏286. نيست خدايى جز من زندانى يكتا».
همچنين «بگو در هيكل من جز هيكل خدا ديده نمى‏شود و نه در زيبايى من جزء زيبايى او، و نه در هستى من جز هستى او، و نه در ذات من جز ذات او و نه در حركت من جز حركت او و نه در سكون من جز سكون او و نه در قلم من جز قلم چيره و ستوده او ديده نمى‏شود» مبين، ص 17..

ميرزا آقاخان كرمانى و احمد روحى - از پيروان مكتب باب (شاخه ازلى) - اين ادعاى غريب ميرزا حسينعلى بهاء را آن قدر دور از عقل مى‏شمارند كه معتقدند جز افراد بى‏خرد، كسى اين‏گونه ادعاها را از مدّعيان آن نمى‏پذيرد. لذا در «هشت بهشت» نوشته‏اند: «ميرزاى مزبور، مردم را آن قدر... (-(كلمه‏اى توهين‏آميز به معناى مطيع چشم و گوش بسته‏)_) ديده كه به الوهيت هم قناعت نكرده، خود را خدا آفرين، بلكه بنده‏اى از بندگان خود را، خدا آفرين مى‏داند... خلاصه، غريب‏تر از اين خدا، آن احمقانى هستند كه اين مزخرفات بى‏معنى را شنيده و تن در داده‏اند» هشت بهشت، ميرزا آقاخان كرمانى و شيخ احمد روحى، چاپ سربى، بى‏نا، بى‏تا، ص‏215؛ هشت بهشت (ادعانامه فرقه ازلى عليه بهائيت)، حميدرضا روحانى، ماهنامه زمانه، شماره 61..
على‏محمد باب نيز علاوه بر ادعاهاى متناقض، احكامش نيز نمايانگر ميزان ترقى و عقلانيت آن مى‏باشد؛ تنها به يك نمونه بسنده مى‏نمائيم: «لا تَركَبَنَّ البَقر...؛ سوار گاو نشويد، شير الاغ نخوريد، سوار حيوانى نشويد مگر با دهنه و ركاب و بر آن چيزى بار نكنيد، تخم مرغ را قبل از پختن به جايى نزنيد كه مى‏شكند و ضايع مى‏شود. ما تخم مرغ را روزى نقطه اولى قرار داديم، شايد شما شكر كنيد.»!!! بيان عربى، على‏محمد باب، ص 49. طبيعتاً هر شنونده‏اى كه اندك بهره‏اى از عقل داشته باشد، در پذيرش محتواى اين قبيل تعاليم مترقى!!! درمى‏ماند.

علم و بهائيت‏

تعاليم مترقى باب و بهاء در تعارض با علم و دانش است. به عنوان نمونه:
1-باب استعمال دارو را مطلقاً حرام اعلام كرده است: «بر شما باد كه دوا و مسكرات و نوع آنها را نه مالك شويد و نه بفروشيد و نه بخريد و نه استعمال كنيد» بيان عربى، ص 42.. با اين حساب بايد كليه فعاليت‏هاى پزشكى و بهداشتى و داروسازى به حال تعطيل در آورد.

2-باب هيچ‏گونه مجوزى براى تدريس كتابى غير از بيان را نمى‏دهد: «لايجوز التدريس فى كتب غيرالبيان» بيان فارسى، ص 30. نتيجه اينكه تمام تحقيقات علمى بايد تعطيل شود.

3-به دستور باب تمام كتاب‏هاى عالم را به غير از كتب باب و آنچه در قلمرو بيان نگارش يافته، بايد نابود شود: «فى حكم محو كل الكتب كلها الا ما انشات اوتنشى فى ذلك الامر» بيان فارسى، ص‏198..
سران بهائى براى رهائى از اين افتضاحات از يكسو ادعا مى‏كنند كه كتاب بيان نسخ شده است و اين در حالى است كه ميرزا حسينعلى بهاء در آثار خود چندين بار نسخ بيان را مردود دانسته و گويندگان آن را مورد لعنت قرار مى‏دهد؛ كه از جمله در اقتدارات مى‏نويسد: «نسبت داده‏اند كه احكام بيان نسخ نموده «الا لَعنَهُ عَلَى القَومِ الظّالّمين» اقتدارات، حسينعلى ميرزا، ص 45 و 103. و از سوى ديگر ضمن جلوگيرى از دسترسى بهائيان به كتاب بيان، به كتاب اقدس تكيه مى‏نمايند كه البته آن هم دست كمى از كتاب بيان و احكام باب ندارد. نظير اينكه؛ «اگر كسى خانه‏اى را بسوزاند او را بسوزانيد» كتاب اقدس، ص 18..
همچنين كتاب اقدس شمار ماه‏هاى سال را 19 ماه و هر ماه را 19 روز مى‏داند كتاب اقدس، ص 34. كه اين موضوع فاقد هرگونه مبناى علمى، عقلى و دينى بوده و داراى اشكالات اساسى است. اعتقاد مذكور كه هر سالى 19 ماه و هر ماهى 19 روز است داراى اشكالات زير خواهد بود:

