آنچه در ادامه می خوانید
عنصر جهاد در جنگها و منازعات بابی – دولتیان پس از ۱۸۴۸
با وجود تجلیل و ستایش بسیاری که در کتاب قیومالاسماء از جنگسالاری و جهاد شده، پس از اقدام نظامی ناموفقی که بابیان در سال ۱۸۴۵ در کربلا داشتند، خیلی زود برای باب و رهبران بابی در استانها و مناطق دیگر روشن شد که اولا به لحاظ تداد و نفرات و ثانیا پس از دستگیری باب، به لحاظ روانشناختی دچار ضعف بودند.
بین سالهای ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۸ هیچگونه حادثه و رویداد جدی مبنی بر آزار و اذیت بابیان اتفاق نیفتاد؛ ضمن آنکه بابیان نیز به طور مستقیم اقدامی را آغاز نکردند – گرچه، همانطور که خواهیم دید، کمکم تنش بین بابیان و غیربابیان در حال ایجاد بود و بسیاری ار بابیان، فعالانه خودشان را از نظر ذهنی و فیزیکی برای جنگ و شورش بزرگ آماده میکردند. در همان زمان، باب به طرفداران و پیروانش دستور داد تا با مخالفان از طریق مباهله، مقابله کنند.
این رفتار در فرهنگ شیعی غیرعادی نبود و سیدکاظم رشت [7]ی هم از آن استفاده کرده بود و به نظر وی، روش مباهله تنها طریق معتبر برای اثبات حقیقت است![۱] [8] در کتاب قیومالاسماء ادعا شده که امام به باب دستور میدهد اگر کاری برای او سخت شد، کفار و مشرکان را با مباهله به چالش بکشد.[۲] [9]
اولین مورد ثبتشده از چالش، در برنامههای بابیان زمانی است که ملاعلی بسطامی، نماینده باب، در پاییز سال ۱۸۴۴ وارد عراق شد. بنابر مندرجات یک سند باب به وی دستور داده بود که مجلسی ترتیب دهد و رهبران دینی کربلا را دعوت کند و آنها را به مباهله فرابخواند. خود باب به هنگام سفر مکه دو تن از علمای شیخی کربلا را که آن زمان در سفر حج بودند، دعوت به مباهله کرد.[۳] [10]
در سال ۱۸۴۶ نیز در شهر اصفهان، باب از رهبران دینی شهر دعوت کرد که خود را برای مباهله در روز عرفه آماده کنند، ولی آنها اعتنایی به دعوت او نکرده و پاسخی ندادند.
محتمل است زمانی که باب به هنگام اقامت در روستای سیاهدیهان، در اطراف قزوین در سال ۱۸۴۷، از روحانی قزوینی درخواست ملاقات کرد، در ذهن خود، موضوع برگزاری مباهله را میپرورانده است. حتی هنگامی که باب در سال ۱۸۴۸ از محمدشاه درخواست کرد تا بین او و روحانی اول کشور جلسهای ترتیب دهد مقصودش آن بود تا با او مباهله برگزار کند.
باب طرفدارانش را تشویق میکرد تا در برابر مخالفانی که از نظر روانی و عددی از آنها قدرتمندتر بودند، از این گونه روشها و ابزارها استفاده کنند.
او خودش به مباهلهای اشاره میکند که احتمالا در حدود تاریخی ۱۸۴۵، ملامحمدمهدی خوئی با ملاعبدالعلی هراتی، درباره حقانیت باب صورت گرفته است. هراتی یکی از اولین تبریجویندگان از بابیت بود.[۴] [11]
در سال ۱۸۴۶، پس از دستور باب، طاهره قرهالعین (از هواداران برجسته باب و از حروف حی) علمای دینی و رهبران الهی را در کربلا به جلسهای دعوت کرد و آنها خواست یا آیاتی شبیه آیات صادره از باب بیاورند یا دعوت و چالش به مباهله را بپذیرند.
گرچه چنین جلسهای هیچگاه برگزار نشد، ولی او اصرار به تشکیل چنین جلسهای داشت و سرانجام در سال ۱۸۴۷، به هنگام اقامت در بغداد نامهای به رهبران شیعیان نوشت و افزود: «اگر شما با این دلایل عرضهشده قانع نمیشوید، من شما را به مباهله دعوت میکنم.»[۵] [12]
گرچه در تئوری، عملکرد مباهله برای پیشگیری از برخورد و تعارض فیزیکی غیرضروری، به هنگام بروز اختلاف در امر دینی پیشبینی شده بود، ولی اتکا به آن به هنگام فشار روانی و اجتماعی همواره با موفقیت و رسیدن به هدف همراه نبوده است. روابط بین شیخیان و سایر شیعیان برای مدتی حدود بیست سال با تنش توأم بود و با داغ شدن احساسات، درگیریهایی هم بروز میکرد.
حال، پیدا شدن یک فرقه تازه (بابیت)، آنهم با ادعای تندتر و شدیدتر که علائم روشنتری از شرک و ارتداد را در تعالیم خود داشت، بار دیگر هیزم این آتش را بیشتر کرد.
تشدید اقدامات خشونتآمیز و پیکارگرانه و براندازانه بابیان
بابیان خود در نامهها و مراسم خویش ادعاهایی را صریحا مطرح میکردند و کسانی را که دعوت و پیام آنها را نپذیرفتند، تهدید به خشونت فیزیکی کردند.
در این زمینه برای مثال، ملامحمدعلی قزوینی، یکی از رهبران اصلی بابی، از حروف حی و از بستگان قرهالعین (احتمالا شوهرخواهرش) نامهای به پدرش نوشت که اگر دعوت باب را اجابت نکند، سر او را مانند سر سگ خواهد برید![۶] [13]
تبلیغات و مواضع تحریکآمیز بابیان گاهی منجر به دعوا و برخورد فیزیکی با مبلغان بابی میشد؛ خواه بهصورت خودجوش و توسط یکی از حاضران یا بر اثر توصیه و دستور مقامات دینی و مدنی محلی.
ملاعلی بسطامی، فرستاده باب به عراق، مورد اعتراض یکی از پیروان عالم برجسته، شیخ محمدحسن نجفی واقع شد و از سوی مسئولان شهر کربلا بازداشت و سپس در بغداد محاکمه و در نهایت به استانبول اعزام شد و در آنجا محکوم به کار در اسکله گردید.[۷] [14]
ملامحمدصادق خراسانی، ملامحمدعلی بارفروشی و ملاعلیاکبر اردستانی نیز در سال ۱۸۴۵، موجب تحریک و شورش یکی ار مساجد شیراز شدند که با پیگیری برخی از روحانیون محلی بازداشت، تنبیه و توسط حاکم از آن شهر اخراج شدند.[۸] [15]
در سال ۱۸۴۷ ملاجلیل ارومچی، یکی از حروف حی بابی، که چند سالی را به طور پنهانی مشغول تبلیغ در قزوین بود، توسط یکی از مردم عادی به منزل ملامحمدتقی برغانی انتقال یافت و در آنجا محبوس گردید.[۹] [16]
قرهالعین نیز در سال ۱۸۴۶ در کربلا بازداشت شد و تا از مزاحمتهایبیشتر او که ناشی از سخنرانیهای تحریکآمیز او بود جلوگیری شود.
