-
آنچه در ادامه می خوانید
«کاپیتولاسیون [5] حقوق بشری»، سپر نفوذ بهائیت
-
شگردهای تشکیلات صهیونیستی بهائیت برای نفوذ در حکومت پهلوی
-
حکومت پهلوی دوم نقطه عطف در فعالیت بهائیت در ایران
-
نفوذ و هدایت ارتش پاشنه آشیل نفوذ بهائیت در حکومت پهلوی
آسیبشناسی و نقدانگاری جریانها و فرقههای انحرافی بدون ریشهشناسی و تدقیق در سیر تطور تاریخی هر جریان، امکان پذیر نبوده و در نهایت نگرش و ارزیابی صحیح و همهجانبهای به دست نخواهد داد. پالایش بسترها و تحولات رفتاری هر فرقه، زمینهساز ادراک طرحها و چشمانداز آتی آن است و میتواند تصویری نزدیک به واقعیت از برنامههای آن ترسیم سازد.
این مسئله در مورد فرقههایی مانند بهائیت که از دل دین برخاسته و خود را بدان منتسب میسازند، اهمیت بیشتری داشته و میتواند افقهای تازهای در شناخت شگردها و ترفندهای مختلف آن در ادوار زمانی مختلف بگشاید.
دو حربه «نفوذ» و «مظلومنمایی» از مهمترین ابزارهای بهائیت در پیشبرد منویات خویش است که بنا به اقتضائات زمان و مکان همواره در حال تلاش برای نهایت بهرهبرداری از آن بوده و در این مسیر از هیچ امری فروگذار نمیکند.
با وجود افشای حقایق و مصادیق بسیار از این موضوع لیکن همچنان ابعاد گسترده و ناشناختهای از آن وجود دارد که از لابه لای اسناد و منابع مختلف و احتمالاً مغفول قابل انکشاف است؛ موضوع مورد علاقه پژوهشگر و نویسنده ارجمند آقای «شاداب عسگری» که سالهاست در این حوزه فعالیت مطالعاتی دارد و محصول تحقیقات عمیق و دامنهدار خود را در دو جلد کتاب با محوریت تبیین پروژه نفوذ بهائیت در ارتش رژیم پهلوی (بهائیان نظامی) و برخی مسائل مرتبط با مظلومنمایی بهائیت به رشته تحریر درآورده است.
ایشان در گفتگوی پیش رو موضوعات پیشگفته را با استناد به روایات و اسناد تاریخی و از رهگذر اشاره به مصادیق مختلف تبیین و واکاوی میکنند که در بردارنده نکاتی است، تازه و ناگفته. تأکید آقای عسگری بر لزوم بازنگری در نگرههای انتقادی به بهائیت و بهائیان است. مشروح این مصاحبه در ادامه تقدیم مخاطبان محترم میگردد:
- برای شروع قدری از خود بگویید؛ چطور شد که به تحقیق و نقد بهائیت علاقهمند شدید؟
بسم الله الرحمن الرحیم. شاداب عسگری هستم، ۶۲ سال سن دارم بیشتر عمرم را در اصفهان بودهام؛ به همین خاطر خود را اصفهانی میدانم و به آن افتخار میکنم. بازنشسته نیروهای مسلح هستم، از بچگی در شهرهایی زندگی میکردم که خواسته یا ناخواسته با بهائیان و بابیان برخورد داشتم و راجع به آنها مطالبی میشنیدم.
بعد در طول دفاع مقدس این برخوردها خود را جور دیگری نشان داد و در طول خدمت هم مصادیقی از رفتار بهائیان دیدم که در نهایت مرا به صرافت انداخت، در رابطه با بهائیان نظامی اعم از سربازان یا افسران، امیران و درجه داران یک کار تخصصی انجام دهم و مدت ۱۰ سال است، به این امر اشتغال دارم.
به حول و قوه الهی و لطف تمامی دوستان نتایج بسیار خوبی گرفته شده و ان شاءالله بعد از کتاب «بهائیان نظامی در حکومت پهلوی دوم» به زودی در قالب کتاب دوم یکسری دیگر از این اطلاعات هم منتشر خواهد شد.
