بهائیت پس از مرگ بهاءالله از نگاه محمد جواد قزوینی ( بخش نخست )

سه شنبه, 19 آذر 1398 06:22 نوشته شده توسط  اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

بهائیت در ایران : محمدجواد قزوینی یکی از افراد حلقه داخلی و نزدیکان بهاءالله بود ، و از سوی او به لقب اسم الله الجُد یا اسم الجُد مفتخر گردید . او که اصالتاً اهل قزوین بود، در ایام تبعید بهاءالله به بغداد ، ادرنه ، و عکّا او را همراهی کرد و یکی از کاتبان و نویسندگان او بود. پس از مرگ بهاءالله، در دعوای خانوادگی و     فرقه ای ، او به نفع محمدعلی بهائی و برعلیه عبدالبها موضع گیری کرد و یکی از مهمترین کتابهای مکتب بهائیان وحدتگرا را نوشت ، کتابی درباره بهائیت بنام تاریخ مختصر بهاءالله .

مطالب این فصل برگرفته از بخشهایی از روایت تاریخی جناب قزوینی است که توسط ادوارد براون از عربی به انگلیسی ترجمه شده ، و در بخش اول از اثر وی ، مطالبی برای مطالعه آیین بابی ، تحت عنوان " خلاصه ای از تاریخ بابی و بهائی تا تاریخ 1898 " آمده است . غالب تیترهای فرعی در آنجا هم وجود دارد . عین همین مطالب در ترجمه انگلیسی مستقل ان کتاب ، ولی با ترجمه انگلیسی متفاوتی با نام    A Brief history of Bahaullah امده است.

گرچه شهادت محمدجواد قزوینی در متن دستنویس کتاب شعاع الله وجود ندارد ، ولی من آنرا اینجا اضافه کرده ام ، زیرا این یکی از مهمترین گواهی هایی است که توسط یکی از پیروان دینی بهاءالله ، که سالها از نزدیک با او همکاری داشته، و سپس یک بهائی وحدتگرا شده ، ارائه گردیده است . آقای شعاع الله بهایی ، برخی از نوشته های دارای گرایشات گروهی، همچون نوشته جناب قزوینی را، از مطالب دستنویس خود کنار گذاشته است ؛شاید به این خاطر که مایل نبود چندان به قصور و اتهامات عمویش، عبدالبها ، بپردازد . این حذف ممکن است با هدف حفظ آبرو و شخصیت عبدالبها باشد ، و یا حفظ وجهه رهبران خود گروه بهائیان وحدتگرا ، که در بعضی موارد ، نوشته های آنها هم اندکی تند شده است .

اگر بخواهیم بطور عینی به سنتهایی که تحت رهبری و زعامت عبدالبها و محمدعلی افندی ایجاد شده بپرازیم ، باید به خصومت عمیقی که بین اطرافیان و طرفداران آنها بوجود آمده بود هم توجه داشته باشیم . درست همانطور که خواندن الواح وصایای عبدالبها و مشاهده عبارات تند و گزنده بر علیه بهائیان وحدتگرا و محمدعلی افندی رهبر آنها، میتواند آزار دهنده باشد ؛ برخی مطالب در شهادت ها و گواهی های محمدجواد قزوینی، در این فصل، هم گزنده است . برای مثال، آقای قزوینی میگوید " اطرافیان و پیروان عبدالبها ، به هنگام مرگ ضیاءالله افندی ، یکی از پسران بهاءالله، که از محمدعلی و وحدتگرایان جانبداری کرده بود ، به جشن و پایکوبی پرداختند و از نوشیدن هایی که خوردن آن در زمان جشنها رایج است ، نوشیدند! "

در عین حال ، ما باید  نسبت به این موضوع هشیار باشیم ، که شاید جناب قزوینی قصد بیان و توصیف روحیات و رفتار تعدادی از بهائیان را داشته است . نکته  تاسف باردیگر آنست که او مدعی میشود که به چشم خود شاهد تلاش برای ربودن ثریا سمندری ، بیوه ضیاءالله ، در اقدامی هماهنگ شده توسط همسر عبدالبها بوده است . اگر شرح و گزارش جناب قزوینی درست باشد ، در آن صورت ، برخی اعمال و رفتار خلاف و شریرانه ای که در این سند، ازعملکرد جامعه بهائی عکّا ، تحت زعامت و رهبری عبدالبها ، توصیف میشود ، آنها را بطور کامل و صریح ، یک کالت نشان میدهد .