در کرمانشاه نیز با وجود حسن نظر والی محلی به قرهالعین [17]، او و همرانش از سوی گروهی که توسط فرمانده نظامی محلی سازماندهی شده بود مورد تهدید قرار گرفته و از شهر اخراج گردیدند. به نظر میرسد این فرمانده نظامی را خانواده و بستگان قرهالعین تحریک کرده بودند.
بنابراین طی دوره مباهله، برخوردهای محدودی میان بابیان و غیربابیان به وقوع پیوست که دفعات و شدت آنها رو به افزایش بود. هرچند تا قبل از ۱۸۴۷ کسی کشته نشد، ولی افراد دخیل در درگیریها افزایش داشتند.
در حالی که خشونت اولیه «در حد قانونی» و از سوی مسئولان محلی، علیه عوامل و عناصر فعال و مجرب بابی بود، ولی روند آتی به گونهای بود که خشونتها توسط گروههای مردمی و تا حدی هدایت رهبری دینی و کمتر توسط مقامات محلی و اجرایی بود.
بابیان مسلح
در همین حال، در مناطق مختلف کشور، گروهی از بابیان خود را برای جهادی آماده میکردند که اجتناب ناپذیر بهنظر میرسید. میدانیم که بسیاری از بابیان اولیه سلاح داشتند و با خود حمل میکردند. بابیان عرب و ایرانی که در سال ۱۸۴۷ قرهالعین را از بغداد به ایران اسکورت میکردند همگی مسلح بودند[۱۰] [18] و آن دسته از بابیان که در قزوین با او ماندند نیز مسلح بودند.
در زمانی که باب در مسیر زندان ماکو در روستای سیاهدِهان، توقف داشت؛ ملامحمدعلی زنجانی (حجت) یک گروه مسلح بابیان زنجان را به آنجا فرستاد تا او را نجات دهند. گروههای دیگری از بابیان مسلح از قزوین و طهران هم به آنها پیوستند.[۱۱] [19]
در سال ۱۸۴۸، در مشهد، هنگامی که یک گروه ۷۲ نفره از بابیان اقدام به نجات یک جوان هممسلک کردند. – که به دستور فرمانده نظامی شهر زندانی شده بود – همه آنها مسلح و آماده درگیری با هر کسی بودند که با آنها مخالفت نماید (از جمله نیروهای قانونی و حافظ نظم).[۱۲] [20]
از همه مهمتر، در قزوین آقا محمدهادی فرهادی، عضوی از یک خانواده ثروتمند تاجرپیشه بابی، کارگاه تولید شمشیر را در زیرزمین منزلش راهاندازی کرده بود و در آنجا برای خود و سایر بابیان به قصد شرکت در پیکار و جهاد، در معیت و همراه باب، سلاح تولید میکرد.[۱۳] [21]
لذا جای تعجب نیست که سرانجام با شروع شورش و خشونت جدی بابیان، تنش فزایندهای هم در قزوین یه راه افتاد. رهبری نهاد مذهبی شهر قزوین، ملا محمدتقی برغانی، یکی از عموهای قرهالعین که مسئول تحریک برای تکفیر شیخ احمد احسایی (موسس مکتب شیخیه) بود، خود را به عنوان مخالف بابیان شناساند و بر بالای منبر مسجد، علیه آنان به وعظ و خطابه پرداخت ولی جامعه بابی قزوین به رشد خود ادامه داد و از هر دو گروه روحانیون و تجار متنفذ به آنها اضافه شدند.
مراجعت قرهالعین و چند تن از اصحابش از عراق به قزوین در پاییز ۱۸۴۷، موجب بالا گرفتن و شدت برخورد شد. در آن زمان آقامحمدصادق تاجر بابی، به دستور والی شهر در بازار تنبیه و بازداشت شد.[۱۴] [22]
ملامحمدتقی برغانی یک طلبه بابی به نام ملا عبدالحسین رودباری داشت که او هم بازداشت، استنطاق و چوب فلک شد و همانگونه که قبلا گفتیم، برغانی، مسئول بازداشت و چوب و فلک کردن رهبر بابیان شهر، ملاجلیل ارومچی بود.
بازداشت ملاجلیل بهعنوان اقدام تحریکآمیز برغانی تلقی گردید. آقا محمدهادی فرهادی (تولیدکننده سلاح بابیان) و برادرش آقا محمدجواد و گروهی از بابیان تندرو به خانهای که ملاجلیل در آن نگهداری میشد حمله کردند و پس از درگیری و حمله مختصر او را آزاد نمودند.[۱۵] [23]
احتمالا به فاصله اندکی پس از این حادثه، در ۱۵ ذیالقعده ۱۲۶۵/ ۲۵ اکتبر ۱۸۴۷ بود که یک گروه احتمالا سه نفره بابی، از جمله آقا محمدهادی فرهادی، هنگامی که ملامحمدتقی برغانی در سحرگاه، بهتنهایی، در مسجد خود مشغول نماز و مناجات بود، بر سر او ریخته و او را با ضربات مکرر کارد و خنجر مورد حمله و ترور قرار دادند. او دو روز بعد درگذشت.[۱۶] [24]
پس از این حمله، تعداد زیاد از بابیان قزوین دستگر شدند، خانههای آنها مورد هجوم واقع شد و در ارتباط با آنچه که یک توطئه بزرگ بابی قلمداد میشد، چند بابی محکوم به مرگ شدند. درست یا غلط بسیاری از مسلمانان دچار ترس شدند که بابیان برای رسیدن به اهداف خود، قصد برنامهریزی و استفاده از سلاح دارند؛ اهدافی که برای اکثریت مردم ایران ناشناخته بود.
در همان زمان، در مرکز مشهد، یک گروه مهم بابی، تحت هدایت دو تن از عناصر رهبری بابی، ملامحمدحسین بشروی و ملامحمدعلی بارفروشی (قدوس) شکل گرفته بود. اجتماعات بابی با نفرات زیاد در خانهای در خیابان اصلی شهر، حساسیت و ناراحتی بسیاری از روحانیون منطقه را برانگیخت. آنها به حمزهمیرزا والی جدید شهر که در اکتبر ۱۸۴۷ وارد مشهد شد، شکایت بردند.[۱۷] [25]
مقامات کشوری نگران مشکلات احتمالی بودند. منطقه هنوز بر اثر شورش میرزا حسنخان سالار، به هواداری پدرش، حاکم پیشین شهر در التهاب بود. در همان حال، شرایط جسمانی محمدشاه بهگونهای بود که همه نگاهها را نگران ثبات حکومت قاجار کرده بود.
دو حادثه به ظاهر غیرمرتبط باعث تحریک بیشتر مردم شد. در مورد اول، مقامات محلی خدمتکار ملاحسن بشرویی، به نام حسن را به دلایل نامعلومی بازداشت کردند. یک گروه از بابیان مسلح، به افرادی که از او محافظت میکردند حمله کردند و آنها را کشتند و اسباب آزادی او را فراهم ساختند.[۱۸] [26]
حادثه دوم، به فاصله اندکی پس از این رخ داد؛ هنگامی که ملاحسین بشرویی، بهعنوان مهمان در اردوی حاکم، در خارج از شهر به سر میبرد، بابی جوانی به نام محمد حسین، در بحث با خدمتکار یکی از روحانیون محلی، به نام حاجی میرزا حسن، موجب درگیری گردید که متعاقبا بازداشت شد و ظاهرا توسط رئیس انتظامات شهر تنبیه گردید.