- چطور به پژوهش تخصصی در مقوله بهائیان نظامی گرایش پیدا کردید؟ قدری درباره نفوذ افراد بهائی در حکومت پهلوی توضیح بفرمایید.
همان طور که اشاره کردم، آنچه باعث شد، در رابطه با نظامیان بهائی کار کنم ابهام و سؤالی بود که در طول دفاع مقدس برایم به وجود آمد؛ مبنی بر اینکه ما یک تعداد شاید چند ده نفر بهائی داشتیم که در طول خدمت به اصطلاح خودشان میگفتند: «در به اصطلاح دین ما اسلحه به دست گرفتن گناه دارد.» همان موقع ذهن من مشغول میشد که پس این «ایادی»، «خادمی» و امثالهم که تا درجه سپهبدی هم رفتند، چه بودند؟!
جالب آنکه خود آنها هم توضیحی برای این مسئله نداشتند تا اینکه به یک مورد خاص برخورد کردم؛ شخصی به نام همافر جهانبخش فرحبخش که در پایگاه ۸ شکاری اصفهان کار میکرد، (این پایگاه قبل از انقلاب به پایگاه «خاتمی» معروف بود و بعد از انقلاب «شهید بابایی» نام گرفت.) من شاهد بودم که وی در طی سالهای ۶۱ و ۶۲ اقدام به خرابکاری در داخل هواپیمای اف ۱۴ کرد. آن موقع شهید بابایی فرمانده آن پایگاه بود و دستور بررسی داد، آنها متوجه شدند فردی هشت عدد از بندهای مربوط به چترهای نجات را طوری بریده که اگر خلبانها اجکت میکردند، بلافاصله کنده میشد و سقوط میکردند و کشته میشدند.
جلوی دهانه ورودی چند تا از این هواپیماها یکی دو تا آچار یا مهره گذاشته بود تا وقتی مکش اولیه انجام می شد، پرهها را خراب کند. خلاصه ۱۰ الی ۱۵ هواپیمای اف – ۱۴ که فقط چند ده فروند از آن در ایران وجود داشت، با این خرابکاریها مواجه شد که – الحمد لله – به لطف خدا متوجه شدیم و این فرد دستگیر شد.
خب رفتار این آقا با صحبتهای آن سربازهای بهائی در کنار آنچه در حکومت پهلوی دیده بودیم، تناقض بسیاری داشت که نمیشد به راحتی از کنار آن گذشت. من با توجه به اینکه خودم هم نظامی بودم، تصمیم گرفتم راجع به این موضوع به صورت زیربنایی و ساختاری کار کنم و ببینم جریان چه بوده است.
اولاً، فهمیدم اینها از سال ۱۲۸۰ متوجه ضعف حکومت شده و فعالیت خود را در قالب گروههای فشار و ذینفوذ تقویت کردند. البته از منظر تاریخی آنها از سال ۱۲۶۵ به بعد به طور مشخص و تدریجی وارد ارتش شدند.
در خاطرات آقای «حسین فردوست» (به) قلم «عبدا… شهبازی» میخوانیم که در بین بهائیان و به طور مشخص بهائیان نظامی، سپهبد عبدالکریم ایادی همه کاره بوده در صورتی که بر اساس تحقیقات من، ایادی تنها نقش ویترین را داشته و همه کاره شخصی به نام «ناظم الحکما» اهل یکی از شهرهای گیلان بوده است.
او که طلبه بوده به تهران آمده و در مدرسه «دارالفنون» پزشکی میخواند و سپس وارد ارتش میشود. یکی از پسرهایش سرگرد میشود و پسر دومش به نام «شعاعالله علایی» نیز در حوزه اقتصاد فعالیت داشت.
خب اینها ذره ذره وارد حوزههای مختلف شده بودند؛ امثال آقای اسدالله صنیعی، اسدالله حسین پور و… .
- در طول سالهای مطالعه و پژوهش درباره بهائیان اولین نکته مهمی که درباره این فرقه دریافتید چه بود؟
ببینید، بهائیها دنبال این نیستند که همه را بهائی کنند؛ البته این موضوع تبلیغ و عضوگیری برایشان مطرح هست ولی چون میدانند امکان بهائی کردن همه بسیار بعید و ضعیف است، لذا بیشتر دنبال این هستند که مسلمانها را آلوده کنند.