1- اگر ماه‏هاى بهائيان مبتنى بر سال خورشيدى است در اين صورت 19 ماه كه هر كدام مشتمل بر 19 روز باشد با سال خورشيدى منطبق نمى‏گردد؛ زيرا سال خورشيدى 365 روز است و مجموع روزهاى بهائيان در يكسال 361 روز مى‏شود.
2- اگر مبناى بهائيان بر سال قمرى است در اين صورت نيز هيچ تطابقى با سال قمرى نمى‏تواند داشته باشد؛ چون ماه‏هاى قمرى 29 يا 30 روز مى‏باشند نه 19 روز. بنابراين ديدگاه بهائيان در گردش ماه و خورشيد در تناقض آشكار با مسائل پذيرفته شده عقلى، علمى، عرفى و دينى خواهد بود.

افزون بر اين، بهاء سخنانى در علوم طبيعى هم دارد كه با بديهيات علمى متضاد است؛ او در كتاب ايقان مى‏نويسد؛ «نحاس يعنى مِس، اگر از خطر يبوست در امان ماند پس از گذشت هفتاد سال خود به خود به ذهب يعنى طلا تبديل گردد» ماجراى باب و بهاء، سيد مصطفى طباطبائى، تهران: نشر روزنه، 1380، ص 199.. شيمى‏دانان اين مسئله را بررسى مى‏كنند كه مس )cu( با جرم اتمى 7/63 و طلا )Au( با جرم اتمى 197 به وجود آمده است و فاصله زيادى كه اين دو ماده از هم دارند هرگز ماده مس در معدن طبيعى خود تبديل به طلا نخواهد شد.

همچنين بهاء در علم تاريخ هم اشتباهات فراوانى دارد. به عنوان مثال؛ فيثاغورث فيلسوف نامدار يونانى است و بهاء او را هم عصر و شاگرد حضرت سليمان‏عليه السلام ياد مى‏كند: «فيثاغورث در زمان سليمان‏بن داوود بوده و حكمت را از معدن نبوت گرفته است». اين در حالى است كه حضرت سليمان قريب به چهارصد سال قبل از فيثاغورث بوده و محققان تاريخ هم اين مطلب را پذيرفته‏اند. به نقل از: ماجر.