میرزامحمدباقر قائنی، مالک خانه بابی، از ملامحمدعلی بارفروشی اجازه گرفت که در قضیه دخالت کند، مشروط بر آنکه بابیان ابتدائاً اقدام به حمله نکنند، مگر آنکه از سوی دشمن به آنها حمله شود. در شرایطی که آنها شروع به ترتیبات آزادی فرد بابی میکردند، رعایت آن شرط بسیار سخت مینمود.
گروهی از ۷۲ بابی مسلح با شمشیر برهنه، برای آزادسازی هممسلک خود در چند مورد با نظامیان و دستگیرکنندگان او درگیر شدند.[۱۹] [27]
ما متعاقبا به این نکته برمیگردیم که چگونه تصمیم بابیان مبنی بر بهدست گرفتن حاکمیت شهر و اجرای قانون، بابیان زنجان و نیریز را به درگیری مستقیم با مقامات محلی و مردم کشاند.
حمزهمیرزا برای جلوگیری از مسائل و مشکلات بعدی به ملاحسین بشرویی دستور داد تا از مشهد خارج شود. در ۲۱ جولای ۱۸۴۸ او با گروه بزرگی از بابیان مهیای حرکت به سوی عتبات عالیات شیعی در عراق گردید.
این گروه سپس مسیر خود را تغییر داد و عازم مازندران شد. در مسیر سفر به سوی مازندران، با اضافه شدن بابیان به آنها جمعیت گروه اضافه شد. آنها در ۱۲ سپتامبر همان سال به بارفروش (بابل) رسیدند و در آنجا به شدت با ساکنان محلی که تلاش داشتند مانع ورود آنها به شهر شوند درگیر شدند. آنها با ورود به مناطق جنگلی مازندران، در ۲۴ سپتامبر به مرقد شیخ ابوعلی فضل طبرسی رسیدند.
در آنجا شروع به ایجاد استحکامات و قلعه و بارو کردند. بابیان هم از نقاط مختلف کشور، بهتدریج به آنها اضافه شدند که از جمله آنها محمدعلی قدوس بود.
حضور مداوم گروهی، بالغ بر پانصد نفر بابی مسلح غریبه موجب بروز تشویش در افکار مردم ساکن در روستاهای همجوار گردید؛ بهنحوی که ناصرالدین شاه تازه بر تخت نشسته، اولین گروه نظامیان دولتی را برای رویارویی با بابیان به قلعه شیخ طبرسی گسیل داشت.
جزئیات درگیریهای بعدی که تا ماه مه ۱۸۴۹ ادامه یافت، به خوبی شناخته شده و در منابع مختلف توصیف و تشریح شده است که خواننده محترم را به آنها ارجاع میدهیم.[۲۰] [28]
اجازه دهید همه سوالات و پرسشهای تاریخی مرتبط با این حوادث را کنار بگذاریم و سعی کنیم تا حد امکان انگیزهها و اهداف بابیان سنگرگرفته در قلعه شیخ طبرسی را بررسی کنیم. بهترین منابع در دست ما، کتاب وقایع میمه تالیف سیدمحمدحسین زواره (بابی) و تاریخ جنگ طبرسی، تالیف لطفعلیمیرزا شیرازی (بابی) است. دو نوشتهای که شاهدان عینی نوشتهاند. ولی انتشار رسمی پیدا نکرده است.
قبل از آن مناسب است که یک نظر کلی به ویژگیهای عمومی بابیان طبرسی بیندازیم. ملاحظه خواهید کرد که این مطلب با انگیزهای بابیان در شورشها و منازعات زنجان و نیریز هم که به زودی به آنها خواهیم پرداخت، مرتبط است.
باب در اولین ماههای سال ۱۸۴۸، که تقریبا مصادف با اواخر دوران حبس او در ماکو بود، نامه مهمی خطاب به شیخ علی ترشیزی (عظیم) نوشت و در آن خود را قائم اسلام معرفی کرد و احکام و قوانین اسلام را نسخ نمود. بنا بر دستور باب، عظیم این نامه را تکثیر و توزیع کرد. به نظر میرسد اخبار این «اعلام قیامت» سریعا در میان بابیان ایران پیچید.[۲۱] [29]
در گردهمایی چند تن از رهبران بابی که در جولای ۱۸۴۸ در روستای بدشت (شاهرود) مازندران برپا شد و قرهالعین ساختارشکن هم جزو آنان بود، مشارالیها «وقوع قیامت را به حدود هشتاد نفر بابیان حاضر در آنجا اعلام کرد.[۲۲] [30] از جمله افرادی که در آن جمع نقش پررنگ و فعالی داشت، ملامحمدعلی بارفروشی بود که متعاقبا رهبری بهائیان را در قلعه شیخ طبرسی برعهده گرفت.
تصور میکنم نیازی به تاکید بر این نکته نباشد که از قبل، وقوقع قیامت و ظهور قائم به عنوان نشانهای برای آغاز پیکار و جهاد علیه مشرکان و کفار در نظر گرفته شده بود و پیروان باب، طی چهار سال قبل از آن، بیصبرانه منتظر چنین نشانه آخرالزمانی برای شروع شورش و قیام خود بودند!
مشکل پیشبینی نشدهای که در آن زمان وجود داشت، بازداشت باب و عدم امکان رهبری جنگ و پیکار توسط وی بود. در واقع یکی از اهداف بابیانی که در بدشت گرد آمدند، بررسی طرحهای آزادی رهبرشان از چهریق بود.[۲۳] [31]
عبدالحسین آواره عقیده دارد که آنها تصمیم گرفتند، نمایندگانی به نقاط مختلف بفرستند و از طرفداران باب بخواهند که در پوشش قصد زیارت به چهریق بروند و چون همگی آنجا گرد آمدند، به طور مقتضی بر محمدشاه فشار بیاورند تا باب را آزاد کند و اگر از این امر استنکاف کرد، آنها برای آزادی او به زور متوسل شوند.[۲۴] [32]
ا. ل. م. نیکولا هم این مطلب را محتمل دانسته که ملاحسین بشرویی و نیروهای مسلح تحت امرش، به هنگام خروج از مشهد، هدف خود را عزیمت به آذربایجان، با امید به آزادی باب قرار داده بودند.
نکته بسیار مهم و حیاتی که باید به آن توجه ویژه داشت، این است که نقش ویژه باب برای پیروانش چندان روشن نبود؛ ضمن اینکه در آن مقطع زمانی خاص، بابیت با یک جنبش عقیدتی منسجم و هماهنگ فاصله بسیار داشت.
رهبران بابی همچون قرهالعین، بشرویی، قدوس، حجت زنجانی و دیگران بسیار مورد احترام و تکریم طرفدارانشان بودند و هر یک از آنها از نظر بابیان به عنوان رجعت یکی از امامان و شخصیتهای مذهبی شیعی قلمداد میشدند!