مثلاً مؤسسهای تشکیل دهند که عنان و اساس کار دست خودشان باشد و در ظاهر چندتا مسلمان هم حضور داشته باشند. خب این چند کاربرد برایشان دارد؛
اول اینکه هیچ کس به اینها ظنی ندارد که مثلاً فلان مؤسسه بهائی است. دوم اینکه از طریق این مؤسسات به یکسری اطلاعات دست پیدا میکنند. اما اینکه چرا ارتش را انتخاب کردند، به لحاظ این بود که در قرون ۱۸ و ۱۹ و بهخصوص ۲۰ ارتشها نقشهای خیلی مهم را در تاریخ جهان ایفا کردند.
انگلستان با ارتش ۱۰۰ هزار نفری هندوستان را گرفت. تجربهای که انگلیسیها از هندوستان پیدا کردند، باعث شد فرقه بابیت [6]، بعد بهائیت و چند فرقه دیگر مانند صوفیه و… را در ایران ایجاد کنند و بر اساس همین فرقهسازی توانستند عنان کار را به دست بگیرند. در ایران هم همیمصاحبه طرح را اجرایی کردند. همان طور که در عربستان، وهابیت را روی کار آوردند. بنابراین به واسطه همین تجربیات انگلیسیها، بهائیان متوجه شدند، قدرت در ارتش است و در نتیجه تمرکزشان را بر ارتش گذاشتند.
- این مسئله تمرکز بر ارتش چطور و از چه برههای شکل جدی و صورت عملیاتی به خود گرفت؟
میخواهم برای اولین بار چیزی را بگویم که فکر نمیکنم دوستان هم زیاد به آن پرداخته باشند. ببینید، اینجا قضایا خیلی پیچیده است؛ انگلیسیها با جریان روسیه و انقلاب اکتبر بولشویکها برخورد کردند و دیدند آنها از مواضع خود عقب نشستهاند. یکدفعه صحنه ایران خالی شد.
از طرفی تنها راهی که روسها میتوانستند به هندوستان برسند، ایران بود؛ چون در قسمت شمال رشته کوههای هندوچین و هیمالیا قرار داشت، در نتیجه ایران باید قوی میشد و این دفعه روی ایران تمرکز کردند. اولین و مهمترین مؤلفهاش هم همان ایجاد ارتش بود. باید آن نظامیگری حاکم میشد.
در اینجا بهائیها آقای رضاخان را معرفی کردند و کودتا کرد. داستان از اینجا قشنگ میشود که آقای «شعاعالله علایی»، پسر دکتر «ناظم الحکما» در اداره خزانهداری کل کار میکند.
رئیس این اداره «محمود جم» است. او در شهریورماه به شعاعالله علایی می گوید: ما ۵۰۰ هزار تومان از بانک انگلیسی استقراض کردیم. این مبلغ را ببر و در همدان و قزوین به قزاقها بده اینها چند ماه است. که حقوق نگرفتهاند و ممکن است سر به شورش بردارند. اما این جعل تاریخ توسط بهائیان است؛ چون ما میدانیم اگر این کار دست کم در مهرماه انجام شده بود، قزاق ها در اسفندماه آن حرکت را نمیکردند. اصلاً بهانه اصلی قزاقها فقط یک چیز بود؛ قزاق گشته است غذا و پول ندارد.
دوم اینکه قزوین را انتخاب کردند؛ شهری که در آن مقطع آلودگی زیادی از بهائیت داشت و خاندان «طرازالله سمندری» و امثالهم در آنجا زیاد بودند.
به هر صورت آقای علایی میگوید: من این ۵۰۰ هزار تومان را گرفتم و بابت حقوق اینها دادم. ۱۰۰ هزار تومان را پیش خود نگه داشتم، در بهمن ماه مأموریت آمد که رضاخان باید به تهران برود و من این ۱۰۰ هزار تومان را به او دادم.
اگر بخواهیم این مطلب را درستتر بیان کنیم، انگلیسیها به محمود جم دستور دادند، این پول را بگیر توسط یک بهائی به قزوین منتقل کردند و به رضاخان دادند. رضاخان هم کودتا را انجام داد.