 تعصب و خرافات‏

يكى ديگر از ويژگى‏هاى آشكار بهائيت تعصب شديد و آميختگى تعاليم آن با خرافات است؛ صبحى كه به عنوان منشى مخصوص عبدالبهاء از نزديك شاهد عقايد و رفتار بزرگان بهائى بوده‏ فضل‏اللَّه مهتدى معروف به صبحى در سال 1305 پس از اقامت دوازده ساله نزد عبدالبهاء و خدمت صادقانه در تحرير و انشاى مكاتبات وى، به ايران اعزام گرديد. در اين مرحله با توجه به عملكرد رهبرى بهائى‏گرى كه صبحى خود شاهد عينى آن بود، تغييرات اساسى در فكر و عقايد و باورهاى وى پديد آمد و به دين مبين اسلام مشرف گرديد. تعصب كور بهائيان را به خوبى در جاى جاى خاطراتش نشان داده است؛ «مقدارى از خاك عكا را به عنوان تربت در كيسه كوچك ريختن و به آنها دادن و شمع نيم سوخته روضه بهاء را براى شفاى امراض به آنها بخشيدن و تار موى عبدالبهاء را در كاغذ پيچيدن و به آنان سپردن چه معنى دارد؟ عجبا! ما خود عاملين اين اعمال را خرافى و اهل وهم مى‏دانيم و در دل به آنان مى‏خنديم حال عين آن را خود مجرى مى‏داريم... وانگهى اين همه دعوت به تعقل و تفكر كه در قرآن است در هيچ كتابى نيست به عكس آن چه كه در اقدس است چنان كه مى‏گويد «اگر صاحب امر به آسمان زمين گويد و به زمين آسمان، كس را حق و چرا نيست» در صورتى كه اين قضيه مخالف عقل است. و اگر تحرى حقيقت و ازاله تعصب دينى و مذهبى و معاشرت به عموم اهل اديان به روح و ريحان را هم بگوييد خواهم گفت اين عقيده تمام فلاسفه و اهل تحقيق است و تازه اهل بهاء عامل به اين تعاليم نيستند چه از روى انصاف و تحقيق بهائيان متعصب‏ترين اقوام و مذاهب‏اند» خاطرات صبحى تحت عنوان كتاب صبحى در سال 1312 ش در مطبعه دانش تهران به چاپ رسيد و بخش دوم آن در سال 1335 تحت عناون پيام پدر منتشر شد..

صلح عمومى‏

يكى از اصول عقايد بهائيان كه داراى ظاهرى مترقى است، مسئله صلح عمومى است. و بهائيت ادعاى انحصار برقرارى صلح جهانى فقط از طريق اصول ديانت بهائى را دارد. از منظر پژوهشگران، اين ادعا از حد كلى‏گويى فراتر نرفته و (به‏رغم ظاهر مترقى و فريبنده آن) فاقد عمق و ارزش لازم است.
از ديدگاه دكتر محمد على خُنجى؛ «در مورد اقتباس عقايدى كه داراى جنبه‏هاى مترقى است، بهائيان فقط به ظواهر امر توجه نموده‏اند و از لحاظ علمى و منطقى هيچ‏گونه ارزشى براى معتقدات آن‏ها نمى‏توان قائل شد، مثلاً در خصوص همين مسئله صلح عمومى، صفحات متعددى را از مزاياى صلح، سياه نموده، پى در پى مى‏گويند: «ما طالب صلح كل هستيم» و با تفاخر بسيار تكرار مى‏كنند كه: «صلح عمومى از جمله تعاليم مباركه است كه آثارش ظاهر شده». رساله صلح عمومى. در صورتى كه اگر به نوشته‏هاى آن‏ها رجوع كنيم هيچ نوع راه علمى و صحيحى براى برقرارى صلح نشان نمى‏دهند و هرگز متعرض اين نكته نمى‏شوند كه: اصولاً چرا اختلافاتى ميان دول موجود است؟ و چه مى‏شود كه هر چند سال يك بار «اين خاك سياه، به خون بشر رنگين شده، بشر مانند گرگان درّنده يكديگر را پاره پاره كرده و با اينكه حالا عصر مدنيت است، عصر ترقيات مادّيه است، عقول ترقى كرده است، با وجود اين هر روز خون‏ريزى است»؟ نقل از: رساله صلح عمومى؛ جهت آگاهى بيشتر ر.ك: محمدعلى خنجى، تحقيقى درباره مذاهب «بابى» و «بهائى»، انديشه نو، ج 1، بخش 3، 10 بهمن 1327، ص 5 به بعد.
نكته ديگر اينكه بر خلاف ادعاى عبدالبهاء صلح عمومى از «تأسيسات» بهاءاللَّه نيست، بلكه از قديم مورد توجه بوده و درباره آن كتاب‏ها نوشته شده است ر.ك: بررسى انتقادى چند شعار بهائيت، از ديدگاه محمدعلى خُنجى، ماهنامه زمانه، ش 61. و جالب‏تر اينكه عبدالبهاء، در ارائه سازوكار تحقق صلح عمومى تنها ملوك را قدرت اجتماعى دانسته و براى ملت‏ها كه تنها حامى حقيقى صلح‏اند، ارزشى قائل نشده است و بدين سبب از اصول دموكراسى دورى گزيده است. رساله المدنيه، عبدالبهاء.
ضمن اينكه ادعاى انحصار برقرارى صلح جهانى فقط از طريق اصول ديانت بهائى را مى‏توان از روى تاريخچه سرا پا خشونت، قتل و غارت شهرها و روستاهاى ايران توسط رهبران و پيروان اين فرقه، تفرقه‏افكنى در ميان ملت‏ها به نفع استعمارگران و حتى اختلافات داخلى ميان سران بهائيت و جنگ‏هاى خانوادگى آنان بر سر قدرت، محك زد.
به عنوان نمونه در كتاب بيان فارسى آمده: «واجب است بر هر مسلمانى كه در دين بيان به سلطنت مى‏رسد اينكه احدى را در زمين خودش باقى نگذارد از غير مؤمن به دين بيان و همچنين اين حكم (-(يعنى كشتن تمام افراد)-) بر تمام افراد مؤمنين به دين بيان واجب است». باب ششم از كتاب بيان.