در این چارچوب لازم یادآوری است که زواره همراه ملاحسین بشرویی را قائم خراسان و ملامحمدعلی بارفروشی (قدوس) دارای جایگاه «قائم» است! گزارش شده که ملاحسین بشرویی، در یک سخنرانی درباره قدوس گفته که «او همان کسی است که شما ۱۲۶۰ سال برای ظهورش انتظار کشیدید!»[۲۵] [33] همچنین گفته شده که قدوس نیز این ادعا را به نفع خود تکرار کرده است.[۲۶] [34]
حتی طبق آنچه عباس افندی، از سران بهائی، نقل کرده، قدوس در نوشته خود که نسخه آن دیگر وجود ندارد، در تفسیر حرف «ص» از نام «الصمد» خداوند، که در قلعه طبرسی آن را نوشت، ادعای خدایی نیز کرده بود![۲۷] [35]
آن دو با استفاده از عنوان قائم – چه به صورت عام و چه محدود – برای خود، صلاحیت یافتند تا پیروان خود را رهبری کنند! این مطلب تنها نظر و دیدگاه زواره نبود، لطفعلیمیرزا هم در چند منبع این مطلب را در تاریخ خود نقل کرده است.
برای مثال، لطفعلیمیرزا از برخی از بابیان حاضر در قلعه طبرسی نقل میکند که آنها قدوس را به عنوان نقطه و قبله خود در دعا و مناجات در نظر داشتند و رو به او نماز و عبادت میگذاردند! و در شب عید قربان، ملاحسین بشرویی و دیگران مراسم طواف را اطراف و حول خانه قدوس بهجا میآوردند؛ کار که در شبهای بعد هم تکرار کردند.[۲۸] [36]
کتاب نقطةالکاف که در اوایل دهه ۱۸۵۰ نوشته شده، از قدوس و بشرویی با غبارات مشابهی یاد میکند: مثلا میگوید قدوس مدعی رجعت حضرت رسول اکرم (ص) بود[۲۹] [37] و یا رجعت عیسی مسیح.[۳۰] [38] خود نویسنده نقطةالکاف از قدوس به عنوان «قائم موعود» یاد میکند که باب دروازهای به سوی او بود![۳۱] [39] ملاحسین بشرویی هم عموما بهعنوان «شاهزاده شهدا» یا رجعت حسینی معروف شده است![۳۲] [40]
همچنین گفته شده است که خود باب، در سال ۱۸۴۸ به ملاحسین بشرویی هم لقب باب را اعطا کرده است[۳۳] [41] و بهعنوان «حامل ستون یمانی» و «رکن رابع» از او نام برده شده که اولی یکی از علائم ظهور آخرالزمانی شیعه است و دومی یک منصب شیخی برای نماینده امام غائب، مهدی موعود (عج) بر روی کره ارض.[۳۴] [42] نقش آخرالزمانی و منجیگرایانه ملاحسین بشرویه با برداشتن پرچم سیاه در سفر از خراسان ارتقا یافت![۳۵] [43]
برای کسی که با فرهنگ و روایات شیعه آشنا باشد، این مطلب اهمیت نقش او را میرساند!
بابیان در قصهپردازی خود، برای مخالفان نیز عناوین و نقشهایی از تاریخ صدر اسلام یافته بودند که مهمترین آنها سعیدالعلماء، رهبر روحانی شهر بارفروش است، فردی که مسئول اعدام قدوس در انتهای محاصره قلععه شیخ طبرسی معرفی شده و بابیان عنوان «زن ریشو» به او دادند که طبق پیشگوییها قرار است قائم را به قتل برساند!![۳۶] [44]
نمیتوان گفت هنگامی که بشرویی مشهد را ترک کرد چه در سرش بود؛ به احتمال بیشتر، قصد او دیدار همفکرش ملامحمدعلی قدوس و سایرین در بدشت بود ولی اجتماع بدشت، بر اثر حضور افراد محلی آنجا، تقریبا قبل از رسیدن بابیان مشهد به شاهرود، نیمهکاره به هم خورد و افراد پراکنده شدند.
بنابراین، همانطور که قبلا احتمال دادیم، ممکن است آنها تصمیم داشتند، راه خود را بهسوی مازندران ادامه داده و از آنجا به سمت طهران حرکت کنند؛ با این امید که شاه را برای آزادی باب تحت فشار بگذارند یا از طریق گیلان خود را به چهریق برسانند و اقدام به آزادی فوری باب نمایند.
به نظر میرسد، بشرویی اصرار داشت هویت و برنامههای خود گروهش را پنهان نگه دارد. در چند مورد او به افراد تحت فرمانش دستور اکید داد که او را آقا سیدعلی مکی، از اهالی کربلا بنامند و به همه بگویند که راهی زیارت عتبات در عراق هستند. در عین حال، از اینکه چرا این مسیر غیرمعمول را انتخاب کردهاند، بهانههای مختلفی برای آنها ذکر کرد.[۳۷] [45]
صرفنظر از اینکه اهداف و اغراض نزدیک و فوری آنها چه بود، روشن است که بابیان تحت رهبری بشروی، امیدوارانه به تبلیغ و نشر بابیت، چه به زبان ارشاد و چه به زبان زور و اجبار، اگر نیاز میشد، میپرداختند.
بشرویی در یک سخنرانی، به مناسبت جشن عید قربان میگوید که هدفش از ترک مشهد، اعتلای کلمة الله و کسب فیض شهادت است. پس از مدتی، لحن او بیشتر حالت نظامی به خود میگیرد. این را از پاسخ او به مهدیقلیمیرزا، حاکم جدید مازندران که از قصد و غرض بابیان سوال کرده بود متوجه میشویم.
بشرویی میگوید آنها با هدف نشر و گسترش حقیقت، به هر نحو ممکن، چه با غلبه بر باطل (از طریق بحث و مخاصمه) و چه به وسیله شمشیر یا قبول شهادت از مشهد آمدهاند.[۳۸] [46]
او در همان جوابیه، درخواست شاهزاده مهدیقلیمیرزا را برای ترک مازندران رد کرد و گفت: «تا امر خدا ظاهر نشود و غلبه نیابد، ما این استان را ترک نخواهیم کرد. ما امر خدا را با استفاده از شمشیر غلبه میدهیم!» و اینکه «ما معدود دوستانی که در اینجا هستیم پراکنده نخواهیم شد، مگر آنکه بر همه شما غالب و پیروز شویم.»[۳۹] [47]
لطفعلیمیرزا پا فراتر گذاشته و توصیف میکند که چگونه بشرویی در مکاتبه با شاهزاده «ناصرالدینشاه را عروسک خیمهشببازی مینامد» و سپس پیام تهدید و ترور و عبارات شدیداللحن را نثار آنها میکند.[۴۰] [48]
مضامین دوگانه پیکار و شهادت، در سراسر دوران جنگ و پیکار قلعه شیخ طبرسی شنیده میشد. بشرویی اندکی پس از رسیدن به مزار شیخ طبرسی پیروانش را مورد خطاب قرار داد و با مقایسه حالات خودشان با حوادث زمان امام حسین (ع)، هدف خود را نشان دادن حقیقت از طریق شهادت اعلام کرد.[۴۱] [49]
بنا بر نوشته زواره، ملاحسین بیان میکرد که پیروانش، همانا ارتش امام حسین (ع) هستند و دشمنشان، اهل کوفه![۴۲] [50] قیام کربلا الگوی بسیار مناسبی برای اقدامات جهاد و شهادت در برابر حکومت قاجار بود. در این همسانسازی، قاجاریه نمایانگر سلسله بنیامیه بود که امام حسین علیه آن قیام کرد.