بلافاصله بعد از کودتا، یک ماه بعد، آقای شعاعالله علایی، کارمند خزانهداری کل، تبدیل شد به سرگرد شعاعالله علایی و رئیس مالیه ارتش یا همان قشون آن موقع. تا سال ۱۳۰۲ یک عده هم با او همراهی کردند.
ببینید، اگر روی بعضی چیزها تعمق کنیم، خیلی خوب است از جمله اینکه مثلاً کسی مثل امانالله جهانبانی که «شازده» هم بوده در آن زمان ۱۶ ماه است که برای سهمگیری ایران از جنگ جهانی اول در «ورسای» به سر میبرد و به قزوین بازمیگردد تا با رضاخان ملاقات کند. تمکین میکند و میگوید: من تو را قبول دارم و زیر دستت میشوم.
ببینید چنین چیزی اصلاً امکان ندارد، مگر اینکه یک قوه قویتر پشت سر آن باشد که به وی دستور داده «تو باید این کار را بکنی.» دو سه نفر از بهائیهای اسم و رسمدار مثل سرلشکر اسدالله حسین پور یا حبیب شیبانی که در قبرستان بهائیها (گلستان جاوید) دفن شدهاند، رسماً جزء تیم کودتاچیها بودند.
یکسری افراد هستند که ما اسمشان را میدانیم ولی ارتباطشان با بهائیها را نمیدانیم، از جمله آنها همین آقای جهانبانی است. دو تا از برادران این فرد، همین طور چهار پسر و دختر اولش در مدرسه «تربیت» بهائیها درس خواندند.
بنا به قرائتی یکی از اقوام عمویش هم رسماً بهائی است که البته هنوز بهصورت قطعی ثابت نشده است. دومین نفر سپهبد «احمد امیر احمدی»، قصاب لرستان بود. چهار برادر و چهار پسر این فرد هم در مدرسه تربیت بهائیها تحصیل کرده بودند. وقتی این مدرسه در همدان در سالهای ۱۲۹۸ یا ۱۲۹۹ به خاطر کمبود بودجه در شرف تعطیلی قرار گرفت، این فرد با تقبل هزینههای آن مانع شد. اینکه گفتیم، تیم را از بهائیها تشکیل دادند همین است.
ممکن است بپرسید این حرفها را چگونه اثبات میکنی؟ چند دلیل میتوان بیان کرد:
از جمله اینکه رضاخان، سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتا کرد، در سال ۱۳۰۰ اولین محفل ملی بهائیان در تهران تشکیل و نخستین نشریه بهائی موسوم به «اخبار امری» نیز منتشر شد. اگر اشتباه نکنم آذرماه ۱۳۰۴ رضاخان تاجگذاری کرد و در اردیبهشت ماه ۱۳۰۵ اولین «حظیره القدس» مکان به اصطلاح مقدس بهائیان در تهران افتتاح گردید.
اینکه بیان میکنیم، همهکاره علایی بود؛ این آقای ایادی برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت دو سال دامپزشکی خواند، اما بعد یکدفعه، تغییر رشته داد و به تحصیل در پزشکی پرداخت. رضا خان کسی نبود که همین طوری این قبیل مسائل را قبول کند، پدرش را درمیآورد. این تفکر رضاخان بود که بهائیان بر آن مسلط شده و فهمیده بودند راه میانبر ارتش است. به همین دلیل ما در آن مقطع بیشترین حضور در ارتش را از بهائیها میبینیم.
به این ترتیب، افرادی مانند حبیب شیبانی، شعاعالله علائی، اسدالله صنیعی، سرهنگ جلال خاضع و… طی روندی تدریجی، در طول ۱۶ سال پادشاهی رضاخان به دستگاه حاکمیت نفوذ یافته و تا سال ۱۳۲۰ شروع به یارکشی و رشد میکنند.
نموه بارزش همین آقای سرلشکر شعاعالله علایی است که بعدها به عنوان یکی از ۳۶ ایادی امراالله (یکی از بالاترین ردههای بهائیت) توسط «شوقی افندی» (سومین سرکرده بهائی) برگزیده میشود.