صرفنظر از اینکه کسی بخواهد تصویر ارائه شده از سوی جناب قزوینی را بپذیرد یا انکار کند ، بهائیان باید بدانند که محمدجواد قزوینی یکی از نزدیکترین و قابل احترام ترین اطرافیان بهاءالله بوده است . گزارش او از حوادث و رویدادها را ، صرفاً به این علت که باور آن برای طرفداران آیین بهائی ناخوشایند است، نمیتوان کنار گذاشت و حذف کرد . در واقع ، جناب قزوینی ، دارای آنچنان جایگاه برجسته ای ، در میان نخبگان بهائیان اولیه است، که یکی از نه نفری بود که ازسوی عبدالبها ، برای شنیدن قرائت وصیتنامه بهاءالله - قبل از آنکه آنرا برای کل جامعه بهائی منتشر کنند - انتخاب شد. با چنین موقعیت و جایگاهی ، جناب قزوینی ادعای محمدعلی بهائی را، مبنی بر اینکه بخشی از وصیتنامه ، توسط عبدالبها ، با کاغذ پنهان و پوشیده شده بود ، تا تمام آن بطور کامل خوانده نشود ، تایید می کند .

یکی دیگر از بخشهای جالبتر این فصل ، نقل قولی از مقاله ای از عبدالبها توسط جناب قزوینی است ، که مخالف نوشته های بهاءالله است ؛ و به عقیده او ، حاکی از ادعای بی وجه و نامناسب نویسنده آن مبنی بر داشتن مقام الوهیت است ! اگرچه ، به عقیده من ، نظر جناب قزوینی کمی مبالغه آمیز است ، ولی در هر صورت ، واقعیت است . در یکی از عبارات نقل قول شده،"عبدالبها جایگاه خود را بطور کاملاً مشخص، منحصر به فرد میداند ، مثل خورشید، در همه ابعاد آن، نسبت به هرآنچه که بر روی زمین است."  اگر این نقل قول صحیح باشد ، در آن صورت جای تعجب نیست که برخی از بهائیان آنرا نا مناسب بدانند و بر علیه چنین ادعایی موضعگیری کنند ، زیرا خورشید استعاره ای ازخداوند است ! البته نوشته ها و تعالیم گروه بهائیان اکثریت ، نهایتاً بر این محور قرار گرفت که عبدالبها را همچون ماه بداند ، که انعکاس دهنده انوار خورشید است ! یعنی بطور ذاتی و اساسی مظهر الهی نیست ، بلکه انوار الهی را منتشر میسازد البته دورانی وجود داشته ، که طی آن درباره موقعیت و جایگاه عباس افندی تفاسیر و اظهارات پر آب و تابی مطرح شده ، و این شاید بیشتر ناشی از نوشته ها و گفتار خود او بوده است .1و2

اریک استتسون

صفات نیکوی بهائیان در دوره بهاءالله

عظمت تعالیم و هدایات حضرت بهاءالله ، در دوران حیاتش ، تاثیر فوق العاده ای بر رفتار اصحاب و یارانش داشت، و اثرات و نتایج گسترده ای ببار آورد ، بطوری که آنان به صفات عالیه ، خصایص نیکو، رفتار انسانی ، و فضایل معنوی دست یافتند ، به حدی که در موقع تآلمات ، مصایب، گرفتاریها و مشکلات، صبور ، آرام و شاکر ، و مصداق این عبارت شریف کتاب اقدس بودند" هر کس بر شما خشمگین شد ، با او مهربانی کنید ؛ و هر کس با شما بد زبانی و ناسزاگویی کرد ، شما از بد زبانی با او بپرهیزید !"    

بطور خلاصه ، بر اثر نفوذ بهاءالله ، اطرافیانش نسبت به متجاسرین با ملایمت ، و نسبت به متجاوزین با ملاطفت و گذشت ، و نسبت به سرزنش کنندگان با محبت برخورد می کردند . آنها در بسیاری ولایات کشته شدند ، و با وجود آنکه قدرت بر تلافی و کشتار داشتند ، چنین کاری نکردند ، مثل موردی که در عشق آباد اتفاق افتاد ؛ که در آنجا شیعیان، یکی از جماعت را ، بنام محمد رضا اصفهانی ، در ملاء عام، با سلاح سرد ، از قبیل خنجر و چاقو ، کشتند . جرم آنها در محکمه قضایی ثابت و حکم مجازات توسط مقامات دولتی روس صادر گردید ، که عبارت بود از آنکه دو قاتل او به دار آویخته شوند .  ولی هنگامی که زمینه برای اجرای حکم فراهم شد ، دوستان ما ( منظور بهائیان ) پیش والی رفتند و درخواست عفو و بخشش از عالیجناب امپراتور ، و رهایی قاتلان را کردند . لذا ، شخص حاکم شفاعت کرد و مجازات مرگ برداشته شد ، و با فرمان امپراتور ، آنها به سیبری تبعید شدند .