بابیان مرگ محمدشاه در سپتامبر ۱۹۴۸ را بهعنوان نشانه پیروزی تلقی کردند: «الحمدلله که این الوار بیخاصیت به جهنم واصل شد.»[۴۳] [51] ضمنا از نظر بابیان گرچه ناصرالدینشاه بر تخت نشست، ولی او نمیتوانست حکومت واقعی را تشکیل دهد!
بنا به نوشته نقطةالکاف، قدوس به شاهزاده مهدیقلیمیرزا نوشت: «ناصرالدینشاه یک پادشاه قلابی و دروغین است و کسانی که به این موضوع کمک کنند، در آتش قهر و غضب خداوند مجازات خواهند شد؛ ما حاکمان و سلاطین واقعی هستیم که بهدنبال تحقق رضای خداوندیم.»[۴۴] [52]
در منابع بابی در اختیار ما، عبارات صریحی وجود دارد که جنگ و جدال بابیان علیه مردم محلی و نیروهای محلی را جهاد تلقی میکند! بابیان که از سوی ساکنان شهر از ورود به شهر بارفروش منع شدند، شروع به جهاد و پیکار علیه آنها کرده، موفق شدند بیش از یکصد و پنجاه تن از دشمنان را بکشند.[۴۵] [53]
کشتار مردم عادی توسط بابیان در جنگ قلعه طبرسی
در سراسر تاریخ میمیه زواره، بابیان بهعنوان کسانی که وارد جهاد و پیکار شدهاند، توصیف گردیدهاند، در حالی که ملاحسین بشرویی آنها را به جهاد ترغیب میکرد.، هدف از جهاد، این بود که «زمین را از لوث فساد پاک کنند.»[۴۶] [54] نیروهای دولتی، همواره دشمنان کافر و منافق و مشرک توصیف میشدند یا نیروهای اهریمنی و شیطانی و ارتش شیاطین. گ
گرچه لطفعلیمیرزا کمتر از لفظ جهاد استفاده میکند، ولی سخنرانی جالبی را از ملاحسین بشرویی نقل میکند که طی آن بیان میدارد: «اکنون دو مطلب منظور و مقصود ما است؛ یکی جهاد و دیگری دفاع. هر کس کنار بکشد، کافر است.»[۴۷] [55] هر کس به جهاد پشت کند و برود، بدون شک به فرمان همه ادیان او کافر است! بشرویی همچنین وعده میدهد یا پیروزی یا شهادت در انتظار ماست.[۴۸] [56]
به نوشته همو، وقتی مهدیقلی میرزا پرسید چرا بابیان در حال ساخت استحکامات و قلعه هستند و چرا آنها مال و غذای دیگران را میخورند؟ (منظور اموال و مواد غذایی بود که بابیان از مردم عادی غارت میکردند) بشرویی پاسخ میدهد که از نظر بابیان، مصرف غنائم جنگی برای مجاهدان بابی جایز و مشروح است.[۴۹] [57]
بنابراین روشن است که بابیان قلعه طبرسی خواستههای متنوع ولی مرتبط و در هم تنیده داشتند. آنها ناامید از کمبود نفرات و با توجه به ارزش و جایگاه شهادت در فرهنگ شیعی، ناچار شدند که بر تمایل به شهادت به منظور تاکید بر آیین خود اصرار بورزند. جهاد تهاجمی علیه حکومتی که با رفتارش در قبال باب به دشمنی با حق و حقیقت برخاسته بود، برای آنها واجب تلقی میشد. لذا تلاش داشتند که تا حد امکان دشمنان را به جهنم بفرستند!
اگر اعداد و ارقام ارائه شده در این تاریخها درست باشد، شک نیست که در اینجا نیز، همچون سایر موارد بابیان نشان دادند که نیروی جنگی قابلی بودند و بیش از آنچه تلفات دادند، از دشمن خود کشتند. همچنین بابیان نشان دادند که خشونت و سبعیت بیرقیب هستند و نهتنها در کشتار نظامیان بلکه در قتل و غارت و کشتار غیرنظامیان ساکن در منطقه حدومرز نمیشناسند.
پس از شکست و فروکش شورش بابیان در قلعه شیخ طبرسی، در مه ۱۸۴۹، بابیان دو جنگ و درگیری بزرگ دیگر با مسلمانان ایران به راه انداختند. تعداد بابیان در این زمان رو به افزایش بود. پرنس دالگورکی، سفیر روسیه در طهران در فوریه ۱۸۴۹ به وزیر خارجه کشور متبوعش نوشت:
«… مهم نیست که این موضوع (شورش نظامی بابیان در خراسان) چه میزان جدی است. هر چند تعداد و حضور فرقه بابی در جامعه بارز نیست و به آن میزانی نیست که آنها تمایل دارند و خواستار حضور در سراسر کشور هستند. امیر (امیرکبیر، صدراعظم جدید) نزد من اعتراف کرد تعداد آنها میتواند حدود صدهزار نفر باشد. آنها در ایالات جنوبی حضور دارند؛ حتی تعداد زیادی از آنها در همین طهران هستند و اینکه در آذربایجان، به تدریج برای او نگرانکننده شده است.»[۵۰] [58]
این عداد صدهزار با نهایت نعجب همان عددی است که باب در رساله دلایل سبعه، درباره طرفدارانش در چهار سال اول فعالیتش بیان کرده است.[۵۱] [59]
در گزارش فوریه ۱۸۴۹ دالگورکی، او به شایعهای اشاره میکند که تعداد بابیان در زنجان به عدد ۸۰۰ نفر رسیده است و حضور آنها نظم عمومی را تهدید میکند.[۵۲] [60]
در مارس ۱۸۵۰، دالگورکی گزارش میدهد که با آمدن گروهی جدید بابی به شهر، تعداد بابیان زنجان به ۲۰۰۰ نفر رسیده است..[۵۳] [61]
بنا به نوشته عبدالاحد زنجانی (بابی)، تعداد بابیان حاضر در زنجان، قبل از بروز درگیری به ۳۰۰۰ نفر رسیده بود.[۵۴] [62]
رهبری بابیان در زنجان در دست ملامحمدعلی زنجانی بود؛ طلبه جوان و تندرویی که قبل از بابی شدن هم با مقامات حکومتی درگیری داشت.[۵۵] [63] او پس از گرایش به بابیت، از سوی مقامات حکومت مرکزی تحت نظر قرار گرفت. ظاهرا او توانسته آنها را متقاعد کند که همچنان وفادار به اسلام و حکومت است، لذا به وی اجازه داده شد به زنجان بازگردد.[۵۶] [64] ولی به زودی آشکار شد که نقش او بهعنوان نماینده باب در شهر زنجان، موقعیت مقامات کشوری و دینی شهر را تهدید میکند.