- این نفوذ بعد از تبعید رضاخان در دورههای بعدی یعنی پادشاهی محمدرضا پهلوی هم با همین شدت و رویکرد ادامه داشت؟
بله. این یک نکته جالب و ظریف است؛ همانطور که در کنار رضاخان افرادی مانند علایی، حسینپور و چند بهائی دیگر قرار میگیرند تا کودتا کند، در کنار محمدرضا هم «اسدالله صنیعی» به عنوان آجودان و رئیسدفتر قرار میگیرد و سروان پزشک «عبدالکریم ایادی» نیز در کنار «علیرضا پهلوی» به عنوان پزشک مخصوص فعالیت میکند. در میان دانشجویان همراه «شاهپور غلامرضا» هم سرهنگ «حسین وحدتحق» قرار میگیرد که او هم بهائی است.
یعنی از ابتدای تحصیلات و حضور هر یک از این اعضای خاندان سلطنت در صحنههای مختلف یک بهائی در کنارشان بوده است که نکتهای است، قابل تأمل.
- بعد از تمرکز و نفوذ گسترده بهائیان در ارتش نیروهای شاغل در این حوزه چه واکنشی داشتند؟
خب وقتی بهائیان وارد ارتش شده قدرت را در دست گرفته و کم کم رشد کردند، ارتشیها به دو صورت به این موضوع واکنش نشان دادند؛ یک عده مثل جهانبانی و امیر احمدی نسبت به آنها تمکین کردند. عدهای دیگر، به این نتیجه رسیدند اگر با بهائیها پیوند خویشاوندی (ازدواج) منعقد کنند موفقترند. دو نمونه زنده این امر یکی «سپهبد خلیل بخشیآذر» است که با دختر سرهنگ جلال خاضع (از ایادیان امرالله) ازدواج میکند و یکی هم «سپهبد پرویز خسروانی» است که دختر «نعیمی» جاسوس انگلیس را به همسری میگیرد.
خیلی جالب است، گاهی اوقات که ما به بعضی مسائل اشاره میکنیم، برخی میگویند، توهم توطئه دارید ولی به این نکات ظریف توجه ندارند که وقتی مثلاً این آقای سپهبد پرویز خسروانی بهائی میشود، یکی از برادرانش هم بهائی میشود و برادر دیگرش که بهائی نمیشود، از قبل این دو رشد کرده و به مقام سپهبدی میرسد.
همین شخص بعدها ریاست دادسرای نظامی را بر عهده میگیرد و حکم اعدام «طیب حاج رضایی» و «حاج اسماعیل رضایی» را امضا میکند. حاج اسماعیل رضایی، کسی است که وقتی حبیب ثابت پاسال بهائی کارخانه پپسی کولا را افتتاح کرد، رو به روی آن مسجد «قائم آل محمد» را ساخت و نیمه شعبان مردم تا میدان انقلاب جلوی این مسجد صف میکشیدند و او هم از ایشان پذیرایی میکرد.
- پس به اعتقاد شما، دوره پهلوی را باید به عنوان نقطه عطفی بر رشد تشکیلاتی بهائیت در ایران محسوب کرد؛ البته با محوریت ارتش. اما بیتردید بهائیان غیر از ارتش در حوزه های دیگر مانند فرهنگ، آموزش و پرورش یا اقتصاد هم نفوذ داشتهاند؛ قدری این رابطه را توضیح دهید؟
بهائیان با تأسیس چند مدرسه در حوزه آموزش و پرورش هم نفوذ گستردهای داشتند که تا مدتها همچنان ادامه داشت؛ این هم که گفته میشود، مدارس بهائیها تعطیل شد، به معنای آن است که وقتی دستور دادند مدارس بهائیان تعطیل شود که من اسنادی دارم که غیر از چند شهر بزرگ تعطیل هم نشد.
تمام اسناد مدارک و شاگردانشان به مدارس مشخصی در آن زمان یعنی مدرسه «جمشید جم» و «فیروز بهرام» منتقل شد که تمام اسنادش موجود است. حتی افرادی مانند «ثابتی» و «هژبر یزدانی» هم آنجا درس خواندند.
پسران و نوههای شعاعالله علایی که در مدرسه «تربیت» بودند، نیز به این مدارس آمدند و همان مسیر دنبال شد. پس مدارس فیروز بهرام و جمشید جم در واقع این خلا را پرکردند و اجازه ندادند، انفکاکی ایجاد شود.