انحطاط بهائیان در دوران عباس افندی

ولی حیف و صد حیف ، از آنچه که امروزه شاهد آن هستیم . همه این فضایل و رفتار انسانی کاملاً دچار تغییر شده است . تفاهم جای خود را به اختلاف و انشقاق ، همدلی به ظلم و ستم ، و مهربانی با یکدیگر، جای خود را به دشمنی و عداوت و خصومت داده است . کدورت و اختلاف ، و دوری از یکدیگر در میان جامعه بهائی ظاهر شده ، و اتحاد و پیوستگی آنها از بین رفته ، و جمع آنها پراکنده و متفرق گردیده  است  . پدیدار شدن همه این حوادث، و بروز همه این کشمکشها بدلیل خودپرستی و برتری طلبی غصن اعظم ، عباس افندی ، و مخالفتش با آخرین وصیتنامه مولای ما ، بهاءالله است . بهاءالله که جانم فدای کلام او باد ! میگوید " هر نفسی که از او بوی نفس پرستی و خودخواهی به مشام برسد  ، امروز علت و عامل تفرقه و انشقاق است. "

او همچنین در بسیاری از الواح خود اعلام کرده که علت ظهور امر او ، از میان برداشتن تنفر مذهبی از جهان ، و انتشار و گسترش عشق و همدلی و محبت در میان ملتها و جوامع است . ولی پس از صعود ( مرگ ) او ، حوادثی رخ داد و گفتاری رواج یافت که موجب اختلاف و انشقاق درون جامعه بهائی گردید و دلیل آنهم اعمال و رفتاری بود که از عباس افندی سر زد ، که قبلاً بیان کردیم ، و به این ترتیب کینه و اختلاف و انشقاق و جدایی بین پدر  و پسر ، برادر و خواهر ، زن و شوهر ، . . . پدیدار شد ، واقعاً پناه بر خدا از این همه دشمنی و نفرت !

در این رابطه به ذکر برخی امور و اتفاقات میپردازم که بتدریج پس از مرگ مولای ما، بهاءالله، اتفاق افتاد، که بعضی از آنها را با چشم خود شاهد بودم ، و برخی دیگر را از شاهدان مورد وثوق و قابل اعتماد شنیدم . این موارد را به اختصار بیان می کنم که بیان کامل آنها موجب کسالت خواننده می گردد. بیان این مطالب با این نیت است که گاردین ها و وُلات امر بیت العدل الاهی و همه مردم عادل و عاقل و منصف مطلع شوند و پند گیرند و به اصلاح ما وقع اقدام نمایند . 

بخشی از وصیتنامه بهاءالله ، توسط عباس افندی پنهان ماند

اولین  اختلافی که پس از درگذشت جمال قدم (بهاالله) در درون جامعه بهائی ظاهر شد ، عبارت است از پنهان ساختن بخشی از متن وصیتنامه بهاءالله ، موسوم به کتاب عهدی3 ، توسط عباس افندی؛ نوشتاری که بهاءالله آنرا به دستخط خود نوشته و آنرا به عبدالبها داده بود .

جزئیات امر از این قرار است که در نهمین روز پس از صعود ( منظور درگذشت بهاءالله است ) ، عباس افندی نه نفر از میان نزدیکان و اصحاب بهاءالله را انتخاب نمود که یکی از آنها صاحب این نوشتار است (منظور جناب قزوینی است ). و این وصیتنامه را برای آنها گشود ، ولی بخشی از آنرا بدون علت و عذری ، با یک برگ کاغذ آبی پوشاند ، و آنرا به آنها داد تا ملاحظه نمایند . یکی از آن نُه نفر ، بنام آقا رضا شیرازی ، با یک نظر، از ابتدا  تا جایی که با کاغذ آبی رنگ پوشیده و مخفی شده بود ، را مرور کرد ، که در آن هنگام ، عباس افندی به افراد گفت " بخشی از این مکتوب ، به دلیل خاصی پوشیده و مخفی است ، زیرا زمان، اجازه انتشار کامل آنرا نمیدهد. " در بعد از ظهر همان روز، مجدالدین افندی ، بدستور عباس افندی ، مجدداً آنرا در مقام الله ]  محل قبر بهاءالله [ ، در جمع گروه اغصان ( پسران بهاءالله ) ، افنان ( بستگان باب ) ، مهاجرین ( تبعیدی ها ) ، مجاورین ( بهائیان ساکن عکا ) و مسافرین ( دیدار کنندگان از اماکن بهائی ) ، تا همان جایی که قبلاً اشاره کردم ، قرائت کرد .