ملامحمدعلی اندکی پس از بازگشت به شهر شروع به خواندن نماز جمعه کرد؛ امری که معمولا با انتصاب حکومتی صورت میگرفت. وقتی به او اعتراض شد، پاسخ داد که این منصب از سوی قائم به او تفویض شده است:
«خود ایشان به من فرمان داده تا این کار را آشکارا انجام دهم و لذا نمیتوانم به فرد دیگری اجازه دهم این منصب را از من بگیرد. اگر به من حمله شود من از خودم دفاع میکنم و از جان اصحابم دفاع حفاظت خواهم کرد.»[۵۷] [65]
این رفتار منجر به اعتراض روحانی محلی زنجان شد. ملامحمدعلی زنجانی به طهران احضار شد و در آنجا حدود یک سال در حصر خانگی قرار گرفت. در هنگام اقامت در تهران، زنجانی در پاسخ به پرسش یکی از طرفدارانش، به مطالبی اشاره کرد و دیدگاهی را بیان داشت که موید جدایی او از سنت اسلامی بود و نشان داد که آن دستورها از سوی باب بوده است.
پس از مرگ محمدشاه ملامحمدعلی (حجت زنجانی) اقدام به تهیه نقشه فرار از تهران و بازگشت به زنجان نمود. با مراجعت او به زنجان روشن شد که او دنبال انجام تغییرات بنیادین و کودتا در شهر است. به نوشته عبدالاحد زنجانی، در مسجد او فقرا در سمت راست منبر و ثروتمندان در سمت چپ منبرش مینشستند و او در هنگام سخنرانی عمدتا خطاب به فقرا صحبت میکرد.
حجت در برابر مقامات و مسئولان دولتی و مذهبی شهر بسیار ناشکیبا بود. به دنبال حادثهای که طی آن و بر اثر بحث و درگیری لفظی دو فرد بابی، یک جوان مسلمان را با خنجر مضروب ساختند، یک فرد فرد بابی به نام عبدالعلی، به دستور حاکم شهر، بازداشت و زندانی شد. یک ماه بعد حجت زنجانی نامهای به حاکم نوشت و درخواست آزادی آن فرد را کرد، ولی حاکم، آن موضوع را فراتر از دخالت عوامل محلی دانست. درخواست دوم حجت نیز رد شد.
پس از آن نماینده حجت با استفاده از زور، فرد بابی را آزاد کرد. همزمان با آن، یک فرد جنایتکار زندانی هم از زندان گریخت و تهدید کرد اگر کسی به او نزدیک شود، او را خواهد کشت. حجت زنجانی همه این اقدامات را تایید کرد.
پس از این حادثه رهبران دینی محلی فتوای نوشتند و طی آن خون حجت زنجانی و طرفدارانش را هدر دانستند. آنها این فتوا را به طهران فرستادند تا به تایید ناصرالدینشاه برسد.[۵۸] [66] در روز ۱۶ مه ۱۸۵۰، نزاعی بین گروهی از مردم شهر و گروه کوچکی از نیروهای بابی درگرفت که در جریان آن، فردی روحانی اعلام کرد که این جهادی علیه بابیان است.
عبدالاحد زنجانی متذکر میشود که اگر این جنگ و جهاد علیه کسانی بود که عقیده و احکام و کتاب آسمانی آنها را انکار میکردند، مشکلی نبود ولی این جنگ علیه کسانی اعلام شد که آنها نیز مسلمان بودند و شعارشان، شعارهای اسلامی بود.[۵۹] [67]
دلایلی وجود دارد که نشان میدهد حجت، حتی قبل از بابی شدن، رفتار دینی افراطی داشته و احکام اسلام را با برداشت خاص خود به اجرا میگذاشته است.[۶۰] [68] بهنظر میرسید که او برخی احکام دینی را با جدیت دنبال میکرد؛ مثل ممنوعیت خرید و فروش و مصرف شراب در منطقه، حتی برای غیرمسلمانان.
عبدالاحی مینویسد: «در حوزه قضایی تحت نظر او، هیچگونه منکراتی مشاهده نمیشد و احکام اسلامی با شدت برپا میگردید؛ در حالی که طرفدارانش نیز در انجام نماز و روزه بسیار جدی بودند و هیچگونه نقض احکام شرعی را تحمل نمیکردند.»[۶۱] [69]
بنابراین بسیار دشوار است که ارزیابی کنیم حجت و پیروانش تا چه میزان خود را مسلمان و تا چه میزان بابی میدانستند. حتی طبق نوشته نیکولا، حجت طرفداران خود را از مشارکت در جنگ قلعه شیخ طبرسی منع کرد.[۶۲] [70]
لذا شاید بتوان اینگونه تلقی کرد که از نظر او، کسانی که احکام دینی را نقض کردند، افراد کافر و بیدینی بودهاند. کاملا روشن است که تفسیر ما از ماهیت و انگیزه جنگ زنجان تا حد زیادی بر اساس یافتن پاسخ روشن به سوالاتی است که در اینجا به ذهن میرسد.
پس از بروز اولین اختلافات و درگیری که در بالا به آن اشاره شد، حاکم زنجان دستور دادشهر به دو اردوگاه تقسیم شود، اقدامی که نشان از تردید به وفاداری بابیان داشت.[۶۳] [71] سپس یک درگیری نظامی اتفاق افتاد که تا ژانویه ۱۸۵۱ ادامه یافت و در طول آن جمعیت مسلمان شهر زنجان با اعزام نیروی کمکی از مناطق همجوار و سپس از جانب مرکز تقویت شد.
تاریخهای مختلف بابی و بهائی حاکی از آن است که حجت زنجانی از اعلام جهاد امتناع داشت؛ گرچه او بدون تردید آنها را کافرو و مشرک میدانست و در این صورت، اعلام جهاد علیه آنها کاملا محتمل و ممکن است.
این از نظر من نوعی سادهانگاری بیش از حد است. اگر بابیان جنگ خود را نوعی جهاد تلقی نمیکردند، در آن صورت از نظر خودشان هم، اعمال آنها موجه و قانون قلمداد نشده و در واقع شورش محسوب میشد. این قطعا نظری بود که مخالفان بابیان به اقدامات نظامی آنها داشتند، در حالی که زنجانی و پیروانش، رفتار و عملکرد خودشان را شورش تلقی نمیکردند؛ اگر روحانی مخالف، علیه آنان اعلام جهاد کرده، خب این نشانهای از شرک و کفر آن روحانی و دلیل درستی امر بابی است!
طبق نوشته عبدالاحد، حجت زنجانی از روحانیون شهر میپرسد: «… در همه این مدت گرفتاری و مصیبت، در همه این ایام من کی اعلام جهاد کردم؟ ما فقط به دنبال حفاظت از زن و بچههایمان در برابر حملات شما بودیم؛ زیرا ما چارهای جز دفاع از خود نداریم.»[۶۴] [72]
با عنایت به فقدان مستندات دقیق از آن دوره زمانی، تشخیص و ارزیابی انگیزهها و اهداف بابیان زنجان مشکل بهنظر میرسد. به طور کلی، چند عامل در اینجا وجود دارد که البته به راحتی با هم سازگار نیستند. در اینجا هم مشاهده میکنیم که همچون قضیه قلعه شیخ طبرسی، تحجر دینی به همراه شهادتطلبی بابیان ایفای نقش میکند.