یا مثلاً در جشنهای ۲۵۰۰ ساله حکومت پهلوی، بهائیان چندین مدرسه میسازند و به حکومت پهلوی اهدا میکنند. آیا حکومت پهلوی هیچ کدام از اینها را در اینجا به کار نمیگیرد؟ ببینید اینها رسیده بودند به اینکه از آن حالت کلونی و عریان کار را متفرق کنند؛ همان کاری که الآن هم انجام میدهند. یعنی در قالب سازمانهای مردمنهاد (سمنها) به موضوعات مختلف مانند محیط زیست، حمایت از حیوانات وحشی، زنان بیسرپرست و… وارد میشوند و فعالیت میکنند.
چند بهائی، چند نفر مسلمان که جوگیر شده و اصلا نمیدانند جریان چیست را هم با فضاسازی وارد ماجرا میکنند و برای خود نوعی «کاپیتولاسیون نوین» ایجاد کردهاند؛ به این معنا که چون این سازمانهای مردم نهاد عموماً وصل به برخی مراکز به اصطلاح فراملی هستند و به آنها گزارش میدهند، اگر نسبت به آنها کوچکترین واکنشی ایجاد شود، بلافاصله صدایشان درمیآید که آقا! اینها داشتند یک کار تحقیقی میکردند چرا مانعشان شدید؟
در واقع یک نوع کاپیتولاسیون بینالمللی و حقوق بشری برای اینها ایجاد کردهاند تا دیگر نتوانیم به آنها کاری داشته باشیم.
- یک سوال که در اینجا پیش میآید این است که آیا بهائیان نفوذی در ارتش یا سایر ارگانهای پهلوی به صورت صریح بر بهائی بودن خود اذعان میداشتند یا اینکه در آن برهه هم از همین ترفندهای ظاهرسازی که میفرمایید، استفاده میکردند؟
ببینید، شاید از اواسط دوره پهلوی به بعد، بهائیها بیشتر بازیگردان بودند؛ خیلی از کارها را اصلاً بهائیها نمیکردند، بلکه عواملشان که متأسفانه قریبخوردگان یا مسلماننماها بودند، انجام میدادند.
در این رابطه باید به یک لیست اشاره کنم. من در تحقیقات خود ۱۴۰۰ نظامی بهائی را شناسایی کردم. البته ساواک در سال ۱۳۵۲، ۱۱۲ اسم از بهائیان ارائه کرد که ناقص بود. من شماره تسجیل و همه ارتباطات آنها را درآوردم.
نکته جالب آنکه در میان این ۱۴۰۰ نفر، فقط سه نفر دین خود را اظهار کردهاند که مثلاً آشوری، زرتشتی یا ارتدوکس و… هستند، بقیه بلا استثنا خود را «مسلمان» بیان کرده و تمام آنها به اسم مسلمان استخدام شدهاند.
این شرایط را چه کسی مهیا کرد؟ رضاخان در سال ۱۳۱۴. خب در اینجا یک بحث هم مطرح است اینکه از سال ۱۹۰۰م به بعد بهائیها بنا به اقتضائات آن زمان به سمت آمریکا گرایش پیدا کرده بودند. از آنجا که رضاخان دست نشانده دولت انگلیس بود و انگلیسیها نمیخواستند بهائیها زیاد رشد کنند و بیشتر به ازلیها می پرداختند.
رضاخان ناگهان در سال ۱۳۱۴ دستور ارائه اسامی بهائهای لشکر ۲ مرکز را صادر میکند. چهار اسم عنوان میشود که اتفاقاً یکی از آنها سروان عبدالکریم ایادی بوده است. بعد دستور میدهند که این چهار تن یا عنوان «بهائیت» را خط بزنند و هر دین دیگری که میخواهند بهجای آن بنویسند و تعهد هم بدهند که تبلیغ نکنند یا اینکه خسارت ارتش را بدهند و بروند.
سه نفر قبول میکنند به جز ایادی اما وقتی قرار بر اخراج او صادر میشود، ایادی هم میگوید: قبول میکنم و دین خود را «اسلام» مینویسد. او تعهد عدم تبلیغ هم میدهد و در ارتش میماند و همان بهائی هم میماند.