بر اهل تشخیص پوشیده نماند که مطالب و اوامر مندرج در کتاب عهدی ، همگی ، بطور کلی ، مربوط به این جامعه بود ؛ در آنصورت عبدالبها چه حقی داشت که به تشخیص و دلخواه خود ، بخشی از آنرا بخواند و بخشی دیگر را پنهان نماید ؟ زیرا شکی نیست آنچه که پنهان و مخفی گردید اگر( برای انتشار عمومی ) مناسب نبود ، خود بهاءالله هرگز آنرا در متن ارجمند و فخیم خود نمی آورد .

وظیفه اغصان انجام و اجرای حکم پدر ، بر طبق دستورات مذکور در وصیتنامه است ، نه آنکه ، بنا بر عقیده شخصی و خواست و تمایل فردی ، بخشی از آنرا آشکار ، و قسمتی دیگر از آنرا پنهان و مخفی سازند ؛ زیرا حضرت بهاءالله می فرماید : " ای جمال الهی ! من جسم و رو ح خود را برای اعتلای کلمه ، و پیشبرد امرالله صرف کرده ام . اگر مشاهده کنم که یکی از اغصان ( پسرانم ) بر خلاف مشیت الهی رفتار نماید ، بدرستی او را طرد خواهم نمود ، بدرستی که من قادر و قدرتمند هستم " .

ادعای عباس افندی

اختلاف دیگر آن است که مولای بزرگ ما ، در موارد متعددی ، در نصوص مقدسه اش ، بطور صریح و روشن ، بیان کرده که تا قبل از یک هزار سال تمام ، هیچ ظهور و تجلی جدیدی اتفاق نخواهد افتاد، و اگر قبل از اتمام دوره هزارساله ، هرکس ، در هر کجا ، چنین ادعایی را مطرح سازد ، یک مدعی دروغین است و باید او را تکذیب کرد . عبارت او در اقدس چنین است : " مَن یَدعی امراً قبل اِتمامِ الف سنهً کاملهً انّه کذّاب مفترٍ . . . من یاَوّل هذه الایه او یُفَسّر به غیر ما نزّل فی الظاهر إنّه محروم مِن روحِ الله و رحمتِه التی سبقت العالمین ."4

ولی عباس افندی ، پس از آنکه قدرت و برتری یافت ، بطور آشکار و صریح ، جایگاه و مقامی برای خود ادعا کرد که بی شباهت به ویژگیهای خاص  یک تجلی و مظهریت جدید نبود5، و حتی درامریکا، بطور آشکار و علنی مدعی شد مسیح و پسر خدا است ، و در هند نیز خود را بهرام موعود خواند ! 6

او در یکی از نوشته هایش چنین میگوید :" ظهورالله ، در تمامیت خود ، در این محل محسوس  ( منظور وجود خودش ) رجوع و تجلی کرده است ، و هیچکس حق هیچ اقدام و حرکتی را ندارد ، مگر پس از اجازه او . و در جای دیگری چنین اظهار داشته : هر کس مردم را به نام من دعوت کند ، قطعا از جانب من خواهد بود !"

ولی مولانا ( بهاءالله ) گفته است : " هر کس مدعی هرگونه مقام تجلّی و ظهور شود ، بدون شک از گمراهان است ، هرچند حق به جانب صحبت کند و بتواند جریان آب رودخانه را در اختیار بگیرد و صخره ها را خرد کند ، و باد را تحت اراده و تسخیر خود درآورد ، و به ابرها دستور بارش دهد!"7

عباس افندی (به فارسی) می گوید : هدف و حاصل کار همه ، همانا محصول این قلم است ، و دلیل و برهان هم آن چیزی است که از این زبان جاری میشود !

ولی بهاءالله ( به فارسی ) میگوید : " آنچه که این مظلوم طالب آن است ، عدالت و مساوات است . هر چند آنها راضی و مایل به شنیدن کلام من نباشند ، ولی باید نسبت به آنچه که از این عبد تجلی کرده ، توجه و تفکر نمایند . پس از طلوع خورشید بیان از افق سمای خداوند رحمان ، اگر کس دیگری برای تبیین و گفتار یافت میشد ، ما خود را هدف ناسزا و تهمتهای مردمان قرار نمیدادیم " . همچنین در سوره القلم می نویسد :

" بگو، هر کس که به رقابت با این قلم برخیزد ( منظور خود بهاءالله است ) ، یا خود را با او شریک بداند ، یا در این مسیر قدم بردارد ، یا مدعی شود که آنچه بر او آشکار شده را میداند ، باید در درون قلب و به یقین بداند که شیطان در نفس او دمیده ، این حقیقتی است آشکار ، اگر طالب دانستن آن باشی. "

عباس افندی ، در عبارتی به فارسی گفته است : " این عبد ، مبین و توضیح دهنده کتاب شفاف هستم ، و هر آنچه از آثار الله به تایید این عبد نرسد ، از هیچ اعتباری برخوردار نیست .

بهاءالله می گوید : " از همه مومنان ، در روز ازل میثاقی گرفته شد که جز خدا را نپرستند و بر روی زمین کار ناشایست انجام ندهند . "

و عباس افندی همه میثاق های مذکور در نصوص را به خودش نسبت میدهد. نوشته او چنین است: " خلاصه آنکه ، بطور قطع ، از ابتدای خلقت تا کنون ، هیچ میثاق و عهدی به روشنی و وضوحی که در مورد من گرفته شده، نبوده است. البته میثاقهایی بوده ، ولی آنها در تحت شجره نبوت و شجره طوبی نبوده، بلکه بصورت تمثیل و مثال بوده است ! ولی در این دورعظیم و عصر مُنیر، مظهرعهد و میثاق مشهود در افق بوده و مرکز وعُود در میان جهان شناخته شده است !"

بهاءالله در عبارتی فارسی می گوید: " گرچه همگان باید نصوص و کلمات را در جهان منتشر سازند ، ولی اگر فردی، کلامی  جز آنچه خداوند مقدّر فرموده ، بر زبان جاری کند ، به موجب وعده و کلام الهی ، جایگاهش در آتش (جهنم) است ، این چنین قلم اعلی درباره او مقرر داشته است . "

ولی نظر عباس افندی در عبارت فارسی چنین است : " این دُور بهائی در تمامیت خود به نقطه و محل مشخص و معلوم باز می گردد ؛ و اینمقام ، متمایز ، مشهود ، و کاملاً متفاوت است ، همچون خورشید در همه حالات آن ، برای کسانی که بر روی کره ارض قرار دارند . "

و البته امثال این گفتار را در نوشته های خود فراوان دارد ، که مجموعه آنها توسط یکی از اطرافیان شناخته شده او کپی و مجلّد شده است . لذا ، علاقمندان و طالبین اطلاعات بیشتر را به آن " رساله استدلالیه " ارجاع میدهیم که در آن مطالب از این دست ، فراوان است .

0000

ادامه دارد

خواندن 44 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

معرفی رهبران بهائیت

  • زرین تاج قزوینی

     

    زرین تاج قزوینی (فاطمه یا ام السلمه) مشهور به طاهره قُرهالعَین یا طاهره بَرَغانی (زاده 1228 قمری برابر با 1823 میلادی در قزوین - درگذشته 1268 قمری برابر با 1850 میلادی).

     

    ادامه مطلب...
  • شوقي افندي

    شوقي افندي ملقب به شوقي رباني (1314-1377/1336ش) فرزند ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنا به وصيت وي، در رساله اي موسوم به الواح و وصايا به جانشيني وي منصوب شده بود.

    ادامه مطلب...
  • علی محمد باب

    علی محمد باب شیرازی، موسس بابیت است. او شاگرد سید کاظم رشتی بود که با بهره گیری از افکار شیخیه، ادعای بابیت، امامت، خدایی و … کرد و در آخر توبه نامه نوشت و خود را هیچ دانست.

    ادامه مطلب...
  • سید کاظم رشتی

    سيد كاظم رشتي بن سيد قاسم بن سيدحبيب از سادات حسيني مدينه ، زبده ترين شاگرد شيخ احمد احسائي بود که پس از مرگ شيخ رهبري  شيخيه را برعهده گرفت.

    ادامه مطلب...
  • عباس افندی (عبدالبهاء)

    عباس افندي (1260-1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد ميرزا حسينعلي است و نزد بهائيان جانشين وي محسوب مي گردد.

    ادامه مطلب...

مبارزان با بهائیت

cache/resized/ccaca808332350bd352314a8e6bdb7dd.jpg
یکی از حوادث مهم زندگی آیت الله بروجردی تقارن سال
cache/resized/a2c88199bdee2998adc4f97d46fdb662.jpg
ملا محمد سعید بارفروشی معروف به سعید العلما یکی