از سوی دیگر، گرایش به بابیت در زنجان و حضور افراد بابی در آنجا نشان میدهد که عوامل دیگری، مثلا عوامل اقتصادی و اجتماعی هم دخیل بودهاند و اینکه تعداد اندکی از پیکارجویان و جنگندگان بابی ایده روشنی از تعالیم باب، یا تفاوت بابیت با اسلام، در سال ۱۸۵۰، داشتند.
نظر میرسد خود ملامحمدعلی زنجانی، ضمن حفظ ظاهر اسلامی، مجذوب برخی صفات و عقاید باب شده بود. ملامحمدعلی برخلاف رهبران بابی در قلعه شیخ طبرسی و بدشت، عقاید شیخی نداشت (او مشرب اخباری داشت.) و لذا بعید است تحت تاثیر مطالب تعالیم باب قرار گرفته باشد. گرچه شواهدی وجود دارد که احتمالا او باور داشته که باب، قائم اسلام بوده و روز قیامت فرا رسیده است.[۶۵] [73]
استفاده از شعار و اسم رمز «یا صاحب الزمان» توسط بابیان زنجان، نشانگر وجود احساسات و عواطف منجیگرایایی در آنها در هنگامه جنگ و کارزار بود و بیانگر این نکته که بابیان خود را درگیر جنگ آخرالزمانی و جهاد علیه دجال میدیدند.
شورش بابیان در یزد و نیریز و نقض حاکمیت ملی
جنگ و شورش یزد و نیریز، در سال ۱۸۵۰، به رهبری سیدیحیی دارابی (وحید)، گرچه نسبت به زنجان، حجم کوچکتری داشت، ولی از بسیاری جهات، شبیه آن بود.
دارابی طلبهای سرشناس بود که هوادارانی در هر دو شهر داشت. به نظر میرسد او خود را برای جنگ و جهاد آماده میکرده و در کارگاه آقای محمدهادی فرهادی بابی، در قزوین شمشیرها را آزموده بود.[۶۶] [74] او به هنگام ورود به نیریز، برخلاف دستور زینالدین خان، حاکم محلی، مستقیما و همراه ۹۰۰ تن از یارانش که کاملا مسلح بودند، به مسجد جامع شهر رفت و بر بالای منبر ایستاد تا برای حدود ۱۵۰۰ نفر از حاضران نماز جمعه بخواند.[۶۷] [75]
دلایل کافی وجود دارد که حاکی است، پیروان و طرفداران دارابی، اطلاعات بسیار اندکی درباره تعالیم باب داشتند[۶۸] [76] و به نظر میرسد، احتمالا انگیزههای اجتماعی و سیاسی بر جدال و پیکار آنها غلبه داشت. برای مثال در یزد، قبل از ورود دارابی به شهر، زنجیرهای از آشوب شهری جدی اتفاق افتاده بود و یکی از کسانی که به حمایت از دارابی پرداخت، از آشوبگران معروف و شناخنه شده بود.[۶۹] [77]
ظاهرا در نیریز نیز همچون زنجان، در آستانه زمان حضور دارابی و شروع درگیرها، وی وزنه و شخصیت مستقلی در برابر مسئولان دولتی شهر تلقی میشد. برای مثال، سید اسماعیل، شیخالاسلام بوانات و از طرفداران دارابی، دستور دستگیری فردی به نام ملاباقر، نماینده و حاکم نیریز را – که به سوی شاهزاده فیروزمیرزا در شیراز فرستاده شده بود – میدهد.
ملاباقر بخت برگشته را کدخدای روستای رستاق دستگیر و به نزد دارابی میفرستد و دارابی او را به قتل میرساند.[۷۰] [78] به همین ترتیب، دارابی افسران و فرماندهانی را که برای قلعه خواجه منصوب نمود که متعاقبا او و طرفدارانش در آنجا پناه گرفتند.
بنا بر نوشته تلخیص تاریخ نبیل، دارابی هر گونه تصمیم دائر بر جهاد را نفی کرده است.[۷۱] [79]
همچون مورد حجت زنجانی، اگر مقصود از جهاد، جهاد تهاجمی باشد، شاید مطلب درست باشد وگرنه روحیه مقابله با نیروهای پادشاهی و تامین سلاح و مسلح کردن بابیان و نظام و تشکیلات دادن به آنها به شدت در میان آنها وجود داشت و بابیان آن را جهاد تلقی میکردند.
جمعبندی
در مجموع ملاحظه میشود بابیان در هیچ مورد دیگری دستوری درباره جهاد تهاجمی – شبیه مواردی که در کتاب قیومالاسماء آمده – نداشتهاند.
شاید دلیلش این باشد که آنها اعلام پیکار و جهاد را بدون قرینهای برای پیروزی نادرست میدانستند؛ قرینهای که در هیچ یک از جنگهای بابیان وجود نداشت ولی امتناع و خودداری آنها از تایید و پذیرش مقامات و ساختار دینی و حاکمیتی موجود در کشور، حمل سلاح در شرایط بیثباتی شدید سیاسی کشور و رفتار عموما تهاجمی آنان منجر به درگیریهایی بین آنان و مردم عادی گردید که سریعا شدت گرفت و تبدیل به منازعات تمامعیار شد.
هنگامی که جنگ شعلهور میشد، انگیزه دینی شهادتخواهی، جهاد دفاعی و اتمام حجت بابیان بر ابعاد اجتماعی و اقتصادی و سایر ابعاد پیشی میگرفت.
البته در قضیه قلعه شیخ طبرسی به نظر میرسد از ابتدا انگیزههای فرقهای تفوق داشت. حال آنکه در قضایای زنجان، یزد و نیریز تنشها و بحرانهای موجود شهر نقش محوری داشت و در مواردی بر انگیزههای فرقهای این تنشها و جنگها سایه افکند.
از منظر دولت مرکزی و مقامات محلی، بابیها آشکارا گروهی شورشی و توطئهگری بودند که کمر به سرنگونی و براندازی نظامهای اجتماعی، سیاسی و دینی کشور بسته بودند.
به دلیل وجود علل و انگیزههای چندگانه و متنوع در بروز این منازعات و درگیریها و ناتوانی بابیان در تبدیل شورشهای محلی به یک نبرد گسترده علیه نیروها و نهادهایی که از سوی آنان کافر و مشرک تلقی میشدند؛ عملا نقش جهاد بابی مبهم و در سایه قرار گرفته است.
جهاد ایدهال و مطلوب بابی آنگونه که در کتابهای باب ارائه شده و در اجرا، همچون قلعه شیخ طبرسی، نیریز و زنجان ملاحظه شد، متناسب با واقعیتها نبود و به شکست منجر شد؛ هرچند بابیان آنّا را متوقف نکردند و ادامه دادند.