یعنی رضاخان با این ترفند خیلی خوب راه را برای این پنهان کاری باز کرد؛ بیایید فقط ننویسید بهائی هستید! متأسفانه یک عده از ما دنبال این میگردیم که این آقا بهائی باشد، اسم و رسم داشته باشد، شماره تسجیل داشته باشد…. نه!
من افرادی مانند سرلشکر «یوسفی» (خلبان) را پیدا کردهام که بر اساس گزارش مرجع ذیربط صددرصد بهائی است و شماره تسجیل ندارد. هیچ ردی از بهائیت هم نیست.
خب، مرجع ذیربط، بیخود که نمیگوید، قطعاً سند و مدرک دارد. پس شماره تسجیل نمیتواند مبنا باشد. مورد دیگر «بیژن انور» سرتیپ خلبان است. جالب آنکه ضد اطلاعات درباره سرتیپ بیژن انور مینویسد: اینکه او بهائی است، شایعه بوده و از وی رفع ابهام شده است، در صورتی که بعد از پیروزی انقلاب مشخص میشود که این شخص صد درصد بهائیزاده بوده است.
بنابراین، بحث تسجیل که همواره به عنوان ملاک مهم بهائی بودن مطرح بوده است، باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد. من در کتاب جدیدم ذیل عنوان «سیاستهای تسجیل» به بررسی این موضوع پرداختهام.
تسجیل در ابتدا با این هدف انجام میشد که بهائیها بتوانند آمار جمعیتی از خود ارائه بدهند اما بعدها فهمیدند که میتواند کاربردهای دیگری هم داشته باشد.
از جمله کسانی که شماره تسجیل نداشتند، بهائی محسوب نمیشدند. مثلاً من و شمایی که با هم صحبت میکردیم، میگفتیم فلانی شماره تسجیل ندارد، پس بهائی نیست. حتی امروز برخی میگویند «امیرعباس هویدا»، «فرخرو پارسا» و امثالهم شماره تسجیل ندارند و این به یک فرصت برای بهائیان تبدیل شد.
به طوری که برخی بهائیان که شماره تسجیل داشتند، به خاطر مسائل شغلی، خانوادگی، محله و… از دفاتر تسجیل درخواست حذف نام کردند که با این اقدام از خطر طرد شدن هم در امان باقی میماندند.
یک دسته هم کسانی بودند که اصلاً ثبت نمیشدند. مثل همان سرلشکر یوسفی خب اگر ما اینها را پیدا نکردیم و همچنان باقی مانده باشند چه؟ بنده در حوزه ارتش تحقیق کردم، اما سایر حوزهها مانند دادگستری، آموزش و پرورش و وزارتخانهها هم بحث نفوذ مطرح است.
میخواهم بگویم دیگر زمان آنکه ما صرفاً دنبال افراد دارای شماره تسجیل بگردیم، گذشته است. باید فقط و فقط تمرکزمان روی رفتارهای افراد باشد.
- با توجه به این حد از نفوذ بهائیت در دربار پهلوی رویکرد خود سران این رژیم یعنی رضا و محمدرضا به طور مشخص نسبت به مسلک و مبانی اعتقادی بهائیت چگونه بود؟
این ها اساساً بیخدا بودند و اصلاً به خدا اعتقادی نداشتند. بهائی نبودند ولی به خدا هم اعتقادی نداشتند. رضاخان آدم بسیار سخیفی بود. یک قزاق واقعی که شعورش بیشتر از قزاقی نمیکشید. رضاخان فکر میکرد با یکسری کارها بزرگ میشود. مثلاً اگر حجاب را بردارد یا کلاه پاکت و شلوار را اجباری کند، همه چیز درست میشود. انگار مشکلات ما اینها بود؟
رضا شاه آدم سخیفی بود. هم او و هم محمدرضا مسلمان اسمی بودند و به اسم مسلمان اسمی هم مردند و نه تنها هیچ مخالفت و مشکلی با بهائیها نداشتند، بلکه کاملاً هم در خدمتشان بودند.
من به ضرس قاطع میگویم، هر زمانی هم هر کسی خواست حاضرم مناظره و اثبات کنم که اگر انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ پیروز نشده بود و تا سال ۶۰ طول میکشید، قطعاً بهائیت در ایران رسمی میشد.
ارتباط با ما: bahaismiran85@gmail.com [7]