ميرزا حسينعلى در كتاب ادعيه محبوب مى‏نويسد: «شعله آتش باشيد براى مخالفين و دشمنانم و آب رحمت باشيد براى دوستانم» ادعيه محبوب، بهاء، ص 196..

پنجم. كتاب شناسى نقد بهائيت‏

از ابتداى پيدايش فرقه‏هاى انحرافى بابيت و بهائيت و طرح ادّعاهاى بى‏اساس توسط سران آن، علما و انديشمندان مسلمان براى جلوگيرى از گمراهى مردم و تحقق توطئه‏هاى استعمار، با قلم و بيان خويش به روشنگرى، نقد عالمانه عقايد و افشاى ماهيت اين فرقه پرداختند. از آنجا كه ذكر همه اين كتاب‏ها، ميسر نيست، براى آن دسته از خوانندگانى كه بخواهند اطّلاعات بيش‏ترى در اين زمينه داشته باشند، تعدادى از اين آثار معرفى مى‏گردد، اميد است كه مفيد واقع شود:
الف. محمدمهدى‏خان زعيم‏الدوله تبريزى، مفتاح باب‏الابواب يا تاريخ باب و بهاء، به ترجمه و كوشش حسن فريد گلپايگانى و عباسقلى چرندابى تبريزى، تهران: كتابخانه شمس، 1340.
ب. ابوتراب هدايى، بهائيت دين نيست، تهران: فراهانى، بى‏تا.
پ. بهرام يارى، هوشيارى در رد بابيه و بهائيه، بى‏جا، بى‏نا، 1363.
ت. عبدالرزاق الحسنى، البابيون و البهائيون فى حاضر و ماضيهم، دراسه دقيقه فى الكشفه و الشيخيه و فى كيفيه ظهور البابيه فالبهائيه، صيدا: بطعه العرفان، 1381ه.ق.
ث. ضياءالدين روحانى، فريب‏خوردگان: مزدوران استعمار در لباس مذهب، با مقدمه آيةاللَّه ناصر مكارم شيرازى، تهران: فراهانى، بى‏تا.
ج. على اميرپور، خاتميت: پاسخ به ساخته‏هاى بهائيت، تهران: مرجان، 1338.
ح. احمد سروش، مدعيان مهدويت از صدر اسلام تا عصر حاضر، (حاوى تاريخچه پيدايش باب و بهاء)، بى‏جا، افشين، بى‏تا.
خ. يوسف فضايى، تحقيق در تاريخ و عقايد شيخى‏گرى، بابى‏گرى، بهائى‏گرى و كسروى‏گرايى، تهران: عطايى، 1363.
د. محمدباقر نجفى، بهائيان، تهران: طهورى، 1357.
ر. عبدالحسين آيتى، كشف‏الحيل، تهران: بى‏جا، 1326.
ز. حسن كيايى، بهائى از كجا و چگونه پيدا شده؟ تهران: چاپخانه تهران، 1349.
س. ايراد در پيرامون مسلك باب و بهاء مذاهب مختلفه عالم، محمد مهين‏پور (حاج رحيم) تهران: مطبوعات وطن ما، 1375.
ش. اسماعيل رايين، انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقى ربانى، تهران: مؤسسه تحقيق رايين، 1357.
ص. مرتضى احمد. آ، دانستنى‏هايى درباره تاريخ و نقش سياسى رهبران بهائى، تهران: دارالكتب اسلاميه، 1346.
ض. نورالدين چهاردهى، چگونه بهائيت پديد آمد؟ تهران: فتحى، 1366.
ط. يحيى نورى، خاتميت پيامبر اسلام و ابطال تحليلى بابى‏گرى، بهائى‏گرى، قاديانيگرى، تهران: بنياد علمى و اسلامى مدرسه‏الشهداء، 1360.
ظ. عبدالحسين آيتى، تكميل كتاب كشف الحيل و بيان‏الحقايق، تهران: حافظ، بى‏تا.
ع. الايات البينات، (شخصيت و انديشه‏هاى كاشف الغطاء) آيةاللَّه العظمى جعفر كاشف الغطاء، احمد بهشتى، نشر انديشه‏هاى اسلامى.
غ. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيابى، تهران: نشر سخن، 1371.
ف. آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، رضا برنجكار، قم: طه، 1379.
ق. سعيد زاهد زاهدانى و محمدعلى اسلامى، بهائيت در ايران، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامى،1380.
ك. نصحيت به فريب‏خوردگان باب و بهاء، على العلاّمه الفانى الاصفهانى، اصفهان: دارالتبليغ، 1373، 211 ص.
گ. حسن نيكو، فلسفه نيكو، بى‏جا، كتابخانه تمدن، 1310.
ل. محمد محمدى اشتهاردى، ارمغان استعمار، انتشارات نسل جوان.
م. فضل اللَّه مهتدى، خاطرات صبحى، تهران: مطبعه دانش، 1312.
ن. فضل اللَّه مهتدى، پيام پدر، تهران: مطبعه دانش، 1335.
و. خاطرات يك نجات‏يافته از بهائيت، مهناز رئوفى، تهران: دفتر پژوهش‏هاى مؤسسه كيهان، 1385.
لازم به ذكر است در سال‏هاى اخير ويژه‏نامه‏هاى متعددى نيز در اين زمينه تهيه شده است، نظير:
1- بهائيت آنگونه كه هست، ويژه‏نامه ايام 29، ضميمه روزنامه جام جم، 6 شهريور 1386. به نشانى:www.ayam92.com
2- ويژه‏نامه بهائيت، فصلنامه مطالعات تاريخى، شماره 17، تابستان 1386. به نشانىwww.ir-psri.com
3- ويژه‏نامه بهائيت، ماهنامه زمانه، ش 61، 1387. به نشانى:www.zamaneh.info

 

خواندن 82 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

معرفی رهبران بهائیت

  • زرین تاج قزوینی

     

    زرین تاج قزوینی (فاطمه یا ام السلمه) مشهور به طاهره قُرهالعَین یا طاهره بَرَغانی (زاده 1228 قمری برابر با 1823 میلادی در قزوین - درگذشته 1268 قمری برابر با 1850 میلادی).

     

    ادامه مطلب...
  • شوقي افندي

    شوقي افندي ملقب به شوقي رباني (1314-1377/1336ش) فرزند ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنا به وصيت وي، در رساله اي موسوم به الواح و وصايا به جانشيني وي منصوب شده بود.

    ادامه مطلب...
  • علی محمد باب

    علی محمد باب شیرازی، موسس بابیت است. او شاگرد سید کاظم رشتی بود که با بهره گیری از افکار شیخیه، ادعای بابیت، امامت، خدایی و … کرد و در آخر توبه نامه نوشت و خود را هیچ دانست.

    ادامه مطلب...
  • سید کاظم رشتی

    سيد كاظم رشتي بن سيد قاسم بن سيدحبيب از سادات حسيني مدينه ، زبده ترين شاگرد شيخ احمد احسائي بود که پس از مرگ شيخ رهبري  شيخيه را برعهده گرفت.

    ادامه مطلب...
  • عباس افندی (عبدالبهاء)

    عباس افندي (1260-1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد ميرزا حسينعلي است و نزد بهائيان جانشين وي محسوب مي گردد.

    ادامه مطلب...

مبارزان با بهائیت

cache/resized/ccaca808332350bd352314a8e6bdb7dd.jpg
یکی از حوادث مهم زندگی آیت الله بروجردی تقارن سال
cache/resized/a2c88199bdee2998adc4f97d46fdb662.jpg
ملا محمد سعید بارفروشی معروف به سعید العلما یکی