سوالی که اینجا جای طرح دارد این است که:
با توجه به اینکه تشکیلات بهائیت ادامه تعالیم بابیت است نسبت به مبارزه با دشمنان چه نظری دارد؟
آیا قائل به ادامه قتل و کشتار و وحشیگری های باب است یا خیر ؟
با تأملی تاریخی در عملکرد بهائیت در دوران قاجار و حکومت های طاغوتی پهلوی ها، می توان به راحتی دریافت که وحشیگری و آدم کشی تشکیلات بهائیت اگر کمتر از سلف فاسد خود بیشتر نباشد کمتر نیست. حضور در جنبش ضد مشروطیت و اعدام علمای سرشناس آن، کمک به رژیم اشغالگر فلسطین از تأسیس تاکنون در هر وحشیگری و آدم کشی و نسل کشی، دخالت در اعدام عناصر انقلابی مثل شهید طیب در دهه ۱۳۴۰، کمک در حاکم کردن رضاخان بی دین و ضد اسلام در ایران، حضور در اکثر تاامنی ها بعد از انقلاب اسلامی در ایران مثل فتنه ۸۸، شبه کودتای ۱۴۰۴ موید این موضوع می باشد.
[۱] [80]. دلایل المتحیرین (بیجا، ۱۲۷۶)، ص ۷۲. این ادعا با روایات و سنت شیعی منطبق نیست.
[۲] [81]. قیومالاسماء، پاورقی b6- a7
[۳] [82]. علیمحمد شیرازی، صحیفه بینالحرمین، کتابخانه دانشگاه کمبریج، یادداشتهای براون، f7
[۴] [83]. نامه مذکور در مازندرانی، ظهورالحق، ص ۲۷۴
[۵] [84]. عباس افندی، تذکرهالوفا، حیفا، ۱۹۲۴، ص ۲۹۷
[۶] [85]. ملامحمدجعفر قزوینی، تاریخ ملامحمدجعفر قزوینی، چاپ شده همراه تاریخ سمندر، صص۴۹۴- ۴۹۵
[۷] [86]. موژان مومن، آیینهای بابی و بهائی، صص ۸۳- ۹۰
[۸] [87]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۱۴۴- ۱۴۸
[۹] [88]. تاریخ سمندر، ص۳۵۲
[۱۰] [89]. عباس افندی، تذکره، ص ۲۹۹
[۱۱] [90]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۲۳۵
[۱۲] [91]. سید محمدحسین زوارهای، وقایع میمه، کتابخانه دانشگاه کمبریج، براون، دستخطها، f 28، آیتم ۱، ص ۷
[۱۳] [92]. مازندرانی، ظهور الحق، ص ۳۷۴
[۱۴] [93]. تاریخ سمندر، صص ۶۴- ۶۶ و ۳۵۴- ۳۵۵
[۱۵] [94]. تاریخ سمندر، صص ۱۹۱ و ۳۵۲
[۱۶] [95]. تازیخ سمندر، ص۳۵۶ و میرزا محمدسلیمان تنکابنی، قصص العلما، انتشارات اسلامیه، ص ۵۷
[۱۷] [96]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۲۸۸ و زوارهای، وقایع، ص ۳
[۱۸] [97]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۲۸۸
[۱۹] [98]. زوارهای، وقایع، صص ۶- ۸.
[۲۰] [99]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۳۲۴- ۵۲۹. گوبینو، آیینها و فلسفهها در آسیای مرکزی، پاریس، ۱۹۷۵، صص ۱۶۱- ۲۱۰ و…
[۲۱] [100]. مازندرانی، ظهورالحق، صص ۹۱- ۱۱۳
[۲۲] [101]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۲۸۸- ۳۰۰
[۲۳] [102]. شوقی افندی، God Passes by، ص ۳۱
[۲۴] [103]. عبدالحسین آواره، الکواکب الدریه، ص ۱۲۹
[۲۵] [104]. وقایع، ص ۵۴
[۲۶] [105]. همان، ص ۱۷۷
[۲۷] [106]. عبدالبهاء، مکاتیب، ج۲، قاهره، صص ۲۵۲- ۲۵۴
[۲۸] [107]. تاریخ لطفعلیمیرزا، ص ۷۱
[۲۹] [108]. نقطةالکاف، ص ۱۵۲
[۳۰] [109]. همان، ص ۱۹۹
[۳۱] [110]. همان، ص ۲۰۲
[۳۲] [111]. همان، ص ۱۵۴
[۳۳] [112]. همان، ص ۱۸۱
[۳۴] [113]. همان
[۳۵] [114]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۳۲۴- ۳۲۵
[۳۶] [115]. وقایع، ص ۸۴ و نقطةالکاف، ص ۲۰۱
[۳۷] [116]. وقایع، صص ۱۸- ۱۹
[۳۸] [117]. تاریخ لطفعلیمیرزا، ص ۸۶
[۳۹] [118]. همان، صص ۸۸- ۸۹
[۴۰] [119]. همان، ص ۸۹
[۴۱] [120]. همان، ص ۵۴
[۴۲] [121]. وقایع، صص ۷۱- ۷۲
[۴۳] [122]. تاریخ لطفعلی میرزا ، ص ۲۲
[۴۴] [123]. نقطةالکاف، ص ۱۶۶
[۴۵] [124]. وقایع، ۲۸- ۲۹
[۴۶] [125]. مجلس شهادت، ص ۱۰۲
[۴۷] [126]. تاریخ لطفعلیمیرزا، ص ۱۰۲
[۴۸] [127]. همان، ص ۱۰۲
[۴۹] [128]. همان، ص ۸۶
[۵۰] [129]. دوسیه شماره ۷۷ طهران، ۱۸۴۹
[۵۱] [130]. دلایل سبعه، ص ۶۴
[۵۲] [131]. دوسیه شماره ۱۷۷ طهران، ۱۸۴۹
[۵۳] [132]. همان، ص ۲۱
[۵۴] [133]. ناسخ التواریخ، ج۳، ص ۲۸۵
[۵۵] [134]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۵۲۹- ۵۳۰
[۵۶] [135]. زرندی، مطالع الانوار
[۵۷] [136]. همان، ۵۳۳
[۵۸] [137]. زنجانی، یادبودهای شخصی، ص ۷۸۳
[۵۹] [138]. همان، ص ۷۸۶
[۶۰] [139]. نیکولا، علیمحمد باب، صص ۳۳۲- ۳۳۳
[۶۱] [140]. زنجانی، یابودهای شخصی
[۶۲] [141]. نیکولا، علیمحمد باب، ص ۳۳۸
[۶۳] [142]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۵۴۳
[۶۴] [143]. زنجانی، یادبودهای شخصی، ۸۱۰- ۸۱۱
[۶۵] [144]. زرندی، مطالع الانوار، ص ۵۴۳
[۶۶] [145]. مازنرانی، ظهورالحق، ص ۳۷۴
[۶۷] [146]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۴۷۸- ۴۷۹
[۶۸] [147]. همان، ص ۵۴۳
[۶۹] [148]. موژان مومن، برخی از مشکلات مرتبط با قضیه یزد ۱۸۵۰، مقاله خوانده شده در سومین سمینار مطالعات بهائی، دانشگاه لنکستر، ۱۹۷۷
[۷۰] [149]. زرندی، مطالع الانوار، صص ۴۸۴- ۴۸۵
[۷۱] [150] . همان، ص ۴۶۹
ارتباط با ما: bahaismiran85@gmail.com [